کد خبر: ۳۰۷۸۲۸
تاریخ انتشار : ۲۶ اسفند ۱۴۰۳ - ۲۰:۲۶

سفر به سرزمین عشق

 
 
ملیکا رستمیان
برای تو می‌نویسم، برای تو که عزیز جانِ منی. راستش را بخواهی حرف زدن برایم سخت است، اما صحبت کردن با تو همیشه فرق می‌کند. حس می‌کنم رو‌به‌رویم نشسته‌ای و چشم در چشم هستیم. با اینکه تو بیشتر از خودم مرا می‌شناسی و من چیز زیادی از تو نمی‌دانم، اما عاشقانه دوستت دارم. راستش را بخواهی، باز هم آمده‌ام برایت بگویم، باز هم آمده‌ام تا برای تو از سفرِ عشق حرف بزنم. بارِ دیگر اجازه صادر شد و یک صندلی به مقصد اهواز و پادگان ثامن‌الائمه را ما پُر کردیم.
عزیزتر از جانم؛ زندگی و آدم‌هایش همیشه ثابت کرده‌اند هیچ‌کس ماندنی نیست، اما شلمچه نشان داد اگر بخواهی، می‌مانی. آنجا قرارگاه عاشقان فاطمه است، جایی که هیچ‌کس غریبه نیست. همه، بچه‌های او هستند و در پناهِ چادرِ خاکیِ او. بزرگ‌ترها همیشه می‌گویند «وقتی دل به خدا دادی، نگران هیچی نباش، در پناهِ خدایی و خدا هم هیچ‌وقت دیر نمی‌کند.» گمان می‌کنم او هم همین‌طور است؛ او، مادرِ عالم است و در پناهِ چادرش، هیچ‌کس غریب نمی‌ماند.
شلمچه میدانِ بازیِ عشق بود. عشقی که نهایت ندارد و پایت را به راهِ او می‌کشاند. انگار آنجا مادر رو‌به‌رویت ایستاده بود و منتظر بود برای آماده شدنت. گویا می‌خواست «بله» را بگیرد و خیالش راحت باشد که پسرش سرباز دارد نه سربار؛ راستش، فاصله‌ سرباز بودن و سربار بودن فقط یک نقطه است! نقطه‌ای که همه‌چیز را دگرگون می‌کند. نقطه‌ای که مسیر زندگی را تغییر می‌دهد.
خاطرات را که مرور می‌کنم می‌رسم به شهدای سادات؛ راستش را بخواهی، عشق برایم آنجا بیشتر معنا شد. هرکدام از آن‌ها داستان خاص خودشان را داشتند، اما یک فصل مشترک در کتابِ زندگیِ همه‌شان بود. آن فصلِ مشترک، عشق بود؛ عشق، درِ خانه‌ قلب‌های زیادی را می‌کوبد، اما همه در را به رویش باز نمی‌کنند. آن پنج ‌نفر همان‌هایی بودند که عشقِ تو، درِ خانه‌ قلبشان را کوبید و آن‌ها زودتر از همه، آماده‌  عاشقی شدند.
آقایِ غایبِ من؛ بچه‌های فکه و کمیل، بارِ دیگر کربلا رقم زدند؛ مقاومت آن‌ها نشان داد اگر در سپاهِ اباعبدالله آب هم نباشد، تسلیم شدن معنا ندارد، نشان دادند اگر کربلا بار دیگر تکرار شود، هنوز عباس‌هایی هستند که علمدارِ این خاک باشند.
راستی، اسم عباس که می‌آید، طلائیه برایم تداعی می‌شود؛ آنجا، آسمان هم طاقت شنیدن روایت‌ها را نداشت، پا به پای دل‌هایمان التماس می‌کرد و همزمان با ما، اشک می‌ریخت. فاصله‌ای نبود میانِ ما و کربلا. قلبمان رفته بود، اما جسمِ خاکی‌مان، زمین‌گیر شده بود. دل گواه می‌داد صحن و سرای سقا، همان‌جا بود، اما آرام نمی‌گرفتیم. آغوشی می‌خواستیم به وسعتِ شش‌گوشه‌ تو. خاکِ آنجا حرف‌های زیادی برای گفتن داشت، اما راستش را بخواهید، آنجا فقط ما بودیم که حرف زدیم، ما حرف زدیم و علمدارِ کربلا، قلب‌هایِ رنجورِ داغ‌دیده را به آغوش کشید. دلم می‌خواست ثانیه‌ها کِش بیایند و این سفرِ چند روزه، بشود چند ماه. دل، پای رفتن نداشت، اما تا چشم بستیم و باز کردیم همه‌چیز تمام شد. تازه داشت سازِ زندگی با مسیر کوک می‌شد، که خبر آمد باید برگردیم. به قول راوی، هر آمدنی، رفتنی دارد.
قلبِ ما، مرده بود؛ وقتی می‌گویم مرده، نه به معنای نیست و نابود شدن، به معنای آنکه سیاه بود و آلوده. قلبمان شبیه آینه بود، آینه‌ای که هزاران خط رویش افتاده بود. اما عشق و مهرِ تو، همه‌چیز را عوض کرد. گویا دفترِ سیاهِ زندگی‌مان، رنگِ تازه به خود گرفت و صفحه‌ای جدید شروع شد. آقای اباعبدالله، هیچ‌کدام یادمان نمی‌آید اولین‌ باری که پایمان به هیئت باز شد چه زمانی بود، حتی یادمان نمی‌آید اولین «حسین» گفتنمان کی بود! ما فقط می‌دانیم از همان آغاز، زندگی‌مان با تو شروع شد، می‌دانیم که عشقِ تو، از ازل در قلب‌هایمان حک شده بود.
اما آقا، یادم است که بزرگی می‌گفت «تهِ مسیرِ نوکری برایِ امام حسین(ع)، باید ختم بشه به سربازی برای امام زمان(عج)»، راست هم می‌گفت، ما همه آمده‌ایم برایِ تو. تمام این‌ها، ختم می‌شود به تو؛ همه‌چیز جلو می‌رود اما تو را نداریم میان تمام داشته‌هایمان. ما، دانه ‌دانه‌های تسبیحِ مادر هستیم که عشقِ تو قلب‌های ما را مانند نخ به هم وصل کرده‌است. آقایِ غریبِ من، این‌جا سرماست منفیِ تو، نمی‌دانم کجایِ زمین، گرم است از داشتنت. کاش بیایی و بشنوم صدایِ “أَلا يَا أَهلَ الْعالَم إِنّی أَنَا الْمُنْتَقِم، أَلا يَا أَهلَ الْعالَم إِنَّ جَدِّيَ الْحُسَين قتل عَطشاناً”.