مبارز شدن فقط تفنگ در دست گرفتن نیست
نویسنده: بشارت پیر
مترجم: بهزاد طاهرپور
پدربزرگ من وقتی گفت: «پسر جان تو در یک جنگ زیاد زنده نمیمانی» . راست میگفت.
پرویز مرده بود، طارق هم مثل هزاران جوان کشمیری دیگر مرده بود. من برای عاصف خوشحال بودم، خوشحال از اینکه او زنده ماند و به خانهاش بازگشت.
من بعد از غروب آفتاب به آنانتناگ رسیدم.
هوا هنوز تاریک نشده بود. شهر خلوت و مغازهها بسته بودند. گروهی از عابران سردرگم در ایستگاه اتوبوس ایستاده بودند.
بعد از چند دقیقه یک اتو ریکشا در مقابلم ایستاد و راننده نیم ساعت بعد مرا به خانهمان در روستا رساند.
در آهنی را به صدا درآوردم. برای چند دقیقه سکوت حاکم شد.
سپس پدربزرگ پرسید: کیه؟
- بابا، بشارت هستم.
در باز شد با پدربزرگ دست دادم و دوتا از دختر خالههایم مثل بادیگاردها پشت پدربزرگ ایستاده بودند.
آنها مطمئن نبودند که چه کسی ممکن است پشت در باشد.
پس از شام روی بالکن خانه نشستم و به جاده و همچنین چشمانداز شالیزارهای برنج که تا دامنه کوهها ادامه داشت نگاه کردم.
یک ماه نصفه و نیمه نور سربی رنگش را روی دهکده انداخته بود.
میتوانستم زمزمه جویباری که از همان حوالی میگذشت را بشنوم.
روی صندلی نشسته و پاهایم را روی هم انداخته بودم، افکارم دوباره به سوی عاصف و روزهایی که همراه با مبارزان بود معطوف شد.
او میگفت: به عنوان مبارز راحتی خانه را از دست داده است.
من میفهمیدم او چه میگوید.
او میتوانست به عنوان مبارز در نبردها بجنگد و پیروز شود اما نمیتوانست یک ماه نصف و نیمه یا لذت نشستن در بالکن خانهاش را ببیند و احساس کند.
او نمیتوانست برای عوض کردن شبکه تلویزیون با دیگران بحث و جدل و در مقابل اصرارهای مادر بزرگ برای خوردن غذا مقاومت کند.
مبارز شدن فقط تفنگ در دست گرفتن و جنگیدن نیست باید همه خوشیهای زندگی را کنار بگذاری.
مبارز شدن شما را در معرض دستگیری، شکنجه، مرگ و کشتن قرار میداد.
گورستانها، چه آنهایی که معلوم بودند و چه آن دسته که بینام و نشان بودند اکنون جزئی از شناسنامه این سرزمین
شدهاند.
آیا عاقبت عاصف هم میتوانست مثل طارق و پرویز به گورهای نشاندار یا بینام و نشان ختم شود؟
مبارزان کشمیری که به هنگام نبرد با نیروهای هندی کشته شدند به هنگام خاکسپاری همانند قهرمانان تشییع میشوند و همقطاران با سلاحهایشان نسبت به آنها احترام نظامی به جا میآورند. برخی از آنها هم شخصیتهای اسطورهای شدند.
اما آنها مردهاند مثل کسانی که آنها را کشتند.
حقیقت مطلق هم همین است.
مردم هم بعد از مراسم تشییع به خانه برگشتند و زندگیشان را تا مراسم تشییع بعدی ادامه دادند و دوباره دور جدیدی از دادن شعارها شروع شد.
من این را در اوایل دهه90 مشاهده کرده بودم.
هلال در روستایی در جنوب آنانتناگ در جوار بزرگراهی که سرینگر را به دشتهای هند متصل میکند زندگی میکرد.
