زائــرانی برای خـانه پدربزرگ!
۱۲ سال دارد، نگران و سخت در تکاپوست، در تقلاست تا مینیبوس از مسافران تکمیل شود!
هر زائر ایرانی که وارد پایانه میشود بهسرعت خودش را به او میرساند و پافشاری میکند که سوار مینیبوسی که اشاره میکند شود!
با شتاب سراغ ما میآید و اصرار میکند که سوار مینیبوس شویم.
نامش را میپرسم، خودش را زینالعابدین معرفی میکند. همه تصورشان این بوده که شاگرد راننده است!
دعوتش را میپذیریم. راننده ادب میکند و دو نفرمان را صندلی جلو کنار خودش مینشاند.
ده کیلومتری از زُرباطیه (مرز مهران) دور نشدیم که میگوید: همه شما شام منزل ما دعوتید!
کسی جدیاش نمیگیرد اما در مسیر میفهمند که قضیه خیلی هم جدی است!
بارها با اصرار و ایجاد مانع از سوی موکبداران و اهالی روستاها، مینیبوس ما متوقف شد، او نگران، در رکاب در میایستد و میگوید، مهمان ما هستند، من این زائران را از مرز آوردم. وقتی به خواهش او توجهی نمیشد، پیاده شده و میگفت اینها مهمان موکب شیخ بادیاند، یکباره همهچیز تغییر میکرد!
از کنار رفتنشان و اجازه حرکتدادنشان میشد فهمید که صاحب این نام برایشان شناختهشده و محترم است!
زائران در تحیر که چه شده و چه میگویند که با آن همه التماس و اصرار به توقف خودرو و پیاده کردن مسافران یکباره کنار میکشند و اجازه حرکت میدهند؟!
برایشان توضیح میدهم، بر کنجکاویشان افزوده میشود.
از شهر کوت خارج میشویم، مرد میانسالی وسط جاده جلو مینیبوس ایستاده و جنب نمیخورد و فقط میگوید: پیاده شوید. میگوید: نمیگذارم حرکت کنید مگر از روی من رد شوید!
زینالعابدین پیاده میشود و دامن دشداشهاش را گرفته و میگوید: عمو اینها مهمان منزل شیخ بادیاند، مرد فوری کنار رفته و دستهایش را به نشان تأسف به هم میزند و اشاره میکند، حرکت کنید!
چند کیلومتری نرفته که چند جوان با حرارت و شور خاصی با چوب و یکیشان با شمشیر مینیبوس ما را محاصره میکنند و اصرار بر پیادهشدن و پذیرایی در موکب عشیرهشان دارند، به زحمت قانعشان کرده و رها میشویم!
کمکم صدای غُرولُند مسافران بلند میشود که آقا یک جا نگهدارید و این همه اصرارهای مردم را رد نکنید و دیر وقت است. راننده که فارسی میفهمد و کمی دستوپا شکسته هم صحبت میکند، دعوت به صبر میکند و مدام میگوید: راهی نمانده!
بالأخره زینالعابدین یک کوچه باریک خاکی را نشان میدهد و به راننده میگوید: بروید داخل!
حدود ۲۰۰ متری داخل کوچه به یک خانه بزرگ و مجلل با حیاط وسیع میرسیم!
اهالی پر تعداد منزل از پیر، جوان و کودکان صف کشیده و با سرور و خوشحالی وصفنشدنی به استقبال میآیند، مشابه استقبال از زائر خانه خدا!
زینالعابدین هم با غرور کودکانه، گویی از پیروزی در نبردی سخت برگشته، فریاد میزند که آوردمشان! اعضای خانواده هم با خوشحالی تحسینش میکنند.
برخی آداب میهمانی عراقیها را برای زائران توضیح میدهم!
مهمانان برای شستن دستها راهنمایی میشوند و به رسم عراقیها در بدو ورود به سالن بزرگ، با آب خنک پذیرایی و بلافاصله دیسهای رطب تازه در جمع چرخانده میشود!
دور تا دور سالن بزرگی که گنجایش حدود ۱۵۰ نفر را دارد با مبلهای نفیس و مجلل چیده شده و قابهای بزرگی از عکس مردان با لباسهای عربی به دیوار و روی میز قرار دارند. مرد جوانی برای توضیح تصاویر قابهای به دیوار آویخته کنارم مینشیند و یکایکشان را معرفی میکند و میگوید آنها بزرگان عشیره جُعیفریهاند.
به قاب عکس بزرگ که روی میزی کنار دیوار قرار داشت، اشاره میکند و میگوید: او شیخ عشیره و پدرم است که سالها اینجا موکب داشت و از زائران پذیرایی میکرد و یک سالی است که فوت کرده است.
تازه متوجه شدیم که «شیخ بادی» که نامش مشکلگشا و مُجوّز حرکت ما بوده، رئیس متنفذ عشیره و منطقه و از موکبداران قدیمی است که عشیره به سبب احترام به رسم و مرام پدر، عاشقانه گرد هم آمدند و با ابتکار، زائران را از مرز خروجی مهران سوار خودروها کرده برای پذیرایی به خانه پدری که ۷۵ کیلومتر با مرز فاصله دارد و در مسیر کوت- نجف قرار گرفته، میآورند تا رسم پدر و سنت عشیره در پذبرایی از زائران سیدالشهدا(ع) زنده بماند!
بهسرعت سفره انداخته و با سبزی و چلوگوشت و نانگرم محلی پذیرایی میکنند.
همه مردان خانواده سر پا ایستادهاند و جوانترها پروانهسان دور سفره میچرخند.
پدر زینالعابدین از من میخواهد برای پدر مرحومشان دعا کنم و فاتحه بخوانم.
چند جمله دعا و فاتحهای به سنت ایرانی و عراقی خواندم!
مهمانان همچنان در حیرت و تعجب از این همه تکریم، احترام و مسابقه در مهماننوازی این مردمند!
حمید احمدی