نیمه پنهان کشمیر- ۱۵
حال و هوای مبارزه در نزدیکترین فاصله با هندیها
نویسنده: بشارت پیر
مترجم: بهزاد طاهرپور
مغازه داران کرکرههایشان را پایین کشیدند، من هم به طرف خانه دویده فریاد زدم: مادر نیروهای جبهه آزادیبخش جامو و کشمیر آمدهاند، قصد دارند به یک کاروان از نیروهای هندی حمله کنند، تونگا هم آنجاست اما نمیتواند جلوی فرمانده ارشد را از این عملیات بگیرد، ما باید سریعا از اینجا فرار کنیم. همه مضطرب و دستپاچه شدند، مادر آستینهایش را بالا زد و از همه خواست ساکت و آرام شوند. او در نقش یک خانم معلم ظاهر شد و همه به حرفهایش گوش دادند. او طلا و جواهرات خواهرش که در خانه ما نگهداری میشد را در جایی پنهان کرد.
پدر بزرگ تمام مدارک شخصی اسناد و مدارک رسمی، پول گذرنامهها را در داخل کیفی ریخت، ما آماده شدیم که از در دیگری که از باغچه سبزی و چمنزار میگذشت خانه را ترک کنیم.
مادر ناگهان گفت: کتابها را چکار کنیم؟ ما به هم نگاه کردیم، پدر کتابخانه را طی سالیان متمادی درست کرده بود. هر کتابی شمارهای داشت و اسم پدر با خط خودش یا خط زیبای مادرم روی آن نقش بسته بود.
من در کتابخانه پدرم اوقات طولانی را به مطالعه میپرداختم. کتابهای نویسندگان بزرگ روس که توسط «نشر مردم» با جلد «گالینگور» توسط حزب کمونیست هند در بازارهای موبایلی فروخته میشد وجود داشت.
کتابخانه پدر همچنین حاوی کتابهایی از رماننویسان بزرگ آمریکایی و اروپایی با جلد کاغذی بود کتابهای زیادی هم از نویسندگان بزرگ اردو زبان از جمله پرم چند، مانتو، غالب، اقبال و فیض احمد فیض دیده میشد. البته کتابهایی هم در زمینه تاریخ، حقوق، مذهب، و سیاست در آسیای جنوبی بچشم میخورد.
زیباترین کتابهای پدرم مجموعه کامل کارهای «ویلیام شکسپیر» بود که با جلد چرمی و صفحات طلاکوب شده بود. کتابهایش کتابهای مردی خود آموخته بود کتابهایی که شخصیت او را شکل دادند به او کمک کردند که زندگیاش را بسازد.
رو جلد و صفحات کتابها، تماس انگشتانم بر روی فونتها، احساس لطیف صفحه کتابها، شیفته و مسحور شدن در محتوای داستانها مرا به پدرم نزدیک میکرد و باعث میشد من با دنیای جادویی او شریک شوم.
ما مجبور بودیم کتابها را در خانه بگذاریم و آنجا را ترک کنیم، پدر قرار بود بهزودی به خانه بیاید، مادر بزرگ فقط به در ورودیِ خانه نگاه میکرد، او مدام تکرار میکرد: «پیر صاحب ممکن است هر لحظه از راه برسد».
پدر معمولا قبل از غروب آفتاب خود را به خانه میرساند چرا که بعد از غروب آفتاب و شب هنگام مقررات منع آمد و شد اعمال میشد و رفت و آمد در این وقت بسیار خطرآفرین و نگرانکننده بود.
مادر با صدای بلند به مادربزرگ گفت: خدا پشتیبان او خواهد بود، تو با نگاه کردن به در نمیتوانی کاری انجامدهی سپس در را بست.
همسایهها با چند کیف در محوطه حیاط ایستاده بودند. پدر بزرگ غرغرکنان داد زد: چرا معطلید، پس الان منتظر چی هستید؟
ما یواشیواش شروع به حرکت کردیم، بهزودی قدم زدن تبدیل به دویدن شد، امیدوار بودم پدر از این حمله آگاهی پیدا میکرد و از آنجا دور میشد.
امیدوار بودم کسی در این حمله کشته نشود و سربازان خانه ما را به آتش نکشند، چیز باارزشی در خانه بجز یک تلویزیون سیاه و سفید یک رادیو ژاپنی، دوربین پولاروید من که پدر در سال 1987 وقتی به حج رفت آن را برایم خرید نداشتم.
روستای ما به سرعت در حال تخلیه بود و همه به طرف روستای «نامبل» در حال حرکت بودند.
این روستا در میان مزارع برنج و رود «لیدر» که شاخهای از رودخانه جهلم است واقع شده است. آبهایِ آبی و سبز رودخانه لیدر با جوش و خروشهایش از میان مزارع عبور میکرد.
علفهای وحشی از کنارههای رود سر برآورده، شاخههای درختان بید مجنون در دست باد به این طرف و آنطرف پیچوتاب میخوردند، شَلتوکهای برنج طلایی شده و کوههای بلند در دوردستها صبورانه نظارهگر ما بودند، در آسمان آبی عقابها و کلاغها بیاعتنا به همه چیز بالای سرما میچرخیدند و با طبیعت خودشان مانوس بودند.
