جبهه همین نزدیکی است
لحظهای دست از نوشتن میکشم؛ فرم رضایتنامهای که محمد مقابل صورتم گرفته را امضا میکنم و دستش میدهم. پیشانیام را میبوسد و کاغذ را با دست بالای سرش میبرد. مدام دور خانه میچرخد و میگوید: «آخ جون... آخ جون... میخوام برم جبهه... میخوام برم جبهه.»
محو تماشای شادی او میشوم. در دل قربان صدقهاش میروم و زیر لب میگویم: «چقدر به تو،
پسر یازدهسالهی لاغراندام، میاد که بری جبهه!» صدای تلویزیون بلند است و آهنگ حماسی برای بچهها پخش میکند. محمد همزمان با آن بلند میخواند: «آی دنیا میبینی تو اقتدار
ما رو یا نه؟ آمریکا میشنوی صدای ما را یا نه؟ این صدای بچههای پای کار انقلاب است. فرزندان حاج قاسمیم، ما خادمیم.»
چفیهای که از کربلا برایش سوغات آورده بودم و پیشانیبند قرمزی که روی آن نوشته
«یا علیاکبر» را، در محرمها به پیشانی میبندد، کنار کیف مدرسهاش آماده میکند. در سکوت، شور و هیجان او را تماشا میکنم. سر از پا نمیشناسد. اینکه فردا میخواهد با همکلاسیهایش به اردوی بازدید از ادوات جنگی برود، برایش اتفاق بزرگی است. حس غرور، بزرگی، شجاعت و قدرت را میتوانستم در چشمهای معصومش ببینم.
چنان با صلابت سرود رزم میخواند که انگار در این دنیا از هیچ چیز نمیترسد. لحظهای از خودم پرسیدم: «اگر این یک رضایتنامه واقعی بود، باز هم امضا میکردی پسرت بره جبهه؟! اونم بچه یازدهساله!»
نگاهم را از محمد میگیرم و خیره میشوم به کاغذهای روی میزم و صفحه گوشی که هنوز صدای ضبطشدهی مادرم را پخش میکرد. مشغول پیادهسازی خاطرات مادرم بودم. خاطراتی که از برادرم محمد تعریف کرده بود و حالا من تصمیم گرفتهام زندگینامهاش را که سه سال پیش از دنیا آمدن من به شهادت رسیده، بنویسم.
صفحه کاغذی که در مقابلم روی میز است و صحبتهای مادر را روی آن نوشتهام، برای خودم میخوانم: «تهران زندگی میکردیم. شهر ری. محلهی ولیآباد. درست پشت حرم حضرت عبدالعظیم حسنی. روزهای پرشور انقلاب را خوب به خاطر دارم. محمد یازدهساله بود که همراه دوستانش به راهپیمایی میرفت. یک شب که برای پخش اعلامیه از خانه بیرون رفته بود، خیلی دیر برگشت. سر کوچه منتظرش مانده بودم. مدام صدای تکبیر مردم و شلیک گلوله که در هم آمیخته بود از سمت حرم میآمد. زیر لب صلوات میفرستادم و چشم میکشیدم تا محمد برگردد. وقتی دیدم همراه دوستانش از سر خیابان به سمت خانه میدود، خیالم راحت شد.
وقتی به من رسید، به جای اینکه رو تُرش کنم و بگویم تا این وقت شب کجا بودی، او دعوایم کرد. این موقع شب اینجا چرا وایستادی مامان؟ نمیبینی شهر شلوغه! شما هم بارداری، خیلی خطرناکه، زود برو خونه.
آن لحظه از اینکه دیدم نگران سلامتی من است و مثل یک پسر بزرگ رفتار میکند، خوشم آمد. پرسیدم: «چرا دیر کردی؟» گفت: «با بچهها اعلامیه پخش میکردیم که چند تا مأمور افتادن دنبالمون. من و دوستام هم رفتیم توی نانسنگکی اکبر آقا قایم شدیم. همینکه رفتن، فرار کردیم و اومدیم.» خوشحالی در نگاهش موج میزد. چنان شجاعتی در کلامش پیدا بود که انگار از هیچ چیز در دنیا نمیترسید.»
صدای پسرم محمد، رشته افکارم را پاره میکند: «مامان؛ من خیلی خوشحالم که میخوام برم با منطقه جنگی آشنا بشم. آخه یه روز میخوام برم کمک بچههای غزه. ولی خب انگار خیلی طول میکشه. آقا معلممون گفته جبهه همین نزدیکهاست. یعنی میتونی طور دیگهای هم کمک کنی. توی مدرسهمون جشنواره پویش به بچههای غزه رو گذاشتن. بریم خوراکیهامون رو بفروشیم و پولش رو هدیه کنیم به بچههای غزه... میخوام اگه اجازه بدی آبمیوههایی رو که واسم خریدی، ببرم مدرسه بفروشم و پولش رو بندازم تو صندوق کمک به بچههای غزه. اجازه میدی مامانی؟»
بغض گلویم را میفشرد. دیگر اختیار اشکهایم را نداشتم...
نویسنده: سمانه قائینی (خواهر شهید محمد قائینی)