کد خبر: ۲۹۵۴۲۷
تاریخ انتشار : ۲۴ شهريور ۱۴۰۳ - ۲۰:۱۰
یک شهید، یک خاطره

 جمالت را حفظ کن

 
 
 
مریم عرفانیان
 از مسیرِ سرسبزِ روستا، به‌طرف خانه‌ای در بالای کوه می‌رفتم. قدم‌به‌قدم صخره‌ها را تا آنجا پشت سر گذاشتم و علی‌اکبر را در حال نماز دیدم. داشت دعای دست می‌خواند و وقتی متوجة من شد، نمازش را تمام کرد. بعد از احوالپرسی گفت: «آسیه! از من راضی هستی؟» 
 با لبخندی جواب دادم: «مگه شما چه‌کار کردی؟ خیلی هم راضی‌ام...» 
 در همین حال و هوا بودم که برایم دو آیه دربارة حجاب خواند؛ یکی در سورة نور و دیگری سورة احزاب...
 سپس گفت: «بی‌بی‌جان، جمالت رو حفظ کن تا از شرّ چشم نامحرمان دور باشی و این حرف‌ها رو به خواهرم نرجس هم بگو...» 
 صدایش در بلندای کوه پیچید و تکرار شد...
 در همین حال و هوا بودم که از خواب پریدم! بعضی وقت‌ها، خوابِ همسرِ شهیدم را می‌دیدم و هر بار نصیحتی برایم داشت...
 روبه‌قبله نشستم و تا صبح برایش «حمد و قل هوالله» خواندم.
  خاطره‌ای از شهید علی‌اکبر سالخورده مقدم
 راوی: آسیه حسینی، همسر شهید