با شنیدن اولین صدای گلوله ما حدودا 500 متر با رودخانه فاصله داشتیم. بعضی سرعتشان را زیاد کردند. برخی دیگر در مزرعه نشسته یا دراز کشیدند، هرچند ثانیه ما صدای ترق وتُروق گلولهها را میشنیدیم. صدای کلاشینکوفهای مبارزین با صدای تفنگهای نیروهای هندی کاملا متفاوت بود. پسر همسایه ما «منظور» با شنیدن صدا تشخیص میداد گلولهها از چه جهتی دارند شلیک میشوند. «این صدا متفاوت است، اکنون این نظامیها هستند که دارند شلیک میکنند، به نظرمیرسد مبارزین تیراندازی را قطع کرده اند».
در همین حین پدر ساکت او، سیلی آرامی به صورتش نواخت. وقتی ما به «نامبل» رسیدیم هنوز تیراندازی ادامه داشت. تمام درهای خانهها به روی ما باز بود. مشخص نبود که ما وارد خانه چه کسی شدهایم. در هر حال وارد اتاقی شدیم برخی دیگر از اهالی روستای ما قبلا به اینجا آمده بودند آنها آرام به دیوار تکیه داده و در حال صرف چای بودند.
همچنان که پدر بزرگ و بهدنبال آن تمام اعضای خانواده وارد اتاق شدند دو مرد جوان بلند شده و جایشان را به آنها دادند، یکی از آنها پشتی که به آن تکیه داده بود برداشت و به پشت پدر بزرگ گذاشت. پدر بزرگ به آنها اعتراض کرد و گفت: الان وقت این کارها و تشریفات نیست. چای آوردند، صدای ضعیف تبادل آتش همچنان به گوش میرسید هیچکس حرفی نمیزد، پس از مدتی دیدم پدر بزرگ و چند نفر دیگر بیرون رفتند. من هم آنها را دنبال کردم، ما داشتیم در جهت روستایمان نگاه میکردیم. از آنجا چیزی جز درختان، چند مناره و کوه دهکده پیدا نبود ما در افق دنبال علائم و آثاری از دود و شعله آتش بودیم. زمان زیادی نمیبرد تا باروت دهکدهای را بسوزاند، من چیزی جز تاریک شدن آسمان نمیدیدم.
پیش خودم تصور کردم مردم یک اتوبوس محلی را در همسایگی یک روستا متوقف کرده و به راننده میگویند که یک درگیری نظامی در حال وقوع است و بدین ترتیب او را وادار به برگشت کردند، تصور کردم پدر که روزنامهها و پروندههای اداریاش را در دست دارد از اتوبوس پیاده شده و احتمالا در خانه برخی آشنایان اقامت کرده است. اما وقتی برای اولین بار کاملا فهمیدم پدر چگونه هر هفته برای دیدن ما خطرات جاده را به جان میخرید اشک از چشمانم سرازیر شد. تیراندازیها متوقف شده بود ما آن شب را با غریبهها در نامبل گذراندیم.
صبح روز بعد تمام روستائیان با ترس و اضطراب شروع به بازگشت کردند.
خانه ما سرجایش بود بدون اینکه کسی به آن دست بزند! آنجا و همان موقع بود که من متوجه ارزش واقعی خانه سه طبقه خودمان شدم. من همیشه آن را دست کم میگرفتم و قدرش را نمیدانستم.
اما آن خانه تنها خانه من بود، من به حیاط خانه دویدم پدر در ایوان ایستاده بود. او گفت: «من هنگام آمدن توی راه از ماجرا ی حمله با خبر شدم و درآنانتناگ در خانه محمد امین ماندم».
من با او دست دادم برادر کوچکترم وجاهت به پدر گفت: بشارت گریه کرده است. پدر چنین وانمود کرد که این حرف را نشنیده است، ما به تمام اتاقها رفتیم ببینیم آیا به جایی خسارت وارد شده است یا نه، فقط چند گلوله به سقف اتاق پدر اصابت کرده و چند گلوله دیگر همچنان به دیوار چسبیده بود.
پدربزرگ آنها را با انبر دست بیرون کشید ما چند لحظه به آنها نگاه کردیم و سپس آنها را بیرون انداختیم. برخی از عادتهای قدیمی که جنگ و درگیری روی آنها هیچ تاثیری نداشت ادامه پیدا کرد. بعد از ظهر پدر طبق معمول در اتاق پذیرایی نشسته بود. چند کتاب و سماور چایی که در کنارش قُلقُل میکرد. بعضی اوقات هم یکی از دوستان یا آشنایان به ما سر میزد و داستانهای شبانهای که روایت میشدند.
بینابین این داستانها و روایتها پدر چند شعر را قرائت میکرد و به من و برادرم میگفت: «هر کسی بتواند آنها را تفسیر و معنی کند 5 روپیه جایزه دارد».