کد خبر: ۳۰۷۳۳۱
تاریخ انتشار : ۱۹ اسفند ۱۴۰۳ - ۲۰:۴۰
نیمه پنهان کشمیر- ۳۳

تولید اخبار گزینشی و کانالیزه شده برای مردم!

 
 
 
نویسنده: بشارت پیر
همچنان‌که او خواست سر داماد را اصلاح کند من به ملاقات بزرگ‌ترها رفتم. پشت خانه یک کوچه باریکی وجود داشت که به آشپزخانه موقت تبدیل شده بود. غذا در ظرف‌های بزرگ مسی پخته می‌شوند.
بزرگ‌تر‌ها روی صندلی می‌نشستند و بر کار پخت و پز نظارت می‌کردند. 
همسایگان قدیمی‌، قوم و خویش‌ها من زمانی شخصیت‌های دائمی جهان من بودند.
 پدر اشرف‌، خضر‌، مرد کوتاه قامتی بود او همیشه برای اینکه تاسی سر خود را پنهان کند عرقچین می‌پوشید. او همیشه وقتی به خانه‌شان می‌رفتم شکر زرد به من می‌داد.
عموی پیر اشرف امجد نام داشت. رفتار او به‌گونه‌ای بود که گویا قرار است بمیرد.
 او همیشه از بچه‌ها می‌خواست به پشتش ضربه بزنند تا درد کمرش کمی تسکین پیدا کند. من اغلب به او ضربات شدیدتری وارد می‌کردم و قبل از اینکه او بتواند مرا بزند فرار می‌کردم.
در میان مردان جوانی که کمک می‌کردند دوست دوران کودکی‌ام «نثار» بود. 
مرد تاسی روی یک حصیر نشسته و قلیان می‌کشید: بشیر بقال در همسایگی ما هم حضور داشت که او را از فاصله دوری نگاه می‌کردم. 
خوشحال بودم که بعد از سال‌ها او را می‌دیدم خوشحال بودم که او 
هنوز زنده است.
هر وقتی او را ملاقات می‌کردم از جایش بلند می‌شد و می‌گفت: خدایا پسر‌، تو خیلی بزرگ شده‌ای واقعا می‌گویم او مرا بغل کرد و مکررا دست‌هایم را می‌فشرد‌، ما در کنار هم نشستیم و او در مورد ازدواج دخترهایش صحبت می‌کرد. 
به من گفت تو به عروسی عالیه نیامدی گفتم: دهلی بودم مشغول کار بودم. 
او در مورد وضعیت کاری و زندگی‌ام صحبت کرد. من جواب‌های معمولی به او دادم. اما چیزی که مرا نگران می‌کرد این بود که نحوه رفتار او عوض شده بود او خیلی با زبان رسمی و کتابی مثل مهمان‌ها با من صحبت می‌کرد.
من در عروسی به ملاقات خضر‌، امجد‌، نثار و دیگران رفتم‌، من انتظارعدم تشریفات قدیم را داشتم و سعی کردم مثل گذشته خود خودم باشم اما آنها با من مثل یک مهمان برخورد می‌کردند.
 خضر از من خواست در اتاق مهمانان بنشینم وقتی داوطلب انجام برخی کارها شدم امجد مرا از این کار بازداشت.
نثار که هرگز دهکده را برای جاهای دیگر ترک نکرده بود بشقاب‌هایی را حمل و به مهمانان می‌رساند.کارهایی که بچه‌های همسایه انجام دادند را به من نمی‌سپردند.
باید اعتراف کنم که من طی ده سال گذشته اوقات اندکی را در روستا سپری کرده بودم. من در جاهای مختلف بودم و زندگی متفاوتی را می‌گذراندم اما همیشه تلاش کردم یکی از آنها باشم.
هر زمان برگه‌ای را پر کرده که از من می‌خواست آدرس دائمی را بنویسم می‌نوشتم: «سیر همدان‌، آنانتناگ - کشمیر» اگر چه از اعداد زیاد خوشم نمی‌آمد اما هرگز کد پستی روستای آبا و اجدادی را فراموش نکردم.
هرگز نمی‌توانستم پستخانه روستا با آن دودکش بخارش که دود آبی رنگی را به آسمان بلند کرده بود یا تابلو گرد و خاک گرفته پستخانه و یا لباس خاک گرفته کارکنان پستخانه را و یا رامجی پستچی‌مان با آن موهای شانه نکرده که روی صورت و شانه‌هایش ریخته بود را فراموش 
