برسد به دست یک رزمنده
زنان پشتیبان جنگ
مریم عرفانیان
چند سالی از جنگ میگذشت و مرسوم شده بود دانشآموزان با قلمهایی ساده و بیریا برای رزمندهها نامه بنویسند؛ رزمندههایی که نام و نشانشان را نمیدانستیم، حتی نمیدانستیم از کدام شهر و دیار هستند یا در کدام منطقه میجنگند. بالأخره نمیدانستیم که آیا نامههایمان پاسخی خواهند داشت یا نه؟ نوجوان بودم و برادرهایم اکبر، اصغر و عباس جبهه بودند. در مسجد محل همراه دوستانم آجیل بستهبندی میکردیم و توی هر بسته نامهای که برای رزمندهها نوشته بودیم را میگذاشتیم. کاغذ نامهها را پشتیبانی جبهه در اختیار دانشآموزان میگذاشت، حاشیهی کاغذها با نقاشیهایی چاپی مثل گل، پ
رنده و حتی رزمندهای در حال نوشتن تزئین شده بود. نامهها پاکت نداشتند، طوری بودند که تا میخوردند و پشت آن تصاویری از جبهه یا جملاتی مانند: «جنگ جنگ تا پیروزی و...» به چشم میخورد. سراسر متن نامههایمان پر بود از کلماتی امیدبخش که خواندن آن خستگی را از تن هر رزمندهای بیرون میکشاند.
خواهر کوچکترم زهرا کلاس اول یا دوم ابتدائی بود و مشتاق نوشتن نامه. او با پول توجیبیاش چند دانه شکلات خرید و گفت: «آبجی، میخوام این شکلاتها همراه نامهام به دست یک رزمنده مثل برادرهامون برسه.» شکلاتها را همراه نامهی زهرا داخل بستهبندی آجیل گذاشتم.
***
مدتی گذشت و یک نامه از طرف رزمندهای به نام سنجری دستمان رسید. نامهای که پشت آن نشانی خانهمان هم به چشم میخورد! نامه برای زهرا نوشته شده بود؛ او کلی ذوقزده شد. تای کاغذ را باز کردم و خواندم، کلمات در برابر نگاه خیس اشکم موج میخورد: «خواهرم! وقتی نامه تو به دست من رسید، خیلی وقت بود از خانوادهام خبری نداشتم. خواهر کوچکم، دستهایت را از راه دور میبوسم؛ به حرف رهبر گوش کن، حجابت را نگه دار و درست را بخوان. شما پشتیبان ما هستید و...» زهرا تا سالهای سال بعد نامه را نگه داشت؛ ولی هیچوقت نفهمیدیم بر سر آن رزمنده چه آمد.