کد خبر: ۳۰۲۴۵
تاریخ انتشار : ۰۲ آذر ۱۳۹۳ - ۱۹:۱۷
چرا امام حسين (ع) با يزيد مذاکره نکرد؟

چرا امام سیاست تقابل با یزید را در پیش گرفت (پاورقی)


Research@kayhan.ir
حجت الاسلام دکتر جواد سليماني
يعني ابتلاء‌ جامعه اسلامي به خليفه‌اي مانند يزيد و بيعت با چنين شخصي به عنوان جانشين رسول خدا (صلي الله عليه و آله) ثمره اي جز نابودي مکتب اسلام ندارد؛ نکته‌اي که در اين جمله نهفته است اين است که امام نفرمود « و علي الحکومة الاسلامي السلام إذ قد بليت الامّة براع مثل يزيد» زيرا در گذشته نيز حکومت اسلامي در دست معاويه بود و اميد باز پس‌گيري آن از دست امويان اميد ضعيفي بود،‌ ولي با روي کار آمدن يزيد فرهنگ اسلامي و هسته مرکزي آن يعني اعتقادات ديني به خطر افتاد زيرا او رسماً ارزش‌ها و احکام و عقايد ديني را به بازي مي‌گرفت و علنا به جامعه مي فهماند هيچ اعتقادي به خدا و پيامبر و قيامت ندارد. و اگر مؤمنان و شخصيّت هاي ديني جهان اسلام با او بيعت کرده همراه شوند روزي خواهد آمد که وي بصورت رسمي ابطال دين اسلام را اعلان خواهد کرد.
امّا بسياري از آشتي طلبان آن روزگار به اين نکته واقف نبودند و گمان مي‌کردند يزيد چنين نيتي در سر نمي پروراند و توان چنين کاري را ندارد، از اين رو امام را از بي وفايي کوفيان و کشته شدن برحذر مي‌داشتند و مشفقانه از حضرت مي‌خواستند از حرکت به سوي کوفه صرف نظر کند؛ ولي امام بدون توجّه به سخن آنان که برخي از آنها از بزرگان بني هاشم به‌شمار مي‌آمده‌اند به راه خود ادامه مي‌داد؛ البته اين بدين علت نبود که به وفاي کوفيان اعتماد داشت زيرا در طول مسير مكه به كوفه مدام از مسافرين كوفه اوضاع و احوال آنجا را جويا مي‏شد، آنان به حضرت مي‌گفتند کوفيان وفا ندارند و شما را ياري نمي‌کنند حضرت آنان را انکار نمي‌کرد،‌ و هنگامي که دوستان و خيرخواهانش آن حضرت را از اعتماد به کوفيان و درگيري با بني اميه بيم مي‌دادند، و بي ثباتي و سست عنصري سابق كوفيان را مطرح مي‏كردند از پاسخ دادن به آنان طفره‏ مي‏رفت.
 به مسور بن مخرمه فرمود:
«اَسْتَخيِرُاللَّهَ فِي ذَلِك؛
در اين كار از خدا طلب خير مي‏كنم.»
 به ابي بكر بن عبدالرحمن فرمود:
«مَهْمَا يَقْضِي اللَّهُ مِنْ أَمْرٍ يَكُنْ؛
هر گاه قضاي الهي به چيزي تعلق گيرد محقق خواهد شد.»
 در پاسخ عبدالله بن مطيع فرمود:
«يَقْضِي اللَّهُ مَا اَحَبَّ؛ آنچه خدا دوست دارد حكم مي‏كند.»
 يكبار هم در جواب ابن عباس فرمود:
«و أِنِّي اَسْتَخِيْرُ اللَّهَ وَاَنْظُرُ مَا يَكُونُ؛ 47
از خداوند طلب خير مي‏كنم و در وقايع نظر خواهم كرد.»
آري امام (عليه السلام) سخنان هيچ يک از آنان را رد نکرد و تبعات خطرناک قيامش را انکار ننمود بلکه بعضاً نظر آنان را مورد تأييد قرارداد ولي در لابلاي سخنان مطالبي را بيان کرد که نشان مي‌داد امام (عليه السلام) حقايقي را مي‌ديد که آنان نمي‌توانستند آن را درک کنند. و يکي از اين مطالب اين بودن که امام نقشه و توطئه پسِ پرده امويان را مي‌دانست و فرهنگ اسلامي را در معرض خطر نابودي مي‌ديد ولي بسياري از چهره‌ها و خواص چنين احساسي نداشتند. بي هرگونه توافق و بيعت و مذاکره امام با حکومت يزيد موجب مشروعيت يافتن آنان و فرصت يافتن‌شان براي پياده کردن نقشه شومشان در يک حاشيه امن مي‌شد. از اين رو امام هوشمندانه از نخستين روزي که خبر مرگ معاويه را شنيد سياست تقابل و مقاومت شکننده را برگزيد و از مدينه به مکه و سپس به سوي کوفه آمد تا در يک شرايط مناسب دست به قيام بزند و اعتبار يزيد را از بين ببرد.
