کد خبر: ۲۹۸۸۳۶
تاریخ انتشار : ۱۲ آبان ۱۴۰۳ - ۱۹:۴۸
نگاهی به فیلم «قلب رقه»

داعش در ساحت بی‌معنایی

 
 
 
حسن اوصالی
سینما رسانه‌ای «نظام‌مند» برای اکران اندیشه است که می‌تواند در ساخت و برساخت جهان‌های عینی و ذهنی نقش به‌سزایی را ایفا کند؛ و معتقدم اثری در سینما نمی‌تواند فاقد ایدئولوژی و جهان‌بینی فیلمساز باشد. فیلمساز شخصی کاملا آگاه بوده و مختار است که هرآنچه هم‌سو با سلیقه‌ اوست به‌تصویر بکشد. و از طرفی هیچ مسئله‌ای نمی‌تواند در یک «اثر سینمایی» اتفاقی باشد، اگر چه کاراکتر و کارگردان به‌ندرت و به‌صورت شاذ و نادر می‌توانند دیالوگ یا مازادی بر نقش و کار خود اضافه بکنند. پس این بدین معناست که مسئله یا مغرضانه است و یا جاهلانه! و اگر حد وسطی نیز بتوانیم برایش تعریف کنیم، می‌شود معترضانه! اما باید دقت نمود که وقتی دست روی موضوعی خاص و حساس می‌گذاریم که مختصات، ساختار و منطق مواجهه‌ فرم خودش را طلب می‌کند، دیگر نمی‌توانیم سلیقه را مخلوط کار خود کرده و سوراخ‌های جهل خود را لاپوشانی کنیم.
احمد اخوّت در کتاب «تا روشنایی بنویس» بحثی تحت عنوان «نقد ژنتیکی» درباب ارزیابی «متن» مطرح می‌کند، که با وام‌گرفتن از این بحث که تلاش می‌کند با بررسی پیشینه‌ اثر، اندیشه‌ مولد و کارنامه‌ هنری صاحب اثر آن‌را به‌رشته‌ نقد دربیاورد، می‌توانیم سراغ فیلم «قلب رقه» برویم که به‌عقیده‌ من الکن‌ترین، بی‌صورت‌‌ترین و بی‌هویت‌ترین تصویری است که از داعش به‌نمایش می‌گذارد.
خیرالله تقیانی‌پور که در کارنامه‌‌ هنری‌اش می‌توان به سریال‌ «نجلا» و فعالیت در فیلم‌های «تونل» و «ناسور» اشاره کرد، این‌بار دست به‌یک ریسک بزرگی در عالم سینما شده و سراغ سوژه‌ جنگ و مسئله‌‌ داعش رفته است. موضوعی که اگرچه در طیّ عمر ۱۰‌ساله‌ خود فیلمسازانی نزدیکش شده‌اند، اما هنوز سوژه‌ بکری است که هربار به‌نحوی خراب می‌شود! من معتقدم فیلمسازی که لباس‌هایش در موصل و رقه خاکی و خونی نشده باشد و از نزدیک شاهد جنایاتِ بی‌حد و مرز داعش نباشد، به‌هیچ وجه نمی‌تواند تصویر صادق و صوابی از آن به‌مخاطب نشان بدهد. که اگر چنین نباشد داعش را همان‌قدر تصنعی به‌تصویر می‌کشد که برخی از فیلم‌های قبلی درباره داعش و عبدالمالک ریگی نشان داند. فیلمساز ما خیال می‌کند با شنیدن چند خاطره و مصاحبه و دیدن چند مستند می‌تواند به‌خوبی از پس این کار صعب بربیاید. اما باید دانست تصویر واقعیت در عصر کنونی از خود واقعیت مهم‌تر است و چه واقعیت‌های حقیقی و اصیل که به دست تصاویری مبتذل، ذهنی و تصنعی به‌یغما رفته‌‌اند. «جنگ» یک واقعیت عینی در چند دهه‌ اخیر است که هیچ انسان مسلمان مبارزی را از آن‌گریزی نیست. و فهم و کیفیت ما از زندگی در عصر حاضر مبتنی بر نسبت و نحوه‌ مواجه‌مان با مسئله‌ جنگ دارد. جنگی که هر کجای عالم نیز باشیم بالاخره هرم آتشش دامان ما را خواهد گرفت. جنگ ما و جبهه‌های مقاومت با داعش واقعیتی است که اگر به‌خوبی روایت نشود، دیگر نمی‌توان انتطار رشد و پویایی نسلی مجاهد را داشته باشیم. فیلم‌های ضعیف و فاقد اندیشه‌ سینمای جنگ و مقاومت باید زنگ خطری برای مسئولین ذی‌ربط باشد که اگر این مهم از دست برود، دیگر جبران‌پذیر نخواهد بود. سینمایی که خواسته یا ناخواسته رنگ‌وبوی سکولاریسم به‌خود گرفته و خبری از غایت مسئله‌ جنگ که همان حاکمیت الله ذیل ولایت معصوم(ع) است ندارد. و چه وصیت‌نامه‌ها و تلنگرهایی که شهدای مقاومت و سوریه درباب ولایت به‌ما گوشزد کرده‌اند که هیچ نام‌ونشانی از آن‌ها در آثار سینمایی مشاهده نمی‌کنیم. اگر کیفیت مبارزه با ریگی و داعش و... به‌این سادگی که در آثار سینمایی می‌بینیم بود، پس چرا قریب‌ به‌۱۰ سال جوانان رشید ما در این طریق شهید شدند؟ کجای کار می‌لنگد؟ فیلمساز اطلاعات کافی ندارد؟ تحقیق نمی‌کند؟ یا قرار است صرفا پستانکی جای شیرمادر به مخاطب بدهیم؟ کدام‌ یک؟ داعش صرفا ریش‌بلند، نارنجک دستی، صدای بلند الله‌اکبر، جهاد نکاح و انفجار بمب نبوده و نیست. داعش یک اندیشه بود ولو به‌غلط که توانست از سرتاسر دنیا برای خود ولو به‌زور ثروت، نیروی پرشمار جذب کند. به‌راستی کدام طرح و اندیشه محرک فکری انسان‌هایی از سوئد و چچن و فرانسه و... بود که آن‌ها را به پادگان داعش می‌کشاند؟ به‌‌وقت شام پاسخش را داد؟ سقوط چطور؟ قلب‌رقه چه؟ چه آثاری که صرفا از روی ارادت ساخته شده‌اند و بویی از درایت نبرده‌اند.
قلب رقه داستان جوانی به‌اسم رضا را روایت می‌کند که به‌عنوان‌ جاسوس وارد پادگان داعش شده و متوجه می‌شود ریما همسر او که خیال می‌‌کرد در سوریه کشته شده است، در خانه‌ فرمانده‌ داعش اسیر شده و زندگی می‌کند. اولین ضربه‌ قلب‌رقه از فیلمنامه اثر است که کشش و جذابیت کافی برای جذب و همراهی مخاطب ندارد. مخاطب امروزی ما سیراب از صحنه‌های اکشن است و هیچ‌چیزی به‌اندازه‌ بی‌منطقی اثر او را آزار نمی‌دهد. این بدین معنا نیست که در فیلم‌های جنگی خود، اکشن‌ها را حذف کنیم؛ ابدا. اما همین صحنه‌ها و تعقیب و‌گریزها نیز باید بر اساس منطق ساختاری قصه پیش برود و الا مخاطب را دل‌زده می‌کند.
داعش قصه‌ ما که در ابتدا حتی به راه رفتن رضا نیز مشکوک بود، رفته‌رفته به آدم‌های احمق تبدیل می‌شوند که فرمانده‌شان با زنی زیبارو هم ملاطفت می‌کند و منطق خشم وی دربرابر این زن ایرانی قلاف می‌شود!
فیلمنامه‌ای که شخصیت‌های داستان را نه به‌خوبی معرفی می‌کند و نه به‌خوبی پرداخت، که صرفا با چند اطلاعات املایی در دیالوگ‌های شلوغ‌وپلوغ با آنها آشنا می‌شویم. و فاجعه در کاراکترها آنجایی رخ می‌دهد که شریفی‌نیا و هدایت‌ هاشمی که یادآور کاراکترهای طنز در سینما هستند به‌عنوان‌ فرماندهان و شیوخ ایرانی و داعشی نقش ایفا می‌کنند! و دوربین فیلمساز که از کلوزآپ رفتن در چشم‌وچار ریما هیچ ابایی ندارد، حتی در لحظات حساس که موسیقی فیلم به‌زور می‌خواهد در دل مخاطب دلهره‌ای ایجاد کند، دست از چشم و لب و ابروی ریما برنمی‌دارد، و نامش می‌شود عاشقانه‌ای در دل بحران جنگ!!!
باگ‌های فیلمنامه و شخصیت‌ها به‌قدری فراوان است که صدای مهیب انفجار‌ها و هنرنمایی تک‌تیراندازان ایرانی نیز نمی‌تواند حواس مخاطب را از آنها پرت کند. و مخاطب فرمانده‌ داعشی می‌بیند که با رضای ایرانی قصه‌ ما بر سر ریما جنگ‌ می‌کند. و این همان تصویر بی‌صورت و بی‌هویتی است که در مقدمه بدان اشاره کردم.
«قلب رقه» حتی در میزانسن و خلق موقعیت دلهره و جنگی نیز الکن عمل می‌کند. و متأسفانه نشانه‌هایی تکراری‌ که در موقعیت به‌کار می‌برد هیچ خلاقیتی درخلق معنای وحشت‌انگیز بودن داعشی‌ها ندارد. چند پرچم با عبارات مقدس و چند خانم چادری و بچه‌های قد و نیم‌قد و ساختمان‌های خراب، همان تصاویر کلیشه‌ای و تکراری از داعش است که دیگر واکنشی از مخاطب نمی‌گیرد.
ما در ساخت چنین سوژه‌هایی در کنار رعایت استانداردهای هنری باید اصالت محتوایی را که از دل اطلاعات به‌دست آمده پرورش داده‌ایم را نیز لحاظ بکنیم. اسم فیلم که قلب ‌رقه است باید نشان‌دهنده‌ فجایعی باشد که در پایتخت داعش اتقاق افتاده است. رقه دیگر مانند موصل و شهرهای دیگر نیست. این‌را می‌توان از چند مصاحبه از سربازان ایرانی در سوریه نیز شنید‌. به‌عقیده‌ من یا نباید اثری از داعش ساخت و یا اگر می‌سازیم باید نسبت‌ به مسائلی که در ذهن مخاطب در جنگ روایت‌ها شکل گرفته است مسئول باشیم. این یعنی همان استانداردهای محتوایی در کنار مباحث فرمیک اثر که با هم تکامل یکدیگرند. داعش، در معاصریت ما آن فیل قصه‌ مولوی نیست که هر شخص در تاریکی قسمتی از آن را لمس کرده باشد؛ داعش واقعیتی عینی است که حتی تا شاهچراغ ما نیز نفوذ کرده بود. بمب و انفجار بگویی و سخنی از اندیشه‌اش به‌میان نیاوری و اسلام داعشی بشود لات کوچه‌ خلوت، خواسته یا ناخواسته در حق سینمای مقاومت و ذهن مخاطب جفا کرده‌ایم.
داعش یک‌سوژه‌ بکر است که آن‌قدر نشانه‌های تصویری با خود به‌همراه دارد که نیازی نیست دست به‌دامان تصاویر کلیشه‌ای و تکراری بشویم. این انتظارات از «قلب رقه» است که مخاطب با شنیدن نام فیلم انتطار دارد از پایتخت داعش بشنود و ببیند، اما با عاشقانه‌ای سخیف و تصنعی در دل چالش‌های بی‌منطق جنگی مواجه می‌‌شود. چرا از بلایی که داعش بر سر تمدن و آثار باستانی می‌آورد خبری نیست؟ چرا از کمک‌های آمریکا و اسرائیل خبری نیست؟ چرا از ارتباط داعش با کشورهای عربی‌زبان منطقه خبری نیست؟ من نیز می‌خواهم دم فیل در تاریکی را نشان بدهم؟ اصلا! چرا که قابل قبول نیست. این ناقص‌گویی به‌جای تبیین در جای شبهه‌افکنی می‌نشنید و مخاطب را آزار می‌دهد. به‌قول ترک‌ها که می‌گویند سفره‌ای که باز شود هزار عیب دارد و سفره‌ باز نشده تنها یک عیب که چرا باز پهن نشد!
حال اشکالی ندارد اثری ساخته نشود، یک عیب دارد. اما وقتی اثری ناقص ساخته می‌شود هزاران عیب به‌همراه دارد. و تمامی این‌ مسائل در کنار یادآور بودن سکانس‌های تکراری وام گرفته شده از سریال سخیف سقوط که زنی را وادار می‌کنند که به قلب داعش برای جاسوسی برود، از قلب‌رقه اثری ضعیف و بی‌منطق به‌جای گذاشته است که با دیدنش باید تجدید‌نظر و بازخوانی جدی‌ای درباب سینمای جنگ و مقاومت در فضای هنری کشور انجام بشود.