ای داغ تا ابد بیدار!
فاطمه فروغیفرد
سلام بر کمرِ خموده هلال محرم؛ بر مرثيه علم و شمشیر! بر آن دم که رجزخوانیِ دخت حیدر، چونان صاعقه بر سر ماترکِ بنیامیه فرود آمد و کاخ شام را به کوخِ ویران بدل کرد.
سلام بر بلندای نیزه؛ بر گوشواره شکسته و پیراهنِ به غارت رفته... و سلام بر صیحه ريحانةالنبي که گیسوی پریشان از غمش، عرش خداوندی را به لرزه درآورد.
پس اَبَدَالآبِدین باد؛ نفرین خدا بر بوزینگان اموی که بر منبر الهی احمد تکیه زدند.
تنها
ریشههای جبن و دورنگی در زمین سردِ کوفه پای کشیدهاند. غیرت در رگهای عراقِ عرب دَلَمه بسته و مردنمایانِ بیآبرو در پستوها خزیدهاند. وای از پشتبام دارالعماره و نفرین بر حرامزاده مسکونِ آن!
نامههای عجزِ کوفیجماعت را بسوزانید که قلب تنهای ابنعقیل را به درد آورد از بیوفایی...
و مسلم زبان میگشاید: باید میدانستم که شما را فرقی نیست با اسلافتان که عمویم را در محراب مسجد، فرق شکافتید.
نوباوه حسنی
سیزده بار عالم گرد تو طواف میکند. سیزدههزار مَلَک، مسجودِ هیبتِ حَسَنی توست. و سیزدههزار تکبیر بر تو که خون حیدرِ لشکرشکن در رگ داری و شورش میکنی بر سپاه نیرنگ و ستم.
ای سبزپوشِ پاکسیرت!ای معنای نگاهت، احلی من العسل؛ شمشیر بکش و یورش ببر که حجلهی دامادی در بهشت تو را منتظر است.
سه ساله
اینک تمام دیوارهای شهر، همنوا با تو میگریند. کاخها به حال ویرانهای که در آن غروب کردهای رشک میبرند.
آهای دردانه حسین!ای ریحانه بیتاب! آرامتر نجوا کن در گوش آن خورشیدِ ساکن در تشت!
عمه قامت بسته به نافله شب. خورشید را به سینه بچسبان و او را بخوان. در پسِ شعلههای گرمابخش آن به خواب برو که مادرت زهرا پشت پلکهای بسته توست.
علی در علی
وا عجبا!
آیا چشمها درست میبینند؟!
بهراستی این جوانِ بلندبالای ماهچهره احمد است که از پسِ زمان برون آمده؟ کیست این شیر دژم که پنجه میکشد و گردبادِ نعرهاش، لشکری را حریف است؟
هَل مِن مَبارِز میخواند و سرها را چنان خوشههای خشکیده بر زمین میاندازد.
آه ای شبه پیمبر! شاید حرامزادگان در تیزی نگاهت، علی میبینند که به تلافیِ احزاب و خیبر، کهکشان تنت را پارهپاره میکنند.
بیبرادر
حادثه در شُرُف است. پارههای مَشک، زبان گشودهاند؛ وَ لَعَنَ اللهُ امَّةً قَتَلَتکُم میخوانند و آبرو از کف میدهند.
حسین در تردید است. به کدام سو باید برود؟ خبر دستهای بریده عباس را چگونه به زینب بدهد و کودکان تشنه را چگونه آرام کند؟ آیا کسی را این توان هست که ستونهای خیمه علمدار را بخواباند؟
شرم در شاهرگ فرات جاری و شانههای آسمان فرو افتاده است. مادری با چادر خاکی هبوط کرده و دستها را به ودیعت برمیدارد.
خورشید کوچک
نیشخند میزنند و چونان گله کفتار، زوزه میکشند. چشمهایشان سیاهچال و قلبهایشان، مردابِ متعفن است.
حسین، خورشید کوچکش را در میدان بر فراز کرده است.
بنگرید ای ملکوتیان! حنجره نوزاد چنان ترنجِ نیشترخورده و آسمان، مشتاق و تشنه!
ای عجب! این ابراهیم است که در میدان، مشت از خون اسماعیلش پر میکند و به عالم میپاشد.
گریه کن!
خونگریه کن ای چرخ گردون! ای از کفِ داده مضطر! ای خسرانزده و ای بینام و فروغ! زین پس خون حسین، داغی است بر پیشانیات. روشنی روزها را باور مکن که زین پس در ظلماتِ غم غوطهوری.
