تغییر ماهیت مبارزات جداییطلبانه در کشمیر
نویسنده: بشارت پیر
مترجم: بهزاد طاهرپور
به نظرم این مراسم یادآور و تداعیکننده مراسم این چنینی در دهه90 میلادی بود زمانی که چنین تشییع جنازههایی هر روز و همه جا برگزار میشد.
یک پیرمرد که در مقابل مغازه ایستاده بود داشت مرا رصد می کرد.
می توانستم از چشمانش بخوانم که همه چیز را زیر نظر داشت.
- تو اهل این طرفها نیستی درست است؟ چه چیزی باعث شده اینجا
بیایی؟
- من یک روزنامه نگار هستم.
- پس رادیو و تلویزیونی ها کجا هستند؟
برو به آنها بگو چه اتفاقاتی افتاده است، به آنها بگو این آن تصویری است که آنها باید نشان دهند.
هلال یک و نیم کیلومتر با من فاصله داشت، او در پشت صف طولانی ماشینها منتظرم بود، خسته و کلافه شده بود من هم همینطور.
ما با استراحت و نوشیدن یک فنجان قهوه به تدریج خودمان را پس از یک روز پر جنب و جوش پیدا
کردیم.
هلال دنیا را مثل یک دانشجوی جامعهشناسی می دید.
او روایتش را از ترکیببندی اجتماعی مراسم تشییع جنازه چنین بیان کرد: «طبقات متوسط به پایین» و «روستایی» جامعه شیفته و مجذوب نقشی که افسانهها و اساطیر در جامعه ای مثل کشمیر ایفا میکنند هستند.
افسانه هایی که او از عارف خان در مراسم تشییع جنازه شنیده بود.
برخی مردم می گفتند او جامه هایش را عوض کرده و از بازداشتگاه ارتش فرار کرده بود.
یک روز او شبان گاو و گوسفندان در بزرگراهها بود.
روز دیگر صحرانشین گوجارها بود که خودش را به یک جلیقه و سربند ملبس کرده و سوار بر اسب از کنار گشت ارتش در روستایی می گذشت. ماهیت مبارزات جدایی طلبانه در کشمیر عوض شده
است.
گروه طرفدار پاکستان موسوم به حزب المجاهدین تا 1994 بر گروه طرفدار استقلال جبهه آزادیبخش جامو و کشمیر برتری و سلطه پیدا کرده بود.
اواسط دهه 90 میلادی گروههای پاناسلامی طرفدار پاکستان « لشکر طیبه» و بعدا «جیش محمد» حضورشان را در عرصه مبارزاتی بیشتر کردند.
مبارزان مسلمان پاکستانی بیشتر با خودشان بودند و با مبارزان کشمیری جوش نمی خوردند.
لشکر طیبه و جیش محمد اعتقاد به بمب گذاریهای انتحاری داشتند درحالیکه مبارزان کشمیری از این رویهها اجتناب میکردند.
من هرگز مبارزان لشکر طیبه یا جیش محمد را به جز در تلویزیون یا تصاویر روزنامهها که اجساد آنها را پس از بمبگذاری انتحاری به یک اردوگاه نظامی توسط سربازان هندی به این طرف و آن طرف میکشاندند ندیدم.
بیشتر گزارشها، آنها را مردانی فقیر یا یتیمان جنگ افغانستان توصیف میکنند که در مدارس دینی بزرگ شده و سپس توسط نیروهای اطلاعاتی و ارتش پاکستان به داخل کشمیر روانه می شوند.
بانک اهداف آنها پر از انسانهایی است که کشته اند: از افراد غیر نظامی گرفته تا فعالان سیاسی منتخب تا خبرچینهای پلیس و نیروهای ارتش. من از مبارزان کشمیری یک نوع حس آگاهی و شناخت داشتم.
من ماهیت و ساختار آنها را می شناختم و می توانستم آنها را در نقشه جامعهشناسی دسته بندی کنم.
خیلی از آنها مثل پسرعموی من طارق کشته شدند، تعداد زیادی از آنها مثل دوستم عاصف سلاح را کنار گذاشته و به زندگی عادی بازگشتند.
