هیــام
ملیکا رستمیان
صدای بمب و گلوله به آرامشم پایان میدهد. نزدیکمان نبود، اما واضح بود. نگاهم کشیده شد به پاره سنگها. بطری آب را از میانشان برداشتم. خالیِ خالی بود. سنگریزه مانند ترکشی به جانش فرو رفته بود و تمام آبهای بطری، روی خاک ریخته بود. لبهایم را تر کردم. این روزها، خون، مهمان همیشگیِ لبهای من بود.
خورشید، از پشت ساختمانهای نصف و نیمه و از میان غبارِ خاکهای غزه، آهسته خودش را بالا میکشید. بوی خون، جای عطرِ نانهای تازه را گرفته بود. جای سبزه و گلهای خوشرنگ، زمین از سنگ و خاک پوشیده شده بود. جایِ آغوشهای پدرانه، همدم کودکان عروسکهایشان بود. جای صدای اذان که همیشه در کوچههای شهر میپیچید، حالا فقط صدای بمب و جیغِ گلولهها بود. جایِ لبخند، ترس، حس مشترکِ مردم شهر بود. هرچه که بود، این نقطه جهان شهر نبود، تنها یک غمخانه بود.
چشمهایم از بین خرابهها گذشت و روی او متوقف شد. در این چند روز، خوب برای عروسکش مادری کرده بود. حتی اگر دست و پایِ خودش زیرِ آوار میماند، نمیگذاشت ذرههای خاک روی پیراهن عروسکش بنشیند. عروسکی پارچهای، با دامنی سبز. زیبا بود، اما نه به زیبایی هیام و موهایِ مشکیاش. گونه خاکیاش را پاک کردم. او هم به تقلید از من، صورت عروسکش را پاک کرد. گویا لبخند از صورتش خداحافظی کرده بود و برای همیشه رفته بود. غمِ چشمهایش دلم را میلرزاند. ناگهان به حرف آمد: «دلم نونِ داغ میخواد.»
از جایم بلند شدم و نزدیکش نشستم. موهایش را نوازش کردم. به خودم نزدیکش کردم و بوسهای به سرش زدم: «برات میخرم عزیزکم، برات میخرم.»
اخم میکند و مشتهای بیجانش را به سینهام میکوبد: «دروغ میگی، دیروز هم همینو گفتی، ولی هنوز حتی یه قطره آب هم نخوردیم.»
بلند شد و آنطرفتر نشست. با دست ساختمانها را نشانش دادم: «اونجا رو میبینی؟ اگه از اینجا بریم بیرون میمیریم عزیزِ من. دیگه هیچ جای امنی وجود نداره، باید بیشتر صبر کنیم.»
تا خواست جواب بدهد، بارانِ بمب و گلوله روی سرمان خراب شد. جیغهای هیام، لابهلای صدای گلولهها گم شد. دستهایش را روی گوشهایش گذاشته بود و فقط جیغ میکشید. چشمهایش را روی هم فشار میداد و میلرزید.
آنقدر ناگهانی همهچیز اتفاق افتاد که شوکه شده بودم. فقط خیره مانده بودم و با اشک نگاهش میکردم. صدای انفجار برای تمام اهالی این شهر عادی شده بود، اما نه آنقدر عادی که ترس به جانشان نفوذ نکند. چند دقیقه پشت سر هم، بمب روی شهر خراب شد. خاک، تمام آسمان را سفید کرد. صفحه آبیِ بالا سرمان، سفید شده بود. نگاهم ذرهذره پایین آمد و خیره ماند روی هیام. میلرزید و دندانهایش بههم میخورد. خیز برداشتم سمتش و سفت او را در آغوش گرفتم. محکم فشارش میدادم که نلرزد، اما تمام جانش به لرزه افتاده بود. اشک بیاختیار بر گونهام راه گرفت. همانطور در بغلم میلرزید! شده بود مانند ماهی کوچکی که بیرون از آب افتاده. دستش را بالا آورد و زیر لب زمزمه کرد: «عروس... عروسکم...»
چشم چرخاندم تا پیدایش کنم. آنطرفتر عروسکش زیر چند تکه سنگ گیر کرده بود. پیشانیاش را بوسیدم: «الان برات میارمش عمو، الان میارمش.»
به دیواری نصف و نیمه تکیهاش دادم. موهای فرفری توی صورتش را کنار زدم و بلند شدم. هنوز میلرزید. عروسکش را از زیر چند سنگ برداشتم و با کنار پیراهنم تمیزش کردم. برگشتم و با لبخند گفتم: «دیدی هیام؟ دیدی چی کار کردم؟ نجاتش دادم، دیگه نگران نباش عموجون.»
به هیام نگاه کردم. دیگر نمیلرزید! سر هیام را روی زانو گرفتم. صورتِ تبدارم خیس بود. با دستی لرزان عروسک را بغلش گذاشتم. او هم رفته بود؟ رفته بود یا نه دیگر مهم نبود، مهم آن بود که دیگر نمیلرزید. حتما جایی بهتر از اینجا با عروسکش نانِ داغ میخورد. حتما جایی بهتر از اینجا با عروسکش بود.