نیمه پنهان کشمیر- ۲
شبه قارّه، قبل از استعمار انگلیس
نویسنده: بشارت پیر
مترجم: بهزاد طاهرپور
ادامه مقدمه مترجم
بشارت پیر واقعیتهای روزمره تلخ زندگی عادی مردم تحت اشغال کشمیر از جمله حضور نظامیان، سنگرها و ایستهای بازرسی که قارچگونه در هر کوی و برزنی در روستاها و شهرهای کشمیر سربرآوردهاند را بهطرز بیطرفانه، صادقانه و درعین حال بیرحمانهای به تصویر کشیده است به گونهای که خواننده ناخودآگاه احساس میکند ساکنان این سرزمین در زندان بزرگی برای بقا دست و پا میزنند. او از اینکه در سرزمین مادریاش مجبور است حین قدم زدن در کوچه و خیابان و سفر از شهری به شهر دیگر حتی از روستایی به روستای دیگر در ایستهای بازرسی تفتیش بدنی بشود، دستهایش را بالا برده و اوراق هویتش را به اشغالگران نشان دهد از درون احساس پوچی، خواری، انزجار و حقارت میکند اگر چه سعی میکند آن را به روی خودش نیاورد.
او در بخشی از کتاب میگوید: «زمانی که سرینگر را همراه با استحکامات نظامی، سنگرهای بتونی، سربازانی که پشت مسلسلها مستقر شده بودند، رهگذرانی که در هر پست بازرسی مورد تفتیش بدنی قرار میگرفتند و اوراق هویتشان را نشان میدادند ترک میکردم همیشه سعی میکردم جلوی اشکهایم را بگیرم».
از آنجا که ارتش هند تعداد نیروهای خود را در کشمیر رسما اعلام نکرده است کارشناسان بیطرف سیاسی و نظامی میزان حضور نظامی نیروهای امنیتی و مرزی، ارتش، پلیس مرکزی و نیروهای شبه نظامی این کشور در این ایالت را بین 800 هزار تا یک میلیون نفر بر آورد میکنند.
در این میان یک نکته مهم و مبهم مربوط به فصل یازدهم کتاب میباشد.
معلوم نیست چرا نویسنده در مورد فاجعه مهم و تاریخی که در 23 فوریه 1991 در دو روستای کنان و پوشپورا کشمیر اتفاق افتاد و طی آن بیش از 30 زن (برخی آمار تعداد را تا 60 زن نیز برآورد کرده اند) در یک شب در این دو روستا مورد تجاوز جنسی دسته جمعی نیروهای ارتش هند قرار گرفتند سکوت اختیارکرده است.
البته بشارت در بخشی از کتاب به این دو روستا اشاره کرده و میگوید: «حادثه کنان و پوشپورا همانند سربرنیتسا در بوسنی هرزگوین به یک سمبل، استعاره و خاطره در کشمیر تبدیل شده است.» اما با این وجود پرداختن به این فاجعه را مسکوت
میگذارد.
او حتی تصمیم میگیرد به آنجا سفر کرده و گزارشی را مثل سایر نقاط دیگر از این دو روستا تهیه کند اما به دلایلی که مشخص نیست احتمالا و شاید به خاطر اینکه تحت فشار بوده و نمیتوانسته بیش از این صحبت و به عبارتی افشاگری کند از این کار صرفنظر کرده و آن را به فرصت دیگری در آینده موکول میکند.در هر صورت مترجم برای اینکه خوانندگان در جریان این فاجعه تاریخی در کشمیر قرار گیرند خلاصه کتاب «آیا شما کنان و پوشپورا را بهخاطر میآورید؟» را در پایان کتاب در بخش ضمیمه
-1 و مقالهای را دراین رابطه تحت عنوان «در آن شب سرد و هولناک در کنان و پوشپورا چه گذشت» در ضمیمه -2 آورده است.
کتاب مذکور توسط 6 تن از زنان فعال کشمیری در زمینه اجتماعی و حقوق بشری نوشته شده و از سوی میز تحریریه کشمیر لایت منتشر شده است.
نکته حائز اهمیت اینکه ازآنجا که ممکن است برای آن دسته از خوانندگان سؤالات ریشهای و تاریخی در مورد مناقشه کشمیر مطرح شود در اینجا بهطور اجمال تاریخچه مختصری از این سرزمین ارائه میشود.
