نیمه پنهان کشمیر- ۶۴
آمادهباش کامــل مبـارزان
نویسنده: بشارت پیر
مترجم: بهزاد طاهرپور
روستای عاصف و روستاهای همجوار به طرفداری از مبارزین مشهور است البته به همین خاطر حضور نظامیان نیز در آن زیاد است. مردم در این روستا یا از مبارزین اطاعت میکنند یا از سربازان.
به خاطر دارم که پدر عاصف یک وکیل بود.
برای اینکه گفتوگو را ادامه دهم پرسیدم آیا باز هم کار وکالت را دنبال میکند؟
- خب من غالبا به دادگاه می روم. اما قلبا حقوق را دوست نداشتم. من خرج و مخارجم را از باغهای سیب به دست میآورم.
البته در آرزوهایم به سیاست فکر میکنم.
من میخواستم در انتخابات شرکت کنم و یک سیاستمدار شوم این تنها آرزو و جاهطلبی من است.
- آیا تاکنون به هیچ حزب سیاسی گرایش داشتهاید؟
- فکر میکنی من دستی دستی میخواهم خودم را به کشتن بدهم.
او تا سال1989 در حزب کنفرانس ملی بود. بعد از شروع حاکمیت نظامیان او مثل بقیه سیاستمداران طرفدار احزاب هند استعفایش را در روزنامه محلی اعلام نمود. استعفاهای عمومی جانهای زیادی را نجات داد.
پدر عاصف جاهطلبیهای سیاسیاش را کنار گذاشت و به کار پر مشغله تولید سیب روی آورد.
یک صدا از دم در شنیده شد که گفت: بشارت، بشارت.
برگشتم نگاه کردم، مرد تنومندی با موهایی کوتاه، چشمانی درشت و سیاه و صورتی تراشیده در مقابلم ایستاده بود.
عاصف گفت: توی این سالها کجا بودی؟
ما همدیگر را در آغوش کشیدیم.
من دوستانم را بعد از یک دهه ملاقات میکنم و هرگز احساس نمیکنم که از آنها دورم.
پدرش ما را ترک کرد تا ما با هم صحبت کنیم. عاصف آرام و با دقت صحبت می کرد، به نظر می رسید که جملاتش را نصفه کاره ادا می کند.
او در حال اخذ مدرک استادی از دانشگاه سرینگر بود و در خوابگاه آنجا اقامت داشت و هر ماه یک بار هم به دیدن خانواده می آمد. او در کلاسها حضور داشت و کتابهای درسی را مطالعه می کرد.
عاصف گفت: بعد از کلاسها واقعا کار زیادی برای انجام دادن نیست. من معمولا کنار دریاچه می نشینم یا در اتاقم می مانم.
او چایش را نوشید و به من نگاه کرد مثل این بود که می خواهد چیزی را با من در میان بگذارد.
من آنجا رفته بودم ببینم چکار می کند؟ زندگی مبارزاتی اش چگونه گذشته است؟
اما نتوانستم این سؤالات را مطرح کنم، به نظر اشتباه می آمد، اشتباه می آمد که یک دوست را ببینی و از او در مورد تجربیات مبارزاتی اش سؤال کنی.
پس از مدتی او خودش شروع به صحبت در مورد زندگی اش پس از مدرسه کرد.
عاصف به روستایش برگشت و در یک کالج محلی ثبت نام کرد.
روستای او که توسط کوههای بی آب و علف احاطه شده پناهگاه امن برای مبارزان شده بود.
مبارزان علنا در روستا رژه می رفتند، آنها سلاحهایشان را از شانههایشان آویزان، نارنجکها را به کمر بسته و آماده جنگ بودند.
از طرف دیگر نیروهای هندی سعی میکردند از آنها دوری کنند. هیچ تلویزیون، تلفنی حتی یک بیمارستان یا یک مرکز خدماتی در آنجا نبود. مبارزان با محلیها بودند و حتی درخانه آنها غذا می خوردند.
عاصف بهتدریج با برخی از فرماندهان مبارزان که بر روی او تاثیر گذاشته بودند آشنا شد.