2. بيم مسخ شدن دين
نکته مهم ديگري که امام حسين (عليه السلام) را از تساهل و تسامح با در برخورد با يزيد باز مي‌داشت و به صلابت و استقامت و جهاد بر مي‌انگيخت مسئله تهديد شدن فرهنگ ديني بود در آن زمان نه تنها اميد برپايي تمدن اسلامي و حاکميت ديني کم فروغ شده بود بلکه حتّي فرهنگ ديني نيز در معرض زوال قرار گرفته بود به طوري که بسياري از ارزش‌ها و احکام ديني به فراموشي سپرده يا به بازي گرفته مي‌شد و بيم اين مي‌رفت تا اصول اعتقادات اسلام يعني توحيد و وحي و نبوت و معاد از سوي امويان انکار شود و در متن جامعه اسلام حقيقي نابود شده و اسلام کاريکاتوري جايگزينش شود يا به کلي به فراموشي سپرده شود، از اين رو امام به جاي مدارا با امويان مي‌فرمود:
«فَقُبْحا لَكُمْ (فَسُحْقا لَكُم)، فَاِنَّمَا اَنْتُمْ مِنْ طَوَاغِيْتِ الاُمَّةِ، وَشُذاذِ الاَحْزابِ وَنَبَذَةِ الْكِتابِ، وَنَفَثَةِ الشَّيْطانِ، وَعُصْبَةِ الآثامِ، وَ مُحَرِّ في الْكِتَابِ وَمُطْفِي‏ءِ السُّنَنِ، وَقَتَلةِ أوْلادِ الاَنْبِيَاءِ، وَمُبِيْرِي عِتْرَةِ الاَوْصِياءِ، وَمُلْحَقِي العُهَارَ بِالنَّسَبِ، وَمُؤْذي الْمُؤْمِنينَ وَ صُراخِ اَئِمَّةِ المُسْتَهْزِئيْنَ، الَّذِيْنَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِيْنَ؛ 48
خاك بر فرق شما، شما نوكران فرومايه‏ايد و (در ظاهر متحد ولي در باطن) مردمي متفرقيد كتاب خدا را كنار انداخته‏ايد، گول شيطان را خورده، در نافرماني و عصيان متحد شده‏ايد، كتاب خدا را تحريف كرده، چراغ سنن الهي را خاموش كرده‏ايد، فرزندان پيامبران را كشته، خاندان أوصيا را نابود كرده‏ايد، نطفه زنا را به نسب ملحق نموده، مومنين را آزرده‏ايد، با سران مسخره كننده پيامبر(ص) كه قرآن را بعض بعض كرده، به جزئي ايمان آوردند و به جزء ديگر كافر شدند، همنوا شده‏ايد.»
 در اين سخنان مسئله تحريف و حذف دين خدا از صحنه عمل و زندگي مسلمين دغدغه محوري سيدالشهداء است، از رشد مفاسد و جرائم و تخلف از دستورات الهي و هتك حرمت اموال مسلمين و تصاحب به ناحق بيت‏المال بي‏تابي مي‏كند.
در چنين شرايطي امام با توجّه به علم به عزم يزيد بر مسخ و محو اسلام هرگونه مصالحه‌اي را با او خيانت مي‌شمرد و مبارزه تا پاي شهادت را براي حفظ اسلام ضروري مي‌داند و هرگونه تسامحي را خيانت مي‌پندارد؛ از اين رو خطاب به سپاه کوفه مي‌فرمايد:
«ألا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقِّ لايُعْمَلُ بِهِ وَأَنَّ الْبَاطِلَ لايُتَنَاهِي عَنْهُ لِيَرْغَبَ المُؤمِنُ فِي لِقَاءِ رَبِّهِ مُحِقّا فَاِنِّي لا أَرَي الْمَوْتَ إلا سَعَادَهً ‏وَ الْحَيَاةً مَعَ الظَّالِمِيْنَ اِلا بَرَمَا؛49
آيا نمي‏نگريد كه به حق عمل نمي‏شود و از باطل نهي نمي‏گردد، در چنين حالي سزاوار است مردان دين باور و با ايمان لقاء پروردگارشان را آرزو كنند، من (اكنون) مرگ را جز سعادت و زندگي با ظالمان را جز رنج و ملال نمي‏بينم.»
هدف سيدالشهداء (عليه السلام) اصلاح جامعه از طريق احياي اسلام ناب و زدودن فرهنگ و آداب و سنن جاهلي بود كه بار ديگر در تار و پود اجتماع اسلامي تنيده بود. اين مطلبي بود كه ابي عبدالله (عليه السلام) بطور صريح در وصيت نامه‏اي‌كه به برادرش محمد بن حنفيه در حين خروج از مدينه نوشت بدين شرح بدان اشاره كرد:
«اِنِّي لَمْ اَخْرُجْ أَشِرا وَلا بَطَرا وَلا مُفْسِدا وَلا ظالِما بَلْ خَرَجْتُ لِطَلَبِ الأِصْلاحِ فِي اُمَّةِ جَدّي اُريدُ اَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَاَنْهي عَنِ الْمنكَرِ وَاَسِيرُ بِسِيْرَةِ جَدِّي مُحَمَّدٍ(ص)؛
من از روي هوي و هوس و بدمستي قيام نكردم و هدفم فساد و ستمگري نيست بلكه براي اصلاح در امّت جدم به پا خواستم، مي‏خواهم امر به معروف و نهي از منكر كنم و دارم به همان سيره جدم عمل مي‏كنم.»
47- طبرى، همان كتاب، ج 3، ص 294 و ابن اعثم، الفتوح، ج 5، ص 66.
48- ابن عساكر، ترجمة ريحانة رسول الله، ص 217 و رك: ابن طاووس، الملهوف، ص 156.
49- سيدبن طاووس، الملهوف، ص 138؛ طبرى، همان كتاب، ج 3، ص 307 با كمى تغيير؛ و ابن عساكر، ترجمة ريحانة رسول‏الله(ص)، ص 214 با كمى تغيير.