نیمه پنهان کشمیر- 10
کشمیر در اوج مناقشه و آشــوب
نویسنده: بشارت پیر
مترجم: بهزاد طاهرپور
اندکی بعد، پدربزرگ با آن چشمان سبز و آبدار نگاهش را به من دوخت و گفت: آیا تا به حال به این فکر کردی که این پیرمرد چگونه میتواند با مرگ تو کنار بیاید؟
صحبتهای او مثل این بود که دهانه شیلنگ ماشین آبپاش را به طرف من گرفتهاند، حرفی برای گفتن نداشتم و فقط به فرش زیر پایم نگاه میکردم.
ناگهان تصویری از خودم را تصور کردم که روی تخته چوبی چمن خانه به طور مرده افتادهام و همسایهها و اقوام دور و برم را احاطه کردهاند در این اثنا یک نفر به روی صورت مادرم که غش کرده آب میپاشد پدرم تخته چوبی را نگه داشته بود او زانوی غم در بغل گرفته و شانههایش میلرزید.
صحبتهای پدربزرگ مرا به خودم آورد.
او گفت: «پسرجان در یک جنگ نمیتوانی زیاد زنده بمانی».
آن مدیر مدرسه ترسناک (پدربزرگ) که افتخار میکرد بگوید هیچکس جرأت ندارد در مقابلش سیگار روشن کند یا صدایش را در مقابلش بلند کند اکنون اشک در چشمانش جمع شده بود.
ندای اذان که جماعت را به نماز عصر فرامیخواند از بلندگوی مسجد بلند شد، مادر روسریاش را مرتب کرد و پدربزرگ برخاست تا به نماز برسد.
او اگر چه جواب را میدانست ولی باز از عمو و من پرسید: آیا شماها مرا همراهی میکنید؟
عمو گفت: بگذار چایم را تمام کنم. پدربزرگ رفت. فضای تنشآفرین کمی فروکش کرد ولی این بار مادرم شروع کرد.
پسرجان، یک خرده به فکر پدرت باش، او بهخاطر دیدن خانواده با این همه مشکلات از سرینگر به اینجا میآید. او نگران تو است. خدا میداند در این جاده چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد.
مدام به من یادآوری میشد آن بزرگراهی که در دو طرفش درختان صنوبر به ترتیب کاشته شده، آن کوههای برفی، آن مزارع زعفرانی رنگ زیبا اکنون به محل رفت و آمد و غرش خودروهای زرهی نظامی، ایستهای بازرسی و گشتزنیهای ارتش هند و درگیریهای مبارزین کشمیری با انواع پرتابهها و نارنجکها با نظامیان تبدیل شده است.
گفتم من مواظب خودم هستم و سپس اتاق را ترک کردم. بیرون از خانه یک ساعت با مغازهداران صحبت میکردم که ناگهان پدر از راه رسید و از اتوبوس پیاده شد، من به طرفش رفتم و مثل همیشه کتابها و پوشهها را از دستش گرفتم.
- چطوری پسر؟
- خوبم، امیدوارم سفرتان خوب بوده باشد. بزرگراهها که خیلی خطرناک شدهاند. وضعیت در سرینگر چطوره؟
- خدا را شکر همه چیز خوب بود، اما ایستهای بازرسی زیادی ایجاد کردهاند.
پدر به نظر آرام میرسید سعی میکرد هیچ نوع نگرانی یا خشمی را بروز ندهد.
چند دقیقه بعد دوباره در خانه دور هم بودیم و مادر بساط چای را راه انداخته بود.
پدر کتابهایش را وارسی و از میان آنها یک تفسیر قرآن را به زبان انگلیسی انتخاب کرد و گفت: تو باید این کتاب را بخوانی، هم مذهب را میفهمی و همزبان انگلیسیات تقویت میشود، البته تو باید انجیل را هم بخوانی چون باعث میشود مهارتهای زبان انگلیسیات بالا برود.
پدر بلند شد چند قدم برداشت و در مورد داستان حضرت اسماعیل و حضرت اسحاق و ارتباط آنها با وظایف فرزندان در تبعیت از والدینشان صحبتهایی را مطرح کرد.