خنجر کژاندیشان، حالا جای بوسه پیغمبر را پارهپاره کرده. این که بر خاک فتاده، حبیبِ احمد است. خون خداست که در گودال، موج میفشانَد. کاش قلب عالم از تپش بازایستد. کاش زمین از هم بپاشد.
ای مقتولِ مظلوم! ای حسین!
حضرت دلدار
شاخههای جنبان سدرة المنتهی از رفیعِ عرش، سر فرود آوردهاند؛ سرک میکشند درون گودال قتلگاه و پی قنداقه خونینی چشم میگردانند. شارع بينالحرمین را فرشتگان سوخته بال با ستارههای سرخ داغدار، خوشهچینی کردهاند.
اربعین است. هنوز از مغرب بوی خون میآید. مردم چونان نقاط سیاه کوچک، بیوقفه جاری میشوند و میان دو خورشید، موج طواف میاندازند.
گوشها خراشیده میشود. از جانب تَلَّ خواهر، سوزش آه در مدار زمان میپیچد. اسرافیل در صور میدمد.
نوح کشتیبان از بلندترین قله تاریخ تو را سلام میگوید. ابراهیم نبی چکامه ادب گشوده و غرق منقبتخوانی است. سفید و سرخ، زرد و سیاه... نمیشناسمشان!
شاید فاصله هرکدام با تو چنان مسافتِ یک جهان باشد با جهان دگر؛ اما همگی گرد مرکزیت تو، مجموعه ساختهاند. بار دیگر خیره میشوم.
صدای شیهه دلدل به گوش میرسد. بوی ریاحینِ جنت شکوفه میزند. حضرت پدر پا از رکاب بیرون میکشد و راهی روضه منوره میشود. چنگ میاندازم و گوشه چادر را روی صورت تبدارم میکشم. دست بر سینه تنگ میگیرم. چشم میدوزم به قابِ جاندارِ کنجِ دیوار.
کاروان، پای سفر میگیرد. من... جاماندهام!
اربعین عشق
وا عجبا!
این چه آتش بود کز چنگال سیاه زمان بر پیکر قدسی تو فرود آمد و خاکستر کرد هر آنچه فطرتِ مردانگی در گوش ساکنان زمین به ودیعت نهاده بود؟!
کجاست آن رسول رحیم که برکتِ عظیمِ خداوندگارِ عطا را بر سینه میفشرد و بر گوشه گوشه تن پاکش بوسه میزد؟!؛ همان تنی که ملعونترین خلق خدا بر سینهاش خیمه بیصفتی به پا کرد و شریانهای آن گلوی سیمابگون که بوسهگاه زینب(س) بود را از هم درید.
اگر جبریل امین در شب معراج، پا از حد فراتر ننهاد و حریم الهی را لمس نکرد تا شررهای غضب حق، به طاعت بیشرطش دامن نزند، اینک بوی بالهای سوختهاش از داغ خصم نوع بشر، آتش به جان ملکوتیان عرش اعلی زده است.
ای حسین(ع)! ای آن که چرخش روزگار در گرو انفاس الهی توست! چهل روز و چهل شب که هیچ، گر در تمامِ طولِ حیاتِ کائنات سیر کنند، نام تو را از ازل بر تارک تاریخ نتوانند به دیده انکار گیرند.
اَربَعینَ یَوماً! سروده بخوانید ای اهل امت! عباس علمدار، طعمه گرگصفتان عالم شد.
گلبرگهای پیکر اکبر(ع) را از گوشه گوشه خاک نینوا خوشهچینی کنید که نیمه دیگر احمد(ص)، شرم را در استخوانهای زمین رویانید و آن را پوسیده کرد.
قنداقه اصغر(ع) را بگشایید تا دستهای کوچکش را بر دامان مادرش فاطمه(س) نَهَد و لختی آرام گیرد.
حجله قاسم را از جا بردارید که دست خدا برای او در بهشت حجله گسترانده. رقیه(س) را از بیپدری، جان در بدن باقی نماند.
سجاد(ع) را نظاره کنید که از بیرمقی، روی دوش اشتر خجل تاریخ صورت نهاد.
و زینب(س)! خطبه بخوان ای آن که علی(ع) و علویت در رگهای تنت به جوشش افتاده و میسوزی و میسوزانی هر آنچه انسان نمایان بر برادرت جسارت میکنند.
این چه روز سیاه است بر تقدیر شرمگین روزگار که خنّاسان را از ابلیسیترین صفات، جرعه جزا مینوشانند؟! این چه مصیبت بود بر شوربختی بشریت؟
ای داغ تا ابد بیدار! ای حسین!