کد خبر: ۳۰۴۷۰۰
تاریخ انتشار : ۰۹ بهمن ۱۴۰۳ - ۲۰:۴۴
نیمه پنهان کشمیر- ۱۸

بازجویی از یک دانش‌آموز!

 
 
 
نویسنده: بشارت پیر
مترجم: بهزاد طاهرپور
من همه دعاهایی که می‌دانستم را زیر لب زمزمه کردم، همچنان در انتظار بودم، جیغ و فریادها توأم با سکوت ادامه داشت. دوساعت بعد، درِ اتاق به‌طورِ خشونت‌آمیزی باز شد و دو سربازِ مسلح به سوی من آمدند.
بلند شدم، آیا نوبت من بود که همان جیغ و دادهایی که شنیده بودم را تکرار کنم؟
جداً ترسیده بودم، به چهره آنها نگاهی انداختم اما آنها مرا مورد ضرب‌وشتم قرار ندادند یا به اتاق‌های دیگر نبردند. یکی از آنها شروع به سؤال و جواب از من کرد.
- اسمت چیه؟
- بشارت، آقا. 
- نام کامل.
- بشارت احمد پیر، آقا. 
- نام پدر؟
- غلام احمد پیر، مامور دولت است آقا. 
با خودم گفتم شاید کمکی بکند پشت بندش ادامه دادم او مامور خدمات مدیریتی کشمیر است. اما به نظر می‌رسید او حرف مرا نمی‌شنود.
- با کدام گروه هستی؟ شاخه دانشجویی جبهه آزادی‌بخش جامو و کشمیر یا حزب‌ المجاهدین؟
- با هیچ کدام آقا، من یک دانش‌آموزم.
کمی مکث کرد، نگاهی به من انداخت و گفت: هر کسی از راه می‌رسد می‌گوید دانش‌آموز است.
- چه تعداد از دوستانت با آنها (مبارزین) هستند؟
- هیچ کدام از دوستانم، آقا آنها همه دانش‌آموز هستند. 
من سپس کارت دانش‌آموزی را از جیبم درآوردم و به او نشان دادم. او آن را اسکن کرد و سپس به من بازگرداند.
- سلاح‌ها کجا هستند؟
- من هیچ سلاحی ندارم آقا، من یک دانش‌آموز هستم.
- زود باش به ما بگو‌، میدانی که ما راه‌های دیگری هم داریم.
- می‌دانم آقا اما من فقط یک دانش‌آموزم.
بازجو گفت: دوباره فکر کن، چند دقیقه دیگر بر می‌گردم.
سربازی در آنجا ساکت ایستاده بود، می‌خواستم با حرف زدن او را قانع کنم که من فقط یک دانش‌آموزم. او گفت: وقتی افسر برگشت با او صحبت کنم، پس از چندی بازجو برگشت. او همان سؤالات را دوباره تکرار کرد، من هم همان جواب‌ها را به او دادم و گفتم:
- من یک دانش‌آموزم.
بازجو گفت: خیلی خب می‌دانم که دانش‌آموز هستی. 
به نظر می‌رسید که لحن او کمی ملایم شده است، او سپس در مورد دانش‌آموزی که در مدرسه ما بود پرسید، یک دوست که ثبت‌نام کرده بود ولی به مدرسه نمی‌آمد. من اسم پدر دوستم، حرفه‌اش و نام روستایشان را گفتم، من همچنین گفتم که او خویشاوندی هم در روستای ما دارد. او به ملاقات خویشاوندانش آمده بود و در جریان سرکوب دستگیر شد.
بازجو چند لحظه‌ای به من نگاه کرد و گفت: خیلی خب، تو می‌توانی بروی. من از او تشکر کردم و از اتاق انباری بیرون آمدم تا به گروه بپیوندم. می‌توانستم نگاه کنجکاوانه و همدردگرایانه صدها چشم که به‌صورت من دوخته و خیره شده بودند را احساس کنم. من خیلی خودآگاه شده و ضمن خندیدن با اعتماد به‌نفس قدم برمی‌داشتم، پدر و پدربزرگ از جایشان بلند شدند و به طرفم آمدند، من آنها را بغل کردم. پدر سعی کرد شوخی را با نگرانی در هم آمیخته گفت: فرمانده کل، آیا آنها تو را مورد ضرب و شتم قرار دادند؟ چشمان پدر بزرگ خیس و نمناک بود، او خودش را بغل من انداخت و هیچی نگفت. پس از مدتی منظور آزاد شد، او می‌لنگید، بعدها وقتی عملیات سرکوب تمام شد دوست من از مدرسه نیز آزاد شد. او لنگان‌لنگان به‌طرف من آمد، ما همدیگر را در آغوش گرفتیم، من از او خواستم به خانه ما بیاید. او گفت: ممنون من باید به خانه بروم، تو امروز جان مرا نجات دادی، من او را موقع رفتن تماشا کردم‌، من دیگر او را هرگز ندیدم. چند سال بعد شنیدم که او به جبهه آزادی‌بخش جامو و کشمیر ملحق شده و در یک درگیری کشته شده است.