تعداد دیگری مثل یوسف چندجانبه بازی میکردند. آنها سعی کردند هرچه می توانند از این آشفته بازار جنگ و درگیری به نفع خودشان کیسه ای بدوزند. من یوسف را از بچگی میشناختم. من از موقعیتهای مختلف زندگی او هفت خاطره در نظرم مجسم میشود.
1987 : یوسف یک پاسبان در پلیس محلی کشمیر بود که اطراف سینما در آنانتناگ می پلکید. بلیط های زیادی را می خرید و آنها را در بازار آزاد به قیمتهای بالایی میفروخت.
1991: یوسف پس از 4 ماه اقامت در یک مرکز آموزش مبارزان کشمیری در پاکستان به کشمیر هند بازگشت. من او را در جاده ای خارج از خانه مان
دیدم.
او یک ژاکت چرمی و پیراهن جین آبی گرانقیمت پوشیده بود. او همچنین یک طپانچه نقره ای براق در جیب شلوارش داشت.
یک روز او در خانه را زد و پرسید ماسترجی (پدر بزرگم) خانه است؟
آخر پدر بزرگم معلم مدرسه او هم بود. او در اتاق پذیرایی خانه مان نشست رو کرد به پدر بزرگ و گفت : ماسترجی تو برای من مثل پدر هستی هر مشکلی داشتی فقط بگو معلم آزاد خان ( نام جدید یوسف) بودهای.
او سپس طپانچه را روی میز گذاشت مشغول خوردن بیسکویت و چای شد. پدربزرگم با اکراه پرسید: تو قبلا در اداره پلیس بوده ای و می دانی چطور از آن استفاده کنی پس چرا به پاکستان رفتی؟
یوسف خندید و گفت: فقط می خواستم پاکستان را ببینم بعدش هم شما وقتی به پاکستان می روی مثل یک مدرک و مجوز است مبنی بر اینکه تو واقعا یک مبارز هستی. والا مردم شما را زیاد جدی نمیگیرند!
1995: من یوسف را دوباره در آنانتناگ خارج از اردوگاه ضد شورشیها دیدم مبارز جدایی طلب بودن خیلی خطرناک است.مرگ به نظر نزدیک می رسید و او تغییر موضع داد و تحت حمایت ارتش هند در آمد.
1996: پس از 6 سال حکومت مستقیم از دهلی بر کشمیر، هندوستان تصمیم به برگزاری انتخابات ایالتی در کشمیر
کرد.
این انتخابات شبیه یک نمایش مضحک بود. هیچکس شرکت نکرد به جایش افراد ضد شورشی به میدان رقابت آمدند.
چند نفری هم که بالاجبار از سوی سربازان به صندوقهای رای شرکت کردند علیه نیروهای ضد شورش رای دادند.
یوسف چرخش و تغییر وضعیت را حس کرد و ضد شورشیها را رها نمود.
مبارزان تهدیداتی را علیه کاندیداهای طرفدار هند منتشر کردند.
دولت هند به این دسته از کاندیداها قول منازل آنچنانی، ماشین های ضد گلوله و نیروهای محافظ پلیس و شبه نظامی را
داد.
یوسف مجددا فرصت را غنیمت شمرد و به یک حزب کوچک سیاسی که نتوانست هیچ کرسی در مجلس ایالتی کسب کند پیوست.
او در انتخابات شکست خورد. من برای تعطیلات از کالج به خانه برگشته بودم. پدرم در آنانتناگ به عنوان کمیسیونر دومین مقام ارشد مدیریتی ناحیه گماشته شده بود.
او در یک مجتمع منازلی که فقط مقامات ارشد و سیاستمداران در آن زندگی میکردند ساکن شده بود.
من مشاهده کردم که یوسف سوار یک جیپ ضد گلوله که چند خانه با خانه پدرم فاصله داشت نشسته بود. او به نظر قبراقتر و پولدارتر شده بود.
2003 : هر اتفاقی که در کشمیر میافتاد مردم یوسف را دوست داشتند.
خیلی از آنها راه چگونه یک شبه ره صدساله رفتن را پیدا کرده بودند.
من برای تهیه گزارشی از کشتار هندوهای کشمیری در روستای نادی مارگ از دهلی به کشمیر پرواز کرده
بودم.
واقعا صحنه وحشتناکی بود نحوه کشتار و بازماندگان در این روستا اشک هر انسانی را در می آورد.