هر دو با هم در کالج در یک کلاس در یک خوابگاه بودیم و اوایل دوران جوانی را با هم گذراندیم. ما با هم در تماس
بودیم.
هلال موهای مجعد و چشمان آبی بیقراری داشت.
او معمولا تیشرت شلوار جین میپوشید.
او بعد از کالج برای مدتی به عنوان روزنامهنگار فعالیت کرد. اما بعد از وخیم شدن اوضاع آن را رها نمود. او اخیرا برای تحصیل در رشته جامعهشناسی به دانشگاه کشمیر برگشته است.
او همیشه همراه خودش کتاب حمل میکند. او بهخاطر اینکه کتابهای قرضگرفته دیگران را بر نمیگرداند به بدقولی مشهور است.
من به او زنگ زده و به او یادآوری کردم که برخی از کتابهای من نزد اوست. او هم در پاسخ گفت بسیار خوب صبح بیا و کتابهایت را ببر.
صبح روز بعد من در جاده سرینگر - آنانتناگ منتظر شدم تا اتوبوسی را به مقصد روستای هلال گیر بیاورم.
همراه من کارکنان برخی از ادارات نیز بچشم میخوردند.
برای نیم ساعت خبری از اتوبوس نشد.
امیدوارم بودم که علت تاخیر اتوبوسها اعتصاب عمومی نباشد.
در کنار بزرگراه متلهای کوچک و بزرگی سر بر آورده بودند، یک هنگ از سربازان به گشتزنی مشغول بودند، دانشجویان در حال رفت و آمد به کالج بودند، و یک پلیس در میدانی که هیچ ترافیکی نداشت ایستاده بود.
یک کامیون ترمز کرد و نزدیک ایستگاه اتوبوس ایستاد.
حدود 20 نفر یا بیشتر که لباسهای
رنگ و رو رفتهای پوشیده بودند از پشت آن بیرون پریده و نزدیک میدان ایستادند.
من صدای الله اکبر شنیدم و سرم را برگرداندم. به نظر میرسید مخالفت آنها علیه دشمن نامرئی شروع اعتراضات بود. آنها همچنان به دادن شعار الله اکبر ادامه دادند.
کارگران در متلها، مغازهداران، کارمندان و دانشجویان با نگرانی و ترس چشم از آنها بر نمیداشتند.
نیروهای پلیس نگران بودند و مردم درگوشی با هم صحبت میکردند: آیا کسی دستگیر شده است؟
یک جوان لاغراندام مقداری چوبدستی آورد، آنها را در داخل پیت حلبی به بنزین آغشته کرد و سپس با فندک آنها را آتش زد.
او این چوبدستیهای مشتعل را در بین دوستانش که شعار میدادند توزیع کرد.
آنها این چوبدستیها را مانند مشعل المپیک در دست داشتند و در یک دایره دور زده و شعار میدادند: «همه جا تاریکی است».
نیروی پلیس سعی کردند مانعشان شوند اما آنها اصرار داشتند به تظاهرات ادامه دهند.
سربازان به آنها نزدیک شده و مشعل به دستان گویی کپ کرده باشند حرکت نمیکردند.
نیروهای پلیس با سربازان صحبت کردند و سپس همگی با باتوم به جان تظاهرکنندگان افتادند.
چوبدستیهای شعلهور در حوالی میدان به زمین افتادند و سربازان با پوتینهای چرمیشان آتش را خاموش کردند.
برخی از عابران فقط نگاه میکردند برخی دیگر میخندیدند.
من از یک پلیس در مورد تظاهرکنندگان پرسیدم.
او گفت ظاهرا برخی از روستاهای محروم برق ندارند بنابراین آنها برای دستیابی به خواستههایشان و جلب توجه مسئولان دولتی اقدام به برهم زدن نظم عمومی کردهاند.
در این بین هلال هم با موتورسیکلت دنبالم آمد. اتوبوسی در جاده دیده نمیشد ظاهرا از فعالیت آنها جلوگیری شده بود.