استوار چون سبلان (حدیث دشت عشق)
در بیستوپنجمین روز تیرماه ۱۳۴۶، نسیمی از مهر و صفا در روستای بقرآباد وزیدن گرفت و کودکی چشم به جهان گشود که روزی نامش بر صفحه زرین تاریخ این دیار خواهد درخشید؛ جابر، فرزند پاک روستا.
روزهای کودکیاش در کوچهپسکوچههای خاکی بقرآباد گذشت و تا پایان دوره راهنمایی در مکتب علم و اخلاق پرورش یافت.
هنوز بهار جوانیاش به پایان نرسیده بود که لباس سربازی ژاندارمری را بر تن کرد و داوطلبانه قدم به میدان نبرد نهاد؛ جایی که خاک وطن، به پاس خون مردان غیرتمند، همچنان استوار مانده است.
در بیستودوم تیرماه ۱۳۶۷، هنگامی که آفتاب مهران بر قامت استوارش میتابید، صدای گلوله دشمن بعثی، نغمه پروازش را سر داد. جابر، با قامتی برافراشته و دلی آکنده از ایمان، بال در بال فرشتگان گشود و به آسمانها شتافت. پیکر پاکش، بر دوش همرزمان و همولایتیها، به زادگاهش بازگشت و در دل خاک بقرآباد آرام گرفت؛ اما یادش، چون چراغی فروزان، در قلب مردم این دیار تا همیشه خواهد درخشید.