همیشه جاری
ابوالقاسم محمدزاده
آفتاب، وسط آسمان پر از دود و غبار رسیده بود و زل زده بود به آدمهایی که مغرورانه این طرف و آن طرف میرفتند. میشکستند، خراب میکردند و بلوا بهپا کرده بودند.
ابوعمار نگاهی به کوچه انداخت. چشمش به سربازی افتاد که پرچم چهار رنگ بالای سردر خانهاش را کنده بود و آن را زیر لگد گرفته و دشنام میداد. نگاهش را به طرف آسمان داغ چرخاند. آه بلندی کشید و نالید؛
خدایا! فریاد رسی نیست...
صدای چند کودک از میان سروصدای سربازهای اسرائیلی به گوشش رسید. سرش را از آسمان گرفت و نگاهش را بطرف صدای بچهها که از انتهای کوچه به گوشش رسیده بود دواند.
عمارش را دید که در میان بچهها به سمت سربازها و خانه میآمدند و با فلاخن آنها را نشانه میرفتند.
سرباز اسرائیلی با غرور پرچم را لگد مال میکرد که یکی از بچهها سنگی برداشت و با تمام توان به طرفش پرت کرد. شاید عمارش او را نشانه رفته بود.
سرباز دست روی سر گذاشت و با نالهای به زمین افتاد. عمار را میدید که پرچم را برداشته و بوسه زنان به سمت دیگر بچهها تکان میدهد و دور خودش میپیچاند.
بچهها به هم رسیده بودند که صدای گلوله بلند شد. عمارش را میدید که نقش زمین شد. نالید؛
«کاش، پایی داشتم تا خودم را به تو