یک روز او خانه را ترک کرد و به جمع دوستان مبارزش پیوست. او در مخفیگاهها با طرز کار استفاده از سلاح آشنا شد،
اینکه چگونه نارنجک پرتاب کند؟
چگونه یک مین را جاسازی و منفجر کند؟
چگونه یک عملیات چریکی را برنامهریزی کند؟
او برای آمادگی و گشتزنی با همقطارانش از یک روستا به روستای دیگری می رفت او به مدت دو سال در صف مبارزین قرار
گرفت.
من در نهایت از او سؤال کردم:خب تعریف کن زندگی مبارزاتیات چگونه گذشت؟
- خیلی ترسناک بود، گردان من خیلی خوب با ما رفتار می کرد، ما با هم به مکانهای مختلفی می رفتیم و کاملا از وضعیتمان راضی بودیم.
اما هنگامی که برای غذا و پناهگاه مجبور می شدیم از یک روستا به روستای دیگری برویم برایم خیلی آزار دهنده بود.
مردم در خانههایشان از ما پذیرایی میکردند اما بعضی اوقات احساس میکردم آنها به این خاطر به ما پناه، غذا می دهند که در واقع از ما هراس دارند.
احساس ناخوشایندی داشتم مثل گداهای مسلح شده بودم. من در یک خانواده متمکن رشد کرده بودم و والدینم هر چه را که می خواستم برایم فراهم میکردند. من یک مبارز شده بودم.
در خانه ای می خوابیدم که صاحبش هراس داشت هر آن ممکن است سر و کله نیروهای ارتش پیدا شود یا اینکه با چهره ای متبسم مایل بود ما هرچه زودتر آنجا را ترک کنیم. من نمیتوانستم بخوابم و در واقع دلم برای خانواده تنگ شده بود.
برای عاصف سخت بود که راجع به آن روزها صحبت کند.
خیلی اشتیاق داشتم که از او بپرسم آیا کسی را کشته است یا نه.
اما این سؤال فی نفسه سؤال نابجایی بود.
در جایش از او راجع به علت رویگردانیاش از گروه مبارزین پرسیدم؟
او گفت: یک روز فرمانده ما به ما گفت: باید به یک کامیون ارتشی حمله کنیم
من کلاشینکفم را برداشتم.
ما آماده رفتن شدیم اما مشکلی برایم پیش آمد.
من به شدت می لرزیدم خیلی ترسیده بودم مرگ در مقابل چشمانم خیلی واقعی شده بود.
بعد از این حادثه من آنها را ترک کردم.
فرمانده من خیلی لطف داشت که اجازه داد من آنها را ترک کنم.
ما خانه او را ترک کردیم به ایستگاه اتوبوس رفته و دو نوشابه زیر پوستر هنرپیشه معروف هند آیشوارا نوشیدیم.
عاصف عاشق آیشوارا بود و همه فیلمهای او را دیده بود.
من این هنرپیشه را ماشین بی فکر و احساس ارزیابی کرده و نظرم را به عاصف منتقل کردم.
صحبتها دوباره گل انداخت.
ما دوباره مثل گذشته بچه های قدیمی مدرسه شده بودیم.
عاصف در مورد فارغ التحصیل شدن از یک دانشگاه محلی و سپس ادامه تحصیل در دهلی یا سایر شهرهای هند صحبت می کرد.
من به دهلی رای دادم.
آنجا بهترین شهر هند برای یک دانشجو است. تو می توانی در آنجا بهترین اساتید و کتابخانه ها را داشته باشی. تو باید دانشگاه دهلی یا دانشگاه جواهر لعل نهرو را انتخاب کنی.
- آنجا باید جالب باشد.
- یقینا همینطور است.
او یک خنده موذیانهای روی صورتش داشت.
- یک چیز را به من بگو؟
- من کنجکاوانه گفتم: چه چیزی را؟
- آیا زمانی که در دهلی بودی به یک دیسکوتک رفتی؟ آیا با دختران رقصیدی؟
من راجع به تلاشهای ناشیانهام مطالبی به او گفتم.
ما با هم دست دادیم، من سوار اتوبوس شدم و عاصف هم راهی خانهاش شد.
من او را از اتوبوس تماشا کردم.