او با لحن غیر جدی گفت: تو اگر بخواهی حتی فرمانده جبهه آزادیبخش جامو و کشمیر هم بشوی باید از پدر و مادرت اجازه بگیری.
- گفتم: میدانم.
او مستقیم به من نگاه کرد و با خنده گفت: حتی اگر 14 سالت هم باشد یعنی 4 سال کمتر از سن قانونی برای رای دادن، من مانع تو نمیشوم.
- از تعجب داشتم شاخ در میآوردم.
او تکرار کرد: من جلوی تو را نمیگیرم اما تو باید چند سال در مورد آن مطالعه کنی و فکر کنی و پس از آن تصمیم بگیری. در آن موقع است که بهت میگویم باید به آنها ملحق بشوی یا نشوی.
این به نظر منطقی میآمد من سرم را به علامت موافقت تکان دادم.
پدرم ادامه داد: از آنچه که من خواندهام میتوانم بگویم هر جنبشی که به دنبال کشور جداگانهای باشد برای دستیابی به این هدف باید وقت زیادی بگذارد.
هندوستان برای آزادی از انگلیس دهها سال وقت صرف کرد، تبتیها برای استقلال خود از چین بیش از30 سال است که در تلاشند،
چک و اسلواکی اکنون پس از مدتها آزادیشان را بهدست آوردند.
وی این بحث را مطرح کرد که شورشهایی که توسط افراد تحصیل کرده رهبری میشود روند طولانی را برای دستیابی به اهداف طی میکنند.
«نهرو» و «گاندی» در انگلیس حقوق خوانده و هر دو نویسندگان خوبی بودند، در کتابهای آنها را در کتابخانه ما دیدهای «واتسلاو هاول» نویسنده بزرگی است.
«دالایی لاما» مطالعات زیادی داشته و میتواند بسیاری را آموزش دهد، هیچکدام از آنها از سلاح استفاده نکردند اما تاریخ را تغییر دادند بنابراین اگر میخواهی برای کشمیر کاری انجامدهی نظر قطعی من این است که مطالعه کنی.
چند روز بعد وقتی میخواستم به مدرسه شبانهروزی برگردم مادرم روسریاش را در آورد و آن را زیر پاهای من گذاشت و ضمن به آغوش کشیدن من گفت: بشارت، لطفا این کار (زمزمه پیوستن به مبارزین) را دیگر تکرار نکن.
من در کلاس ماندم اما مناقشه کشمیر شدت گرفت. وحشت و آشوب کشمیر را فرا گرفته بود.
همه این را میدانستند هر کسی که به مبارزین ملحق شده یا دستگیر شود توسط سربازان مورد ضرب و شتم قرار گرفته و شکنجه میشود.
والدین آرزو میکردند که بهجای پسر دختر داشتند. هر روز نوجوانان زیادی کشته میشدند مادرها برای امنیت و سلامتی دخترانشان دعا میکردند، مردم از اینکه در خانههایشان نیمهشب به صدا درآید وحشتزده بودند.
مردان و زنانی که خانه را برای کار روزانه ترک میکردند مطمئن نبودند که به سلامت به خانه بازمیگردند یا نه، هزاران نفر که بازنگشتند.
گورستانها بهطور قارچگونه همه جا رشد کرده بودند، اماکن خرید آسیب دیده یا سوخته بودند، مردم همواره در مورد مرز و عبور از مرز صحبت میکردند. این مسئله به یک دغدغه ذهنی، یک حضور غیر قابل رویت تبدیل شده بود، مدام غرولند میکردم، مرز... خط کنترل...
این وضعیت مرا مدام یاد یک پیرزن به نام زینب در روستای خودمان میانداخت.
پدر به من میگفت زینب وقتی جوان بود دختر بسیار زیبایی بود و در تمام مراسمات عروسی زنانه میخواند و میرقصید، شوهر او از مرز عبور کرد و به پاکستان رفت و هرگز باز نگشت.
او دیگر خوانندگی و رقص را کنار گذاشت. او اکنون مجبور بود دخترش «گل» را بزرگ کند.