استعمار انگلیس از طریق کمپانی هند شرقی در قراردادی موسوم به «قرارداد آمریتسار» در سال 1846 ایالت جامو و کشمیر را به قیمت 5/7 میلیون روپیه به مهاراجه گلاب سینگ (1857-1792) بنیانگذار سلطنت دوگراها که خدمات ارزشمندی را به تاج و تخت ملکه انگلیس انجام داده بود فروخت.
بدین ترتیب دوران جدیدی از فشار، خفقان و سرکوب علیه ساکنان ایالت که اکثرا مسلمان بودند شروع شد.
در دوران استعمار انگلیس قبل از اینکه در سال 1947 شبه قاره به دو کشور هند و پاکستان تقسیم شود این سرزمین ملوکالطوایفی اداره میشد به طوری که حدودا 560 ایالت کوچک و بزرگ درهندوستان
وجود داشت.
65 درصد ایالتها جزو «هند انگلیس» بودند یعنی انگلیس حاکمان آنها را مستقیما منصوب میکرد و 35 در صد دیگر را «هند امیرنشینها» اداره میکردند که نسبتا مستقلتر بودند.
در این میان کشمیر جزو ایالتهای امیرنشینی بود که یک حاکم هندو بهنام «هاری سینگ» (1961-1895 از نوادگان گلاب سینگ) بر آن حکومت میکرد.
طبق توافق استعمار انگلیس، هند و پاکستان قرار شد براساس سه عامل مذهب، خواست مردم، و همجواری جغرافیایی ایالتهای امیرنشین بین دو کشور تقسیم شوند که قاعدتاً کشمیر نیز باید بهدلیل اصل اکثریت جمعیت مسلمان خواست مردم و همجواری باید به پاکستان ملحق میشد اما هاری سینگ حاکم وقت کشمیر با الحاق به هند و پاکستان مخالفت کرد.
در نهایت با تبانی انگلیس و هند، هاری سینگ بدون در نظر گرفتن خواست مردم این ایالت که بیش از 90 در صد ساکنان آن مسلمان بودند به طور مشروط سند الحاق به هند را امضا کرد. متعاقب این تحول هندوستان با این توجیه که هاری سینگ سند الحاق را امضا و از هند درخواست کمک کرده در 27 اکتبر 1947 با یورش به کشمیر این سرزمین را به اشغال نظامی خود
درآورد.
درگیریهای سیاسی و نظامی هند و پاکستان بر سر کشمیر در سال 1948 به سازمان ملل کشانده شد و این سازمان در قطعنامههای متعددی راهکاری را ارائه داد مبنی بر اینکه یک «همهپرسی» در کشمیر برگزار شود و از مردم این سرزمین نظرخواهی شود که آیا مایل به الحاق به هند هستند یا پاکستان؟
جواهر لعل نهرو نخستوزیر وقت هند نیز بارها و بارها طی سخنرانیهای مختلف ضمن موافقت با برگزاری این همهپرسی بر احترام به خواسته مردم کشمیر در این مورد حق تعیین سرنوشتشان تاکید نمود.
به این سخنان توجه کنید؛ سخنرانی جواهر لعل نهرو در سوم نوامبر 1947 به ملت هند:
«ما اعلام کردهایم که سرنوشت کشمیر نهایتاً بایستی توسط مردم گرفته شود این قولی است که نه تنها به مردم کشمیر بلکه به جهان دادهایم. ما نمیخواهیم و نمیتوانیم از آن سر باز بزنیم».
اما هندوستان بعدها به دلیل اهمیت راهبردی و موقعیت جغرافیایی و اقتصادی کشمیر زیر قول و قرارهای خود زد و هیچگاه زیر بار این همهپرسی نرفت چرا که به خوبی میدانست نتایج این همهپرسی به ضررش تمام
خواهد شد.
مخالفت هندوستان با همهپرسی طی 70 سال گذشته به تدریج باعث بروز جنگهای متعدد بین هند و پاکستان از یک طرف و همچنین درگیریهای نظامی بین مبارزین کشمیری و نیروهای اشغالگراز طرف دیگر شد.
به طوری که ارقام و آمار مختلف نشان میدهد طی 40 سال گذشته بیش از 100000 نفر از کشمیریها جان خود را از دست داده و جدا از آن دهها هزار نفر مجروح و مفقودالاثر
شدهاند. در هرصورت زخم کهنه کشمیر که از استعمار پیر انگلیس در شبهقاره به جا مانده نهتنها التیام نیافته بلکه مردم مظلوم این سرزمین برای دستیابی به آزادی و رهایی خود از اشغالگری و اسارت هر روز قربانی میدهند.
سرزمینی که روزی به سوئیس آسیا تشبیه میشد پس از فسخ ماده 370 قانون اساسی هند در 5 اوت 2019 که خودمختاریهایی را برای کشمیر قایل شده بود به یک بازداشتگاه نظامی و زندان بزرگ تبدیل شده است.
با این تفاصیل بهنظر میرسد تنها راهحل مسالمتآمیز مناقشه کشمیر اجرائی کردن قطعنامه سازمان ملل مبنی بر برگزاری یک «همهپرسی» در کشمیر باشد اینکه مردم آن سرزمین میخواهند به هند ملحق شوند یا به پاکستان و یا اینکه به گزینه استقلال رای دهند.
بدیهی است تا زمانی که این «همهپرسی» در کشمیر برگزار نشود سایه جنگ، آشوب، ناامنی، کشتار، بیثباتی بر آسمان شبهقاره هند مستولی خواهد شد. لازم به یادآوری است کتاب حاضرتحت عنوان CURFEWED NIGHT برنده جایزه «کراسورد» سال 2010 ناشران هندی و اروپایی شده است.
فصل یک
من در زمستانی به سال 1977 در کشمیر متولد شدم. روستای من «سیر همدان» نام دارد و در بخش جنوبی آنانتناگ (اسلام آباد) ایالت جامو و کشمیر تحت کنترل هند در جوار رشته کوههای هیمالیا آرام گرفته است.
شالیزارهای برنج که در تابستان رنگ سبز و زیبایی به خود گرفته و در پاییز طلایی میشوند، خانههای کاهگلی چوبی و آجری روستا را احاطه کردهاند.
در زمستان وقتی برفها پس از لغزیدن از پشتبام خانه به آرامی و با صدای گپ، گپ به باغچه حیاط میریختند من و برادر کوچکم «وجاهت» از فرصت استفاده کرده آدم برفی درست میکردیم و با زغالهای چوبی برایش چشم و دماغ میگذاشتیم.
همچنین وقتی مادر در آشپزخانه سرگرم کار و پدربزرگ از خانه دور میشد ما جلدی به پشتبام رفته یخها را شکسته و آنها را با شیر و شکر کِش رفته از خانه و دور از چشم مادر مخلوط کرده و بستنی دستساز خودمان را درست میکردیم.
ما همچنین بعضی اوقات در تپههای مشرف بر روستا روی برفها سرسره بازی و یا در آبگیر یخزده اطراف روستا کریکت بازی میکردیم.
البته این را هم بگویم که برای شیطنتهایی که میکردیم هر لحظه منتظر غُرولند و سرزنشهای مدیر مدرسه یا تنبیههای پدربزرگمان هم بودیم.
مدیر مدرسه اگر با بازی کریکتمان کاری نداشت غُرغُر کنان و با عتاب و خطاب و گفتن اینکه «شماها به درد هیچ کاری نمیخورید» اهمیت و ارجحیت کتابهای درسی بر کریکت را به ما گوشزد و یادآوری میکرد و در این هنگام بود که همه بازیکنان پا به فرار گذاشته و پراکنده میشدند. بچههای بزرگتر و حتی بچههای کوچکتر دهکده از مدیران مدرسه مثل نیروهای نظامی و شبهنظامی (حاضر در کشمیر) میترسیدند.
بعد از ظهرها در زمستان پدر بزرگم با مردان همسایه در حالیکه کنگری (نوعی منقل کوچک که کشمیریها در فصل زمستان برای گرم شدن زیر لباسهای بلند خود موسوم به فران حمل میکنند) در دست داشتند جلوی خانهها مینشستند و با هم به گپ و گفت مشغول میشدند. آنها در این دورِهمیها راجع به اینکه چگونه بارشهای زمستانی در بهار بر محصول خَردل تاثیر خواهد گذاشت بحث و گفتوگو میکردند.
وقتی موذن ندای اذان عصر سر میداد آنها این دورهمیها را تعطیل کرده نمازشان را در مسجد محل به جا میآوردند. پس از آن به گاو و گوسفندانشان رسیده و ادامه صحبتهایشان را پی میگرفتند.
بهار فصل نمایان شدن کوهها و چمنزارهای سرسبز باران خورده بود که فرشی از گلهای وحشی زرد خـردلی در پهنه وسیع دشت در اطراف روستای ما پهن میکرد. رادیو کشمیر نیز با پخش آواز بلبلانی که بر روی شاخهِ سارهای بید مجنون نشسته و به نغمهسرایی مشغولند جشن رنگها و آوازها را به خانههای مردم میبرد.
آواز مورد علاقه من با این ملودی پایان میپذیرد که: «و بلبل به گلها میگوید: سرزمین ما یک گلستان است».
وقتی ما محصول دِرو میکنیم همسایههای ما یکی را میفرستند تا به ما کمک کند و وقتی نوبت آنها میشود ما جبران میکنیم، نیازی نیست شما از قبل برای کمک در خواست کنید، همیشه یک نفر هست که به شما کمک کند.
درفصل دِرو ملای روستا که هرگز نشستن نیل آرمسترانگ روی کره ماه را باور نمیکند از حضور کمرنگ همسایهها در مسجد گلایه
دارد.
من همیشه وقتی میدیدم نمازگزاران برای اینکه ملا زودتر نماز را تمام کند تا آنها زودتر به سر کار برگردند اقدام به سرفه کردن عمدی میکنند جلوی خندهام را میگرفتم.
ملا هم سعی میکرد در این میان بهگونهای مصالحه کرده و با خواندن سورههای کوتاه قرآن به مزرعه بازگشته تا سهمش را از محصول بهخاطر هدایت مردم در نماز و امور مذهبی دریافت کند.
در اوایل تابستان وقتی محصول خردل درو میشد ما دانههای برنج را میکاشتیم.
در روزهای هفته قبل از اینکه به مدرسه برویم من و برادرم برای خوراک کارگران سماور همراه با قهوه کشمیری (چایی که با اضافه شدن زعفران، دارچین، هِل و بادام خرد شده بهصورت دمنوش تهیه میشود) را به مزرعه میبردیم.
آخر هفتهها من برای حمل خوشههای نشاء از خزانه به مزرعه به کمک پدر بزرگ و سایر همسایهها میرفتم.
مادر، خالهها، عمهها و همچنین زنان همسایه در شالیزارهای غرقابی شده در یک صف منظم ضمن همخوانی آواز محلی نشاءهای برنج را با فواصل معین در کنار هم میکاشتند.
پدر بزرگ با آن چشمان نافذش، همیشه حواسش به کشاورزانی که در همسایگی زمینهای ما قرار داشتند بود.
ما همواره او را میدیدیم که به طرف مزرعه قدم میزند. او رو به من میکرد و میپرسید: خب بشارت، چه کسی را داری میبینی؟
منم جواب میدادم: «خدنگ» را و پس از آن همه میخندیدیم.
خدنگ قامتی کوتاه و چهرهای چروکیده و بامزهای داشت که تخصصش انحراف آب به مزرعه خودش یا تجاوز به کنارههای زمین پلکانی ما و اضافه کردن چند اینچ به زمینهای خودش بود.
اقداماتی که در نهایت به بحث و جدل و کشمکش بین کشاورزان منجر میشد.
اما خدنگ، پدر بزرگ و همه اهالی دهکده نگران ابرهای سیاه و بارندگیهای سیل آسا بودن؛ بارانهای بیموقع و نابهنگام میتوانست تمام محصول را از بین ببرد.
آنها بر این باور بودند که اگر ابرهای سیاه از ناحیه شمال بیایند بارش باران حتمی است.
آنها همچنین معتقد بودند هنگام غروب اگر در افق نوار قرمز مایل به زردی در آسمان نمایان شود این امر نشانه آن است در جایی جنایتی به وقوع پیوسته چرا که وقتی مردی کشته میشود آسمان به رنگ سرخ در میآید.
خوشههای شَلتوکهای برنج را پس از درو در محفظههای چوبی (کندوج) تلنبار کرده و بچهها هم سر فرصت در مزرعه در آنها قایمباشک بازی میکردند.
تکتک اعضای خانواده به تدریج خرمنهای برنج را روی زمین در محل مناسبی میکوبیدند تا دانه برنج از پوسته جدا شود. مقارن با ایام درو برنجها، سیبهای باغ ما هم میرسیدند.
آنها را پس از چیدن دستهبندی کرده و در سبدهای ساخته شده از شاخههای بید بستهبندی میکردند و به تجار سیب میفروختند.