کنم.
او صبح‌ها اجاق‌های خوراک‌پزی را نزدیک ایستگاه اتوبوس تعمیر می‌کرد و بعد ازظهرها با دوچرخه‌اش درحالی‌که پاکت نامه‌ها از شانه‌هایش آویزان بود صدای زنگ دوچرخه را به هر خانه‌ای که باید نامه را تحویل می‌داد به‌صدا در می‌آورد. بچه‌های روستا دنبالش می‌دویدند و در یک همصدایی از او می‌پرسیدند رامجی آیا برایمان نامه آورده‌ای؟ 
به قدری این‌کار را می‌کردیم تا او عصبی شده ما را دنبال می‌کرد. 
نامه‌هایی که رامجی تحویل می‌داد نه شماره منزلی داشت نه اسم خیابانی روی آن دیده می‌شد آنها نام شما نام پدر شما و نامه دهکده را داشتند. 
رامجی همه را می‌شناخت و بدین ترتیب نامه‌ها به مقصدشان می‌رسیدند. من دیگر به آن آدرس نامه‌ای دریافت نکردم. اما هر زمانی که برگه‌ای را پر می‌کردم چهره‌های آن جهان از دست رفته مرا به‌سوی خود می‌کشاند.
تا اواسط دهه 80 هیچ‌کس تلفن نداشت تعداد اندکی از خانواده‌ها از تلویزیون برخوردار بودند مردم غالبا برای تماشای تلویزیون در خانه حاجی غنی درشکه‌چی جمع می‌شدند.
 او در مکه بود و هنگام بازگشت با خودش یک تلویزیون سیاه سفید آورده بود. تقریبا هر کسی سرش به تنش می‌ارزید در خانه حاجی غنی گرد هم می‌آمدند.
تلویزیون در اتاق همکف بود و شما می‌توانستید آن را از طریق پنجره تماشا کنید. در اواخر دهه80 میلادی بود که خانواده ما تلویزیون خریدند. 
فائز دوستم و من معمولا روی شانه‌های هم سوار می‌شدیم و از طریق پنجره به تلویزیون نگاه می‌کردیم. 
رادیو به ما اخبار را می‌گفت و روزنامه‌ها اندک بودند. در آن زمان اخبار معانی مختلفی داشت. اخبار به معنای تعداد تلفات روزانه درگیری‌ها نبود این مسئله بعد‌ها در دهه 90 شروع شد.
اخبار در مورد حق تعیین سرنوشت‌، حاکمیت یا تروریزم نبود بیشتر در مورد برگزاری نشست سران‌، استراتژی‌ها‌، ژئوپلیتیک‌، بنیادگرایی تساهل و تسامح و سکولاریزم بود.
اخبار در محافلی ساخته می‌شد که هیچ‌کدام از روستاییان ما در آنجا نبود.
 اخبار در مورد ما نبود‌، به‌خاطر می‌آورم روزی یک نسخه از روزنامه «تایمز اف ایندیا»  از آنانتناگ را به خانه آوردم قبل از اینکه به خانه برسم و آن را مطالعه کنم تعدادی از ریش‌سفیدهای روستا که نزدیک یک مغازه در کنار خانه‌مان نشسته بودند مرا صدا زدند. مجبور بودم روزنامه را به آنها نشان 
دهم. 
آنها با شگفتی به لغت‌ها چاپ تصاویر روزنامه نگاه می‌کردند.
از آنجا که یک نشریه انگلیسی بود از من خواستند آن را خوانده و ترجمه کنم. بیش از یک دهه از آن روز در اواسط دهه 80 میلادی گذشته است. 
پیرها پیرتر و بچه‌ها مرد شده بودند. امجد و عمو خضر همچنان جلوی همان مغازه مشغول غیبت و سخن چینی با سایر پیرمردان بودند. روزنامه‌ها مرتب به روستای 
ما می‌آیند.
 تمام پشت‌بام‌ها دارای آنتن تلویزیون است سه تلویزیون کابلی در روستا با اشتراک ماهانه 90 روپیه50 شبکه تلویزیونی از جمله بی‌بی‌سی‌، سی ان ان و 7 شبکه خبری هندی را پوشش می‌دهند.