سنگر شهید علی مروت همت بیگی
باقر عبدالرضایی
سخن از جبهه و دوران دفاع مقدس همیشه گیرا، مانا و زیباست. مقام معظم رهبری»مدظله العالی» فرمودند؛ دفاع مقدس آنقدر حرف گفتنی دارد که اگر دهها سال هنرمندان و افراد خوش ذوق و با ابتکار بنشینند و در جزء جزء آن کار کنند،باز هم حرفهای گفتنی خواهند داشت. فحوای این موضوع هنگامی که با حرص ولع جوانان غیور ایران اسلامی برای دفاع از آرمانهای والای دینی نضج میگیرد،صبغه دیگری خواهد داشت. بدون شک در دوران و عصر ما حماسه دفاع مقدس، نقطه عطف تاریخی محسوب میگردد،امام خمینی(ره) در ساماندهی انقلاب اسلامی و هم دوران دفاع مقدس از همه گروهها و جریانها در سطوح و لایههای مختلف بهره گرفت. در این میان حضور دانشآموزان بسیجی از رنگ دیگری است و البته جلوه خاصی به پایمردی ملت فهیم و قدر شناس ایران اسلامی در دفاع از انقلاب اسلامی است. نوشته زیر سخن کوتاهی در همین ارتباط میباشد.
اما نپرسید چگونه تا اینجا آمده ام؟ فقط همینکه برای آن رنج دوران کشیدهام، اذان صبح گفته شد و برای ادای فریضه جماعت بیدار شدیم، هیچکس دیگری را بیدار نکرد، جورابها را داخل پوتینها گذاشته بودم اما هر چه جستوجو کردم نبودند در پی آنها در حال وارسی تخت خوابم بودم که شنیدم یکی گفت؛ روی طناب بیرون از سوله آویزانند،کسی یا کسانی دیشب درخواب سنگین ناشی از فرط خستگی نقل وانتقال، جورابهایم را شسته وپوتینها را واکس زده بودند، برای بقیه را نیز شسته بودند، به نظر رسید این کار از فرهنگ رایج در جبهه بود و همیشه افرادی از جنس همین رزمندگان وجود داشتند که خدمت به دیگران را مایه مباهات خود میدانستند. بعد از اقامه فریضه نماز جماعت صبح یکی از فرماندهان که لباس خاکی بر تن داشت برای ما سخنرانی کرد و سپس صبحانه خوردیم و آماده حرکت شدیم. از اینجا به بعد دیگر مینی بوس رو نبود و ضرورت داشت با تویوتاهای جنگی با رعایت فاصله زمانی و البته قبل از روشن شدن هوا به محل بعدی که نگفته بودند کجاست؟ منتقل میشدیم. فقط میدانستیم مقصد بعدی خط مقدم جبهه است. راننده مهارت خاصی در کنترل ماشین داشت به علاوه خطوط را که با تابلوهای چوبی جعبههای مهمات نامگذاری شده بود میشناخت. در گرگ و میش هوا و بعد از یک ساعت از محل امام زاده سیدحسن(ع) اکنون در محل گروهان شهید ابراهیمی پیاده شدیم از گروه اعزامی پنج نفر همراه من بودند یکی از آنها را به خوبی میشناختم سال گذشته در پایه تحصیلی سوم راهنمایی هم آموز من بود،همسن بودیم، بعدها وقتی وزن خود را به من گفت شصت و سه کیلو بود، او پانزده کیلو از من بیشر وزن داشت. در حالی که محیط اطراف را با وسواس خاص برآورد میکردیم، محیط جدید را با آنچه تلقی از جبهه در ذهن داشتیم تطبیق میدادیم. سنگرها را با دقت میپاییدم، خاکریزیهای بلند، لاشه گلوله خمپاره و انواع و اقسام مهمات جنگی، یک آمبولانس گل پاشی شده، سنگر مخابرات، سنگر مهمات، سنگر تدارکات، سنگر استراحت بزرگ و پنج خروجی که مسیر دسته سه و جهت گروهان شهید کشکولی و سمت مقر ستاد گردان و کانالی به سمت گروهان شهید ابراهیمی و کانالی به سمت بعثیها مملو از سیم خاردار حلقوی و مین در انواع مختلف و موانع خورشیدی ساخته شده از میلی گرد بود. اینجا جبهه بود. دفاع مقدس در همه سطوح خود توام با تلاش و رنج بود، این همان معنای است که از واژه «جهاد»در قاموس و ادبیات مذهبی وجود دارد. لحظات مملو از خوف و خطر وجود داشت ما به جبهه جنگ با رژیم بعثی آمده بودیم و اینجا خطوط مقدم بود، در جناح شمال و غرب گروهان ما خط نیروهای بعثی قرار داشت، ما را به سنگر تدارکات بردند، باید اقلامی را تحویل میگرفتیم، پیرمرد یکریز سخن میگفت و گاهی در پیچ و خم صدای لذتبخشش گم میشد، به نظر بنا داشت از خستگی ما بکاهد و شرایط نخستین روزهای جبهه را سهل نماید، اما من همچون تلقی از سخنانش نداشتیم، از من پرسید، شما که جبهه آمدهای، آیا زن گرفتهای؟ پاسخ دادم خیر آقا، مگر به سن وسال من میاد زن گرفته باشم، لبخند ملیحی زد و گفت: جوان یک پایت میلنگد، من که برای آمدن به اینجا مشقت فراوان کشیده و هنوز اخراج از پادگان به لحاظ نداشتن شرایط سنی و جسمی مد نظرم بود به ذهنم خطور کرد این مرد فرمانده باشد و به دلایلی مرا عودت دهد، بر این اساس به خودم جرات دادم وپرسیدم اگر زن گرفته باشم چطور؟ اینبار خندید و پاسخ داد،کسی که زن گرفته باشد هر دو پایش میلنگد،که جملگی زدند زیر خنده،هنوز باشرایط محیط جدید آشنا نبودم، پیرمرد یک عدد قاشق، یک بشقاب برنج خوری، یک قاشق رُویی و یک شیشه ی جا مربا برای نوشیدن چای به من تحویل داد و در قبال این اقلام از من امضا و اثر انگشت گرفت، آن وسایل ابزارهای قابلی برای آن شرایط محسوب میشدند، پیرمرد سخی بود، سخاوت زیاد دادن نیست بلکه متناسب و در موقعیت و شرایط لازم دادن است.آن طرف یک نفر که محاسن بلند و بور داشت یک دستگاه دوربین بر گردن خود آویخته بود و یک دستگاه قطبنما همراه و لباس منظم و یکدست پوشیده، از نحوه سخن گفتنش بر میآمد که از دیگران سرتر است، او فرمانده گروهان شهید ابراهیمی و اهل شهر «میش خاص» (استان ایلام) بود. سخنان همه را شنید و در کمتر از پنج دقیقه گفت که باید چکار کنیم، از جمله حرفهایش این بود که تا چهل و هشت ساعت آزادید تا با منطقه آشنا و استراحتنمایید. لحن زیبای واژه آزادی در آن شرایط خوشایند و فرح بخش بود، باری آزادی آنقدر ارزشمند و گرانقدر است که باید آن را جیرهبندی نمود. نیز گفت او برگردد شما را بیشتر توجیه خواهد نمود، گفتیم چه کسی؟پاسخ داد علی مروت همت بیگی!
علی مروت همت بیگی را نخستین بار در همین سنگر دیدم،وقت برگشت خستگی مفرطی بر تن داشت، به رسم سنتی قطار بسته و یک قبضه اسلحه قناسه با خود حمل میکرد، شب گذشته چند متری به بعثیها نزدیک شده بود، کمین میرفت، گاهی دادههایی راجمعآوری واوقاتی هم با تک تیرانداز بعثیها دوئل میکرد. مادرش شیرمردی را به جبهه فرستاد بود. علی مروت با لحن شیرین پرسیداز کجا آمدهاید؟ و سؤالات دیگری نیز پرسید که به همه آنها جواب دادیم، شجاع بود و با ظالمان سرسپرده بعثی سرستیز داشت و همین او را به پیش میراند، زکات این شجاعت در مکتب علی(ع) جهاد در راه خداست، بیباکی و قدرت بدنی همزاد همیشگی مردان قبیله این مرد بوده و هست و اکنون علی مروت این قابلیت خدادادی را در خدمت جبهه، دفاع از خاک وطن، شرف،حیثیت و برای ماندن در خانه خویش گرفته بود, او اهل روستای گل گل از توابع شهرستان ملکشاهی بود اما او خود را ساکن جبهه میدانست. این انسان شریف در قامت رعنای خود قلبی روئوف و مهربان داشت، مدیریت داخلی سنگر، تحویل و توزیع غذا، شست و شوی ظروف و تهیه چای و آماده نمودن فلاکس یخ بخشهای از وظایف رزمندگان بود که در قاموس ادبی جبهه شهرداری گفته میشد در این بخش همیشه اوقات پیشقدم بود و به خصوص در زمانی که پیرمردان باید این خدمات را انجام میدادند این او بود که پیشقدم میشد و بر پیران سنگر احترام میگذاشت. همیشه او را میدیدیم بر سر این موضوع با بزرگتر از خودش کالنجار میرفت تا این کار به او واگذار نمایند، میدانید که قسمی از وظایف رزمندگان نگبهانی به خصوص در اوقات شب بود واین امر بر پایه لوحه و رمز شب با لحاظ محذورات تنظیم میگردید و از سختیهای کار جبهه به حساب میآمد و هر کس نفر بعد از خود را مطلع و پست را واگذار میکرد، در این مواقع این رزمنده شایسته چنانچه نفر بعد از او سالمند یا سن پایین بود او را بیدار نمیکرد و وظیفه او را نیز انجام و خواب را در آن شرایط به آنها هدیه میداد. هم اینکه در پارهای از موارد دسته ما آفند را اجرا میکرد، برای این