آن روز با ملاقات‌های فشرده به خانه افرادی که دستگیر شده بودند گذشت، تمام بدنِ منظور در اثر ضرب‌وشتم‌های مفرط کبود شده بود. پدرش او را از اداره مغازه معاف کرد. در خانه خانواده من در مورد تار موهایی که روی صورتم در آمده بود صحبت می‌کردند. سربازان به هر صورتی که ریش داشت حساس شده و در اکثر مواقع مظنون می‌شدند.
برخی از مردان میانسال و پیرمردان دهکده از جمله پدر منظور که ریشش را سیاه می‌کرد این کار را کنار گذاشت. موی خاکستری، سربازان را کمتر مظنون می‌کرد. پدر گفت: این مقدار ریش هم برای تو خوب نیست، بهتر است آنها را بتراشی.
پدر بزرگ و مادر خندیدند، من خیلی خجالت کشیدم، پدر ریش تراش را آورد.
- بیا یادت می‌دهم، کار آسانی است.
من همیشه به نحوه اصلاح صورت پدر نگاه می‌کردم، در مقابل آینه دستشویی می‌ایستادم او هم در کنارم بود، صورتم را خیس کردم سپس خمیر ریش را با فرچه آهسته روی آن مالیدم. پدر گفت: فرچه را آرام در حلقه‌های کوچک روی صورت حرکت بده. با این کار صورتم غرق در کف سفید شد، آنگاه پدر یک تیغ ژیلت به من داد و گفت: به آرامی آن را روی صورتت بکش، سعی کن فشار ندهی چون در آن‌صورت ممکن است صورتت خراش بردارد. بالاخره توانستم صورتم را اصلاح کنم.
فصل چهارم
یک بعد از ظهر چند ماه قبل از اینکه عملیات سرکوب شروع شود من شاهد عبور یک کاروان از کامیون‌های نظامی در جاده خاکی که مدرسه و روستای عیش‌مقام را به هم متصل می‌کرد بودم. 
من به طرف درختان بید مجنون و سپیدار نزدیک فنس فلزی مدرسه رفتم تا چشم انداز بهتری از اتفاقات داشته باشم.
ناگهان صدای گوشخراش ترمز کامیون‌ها شنیده شد و آنها لحظه‌ای بعد در دروازه مدرسه توقف کردند. سربازان به داخل آمده اگر چه یک اردوگاه نظامی فقط چند کیلومتر دورتر از ساختمان دبیرستان دولتی عیش مقام وجود دارد. آنها سعی می‌کردند کارهایشان را سریع انجام دهند. ظرف چند ساعت کامیون‌ها بارهایشان را در چند ساختمان تخلیه کردند و بدین ترتیب آنجا به یک اردوگاه نظامی تبدیل گردید. (مجتمع متعلق به نهاد «مطالعات جغرافیایی هند» بود ولی آنها دفاتر را پس ازشروع درگیری‌ها تعطیل کردند ومدرسه وابسته به وزارت آموزش برخی از ساختمان‌ها را اجاره کرد).
ظرف چند روز آتی آنها در طول فَنس‌های مدرسه اقدام به ساختن برجک‌های دیده‌بانی و سنگر کردند. در این سنگرهای مستطیل شکل که با تورهای سیمی برای جلوگیری از پرتاپ نارنجک پوشیده شده بود مقادیر زیادی مسلسل‌های خودکار، تیربار و سربازان مسلح استقرار یافته بود.
از آن به بعد ما باید از قوانین جدیدی پیروی می‌کردیم، بخش‌هایی از مجتمع مدرسه شامل نیمی از ساختمان مدرسه غیر قابل دسترس شد. 
ما مجبور بودیم به‌هنگام ورود و خروج از مدرسه اوراق هویتمان را نشان دهیم. تابلویی نصب شد که روی آن نوشته شده بود «بازدیدکنندگان باید هویت خود را در ایست‌بازرسی در نزدیکی مدرسه ثبت کنند». بازدیدکنندگان اسامی، نشانی، و سایر موارد در خواستی را باید ثبت می‌کردند و پس از یک تفتیش بدنی توسط سربازان وارد مدرسه می‌شدند.
سربازان هرگز مزاحم ما نشدند، ما به کلاس خودمان می‌رفتیم، فوتبال یا کریکت بازی می‌کردیم و در بخش اصلی مدرسه حرف‌ها و صحبت‌هایی می‌کردیم که درجاهای دیگرکشمیر نظیراین صحبت‌ها مطرح می‌شد وآن مسئله جنگ در کشمیر بود. اگر سربازی با ما صحبت می‌کرد ما چنان وانمود می‌کردیم که علاقه‌ای به مسائل سیاسی نداریم. سربازان هم سرشان گرم گشت‌زنی برای تسلط بر جاده‌ها بود، آنها بعضی اوقات هم برای سرکوب شورش‌های مردمی به روستاهای اطراف اعزام می‌شدند.