منظور چهار عملیات انجام میدادیم، عملیات خروج از سنگر و تسلیح شدن،عملیات قرار گرفتن در ستون با فاصله،عملیات استقرار در محل و سرانجام عملیات روانی (psychology opration) این آخری جنبه تبلیغاتی داشت بنابراین فرمانده علی مروت را میگفت تا لباس رزم بپوشد و عمدا او را در دید دوربین دیدگاه بعثیها قرار میداد تا هیبت و هیکل رزمندگان را به رخ دشمن بعثی بکشاند و در اراده آنها خلل ایجاد نماید. این مرد خوش طبع در دسته سه هر وقت خاطر رزمندگان را آزرده میدید به سنت فرهنگی جبهه برای آنان شعر میگفت و آنرا با آواز محلی میخواند. اما بیست وهفتم اردیبهشت ماه سال شصت وشش روز بد فرجامی برای دسته سه بود، باران خمپاره بعثیها ساعت شانزده به بعد شروع شد، ضرورت علی مروت را در سنگر نگه نمیداشت و در میان باران آتش دشمن اگر هم شده بیرون میآمد، یا امداد رسانی در بین بود، یا توجیه افراد تازه وارد، یا رزمندهای شهید و زخمی شده و باید به پست امداد برسد یا اینکه تحرک جدیدی در جبهه بعثیها رخ داد و نیاز به برآورد عملیاتی داشت، هر چه بود از این دست خطر را به جان خریده بود.
در میان آن سکوت توام با دلهره صدای یا حسین(ع)بیرون از سنگر شنیده شد، چند نفر خود را به آنجا رساندیم، رو به قبله افتاده بود، صفت روحانی داشت، قطرات خونش بر زمین جاری بود و این زبان نانوشته او در اجابت ندای شهادت بود، شهادت خوش آهنگترین موسیقی است که گرد و خاک زندگی دنیوی را از روح وروان یک رزمنده میزداید، او به دست آورده بود و ما افتاده بودیم! مَقام رفیع شهادت را به او تبریک گفتیم، اگر او بود ما را حمل میکرد، اما ما برای حمل جان شهیدش به چند نفر دیگر نیاز داشتیم، پیکرش را در میان حزن و اندوه خود بدرقه کردیم. روز بعد یکی از همرزمان جوهر چندخودکار را خالی کرد و روی تخته جعبه مهماتی نوشت؛ سنگر شهید علی مروت همت بیگی. هجران عمیقی ناشی از فقدان او بر فضای آن روز جغرافیای مأموریت ما سایه افکند، دل و دماغ هیچ کاری نداشتیم، فرماندهان دو تدبیر اندیشند، برای تجدید روحیه در هفتمین روز شهادتش به فاتحه او در مسجد روستای گلگل رفتیم و سرانجام باید تقاص خون او گرفته میشد،آن شب سکوت همه جا را فراگرفته بود، در سه تیم به نزدیکترین مقر بعثی ها رفتیم، آنها از این سکوت ترسیده و بو برده بودند در این نقطه تحرکی در کار است،بنابراین آتش آنان مانند دم اسب میبارید، سکوت ما کما کان ادامه داشت، سکوت همیشه نشانه رضایت نیست، گاهی بزرگترین خشمها در سکوت نهفته است و کینهها را برمی انگیزد، سرانجام آتش تهیه با گلوله مینی کاتیوشا شروع و سپس سلاحهای میان برد از مقر گروهان شهید ابراهیمی مواضع دشمن بعثی را گلوله باران کردند، اکنون نوبت ما بود، اولین اقدام فریاد ا... اکبر بود،هم صدا فریاد زدیم ا..اکبر...،آتش بعثی نخست زیاد شد و مانند چراغی اول گُر گرفت و بعد خاموش شد، شایدگریخته بودند، آنان را زیر آتش گرفته و گلوله باران کردیم، تلقیام این است که خسارت جانی فراونی به آنان وارد شد، سپس با آتش تهیه و حرکت به مواضع خود برگشتیم،آری خون پاک شهید علی مروت همت بیگی بر دامنههای قلاویزان ریخته است،آن باریکه راهها که شهیدان در شرایط خوف و خطر دشمنان را رصد و تعقیب میکردند، اکنون به بزرگ راهی تبدیل شده که روزانه هزاران زائر بارگاه سرور شهیدان عالم حضرت اباعبدالله الحسین(ع) از آن میگذرند،این راهی است که حضرت امام خمینی(ره) فرموده است:برای رسیدن به قدس باید از آن گذشت و از این منظر شهیدان صاحبان واقعی آنند، من نیز گاهی از آنجا عبور میکنم برای شهید بیست و هفتم اردیبهشت ماه دست تکان میدهم، فاتحه میخوانم،از او استمداد جسته و به مقامش غبطه میخورم. یاد شهیدان درون ما را روشن و ما را در رسیدن به مطلوب قوی میگرداند، برماست از آنان
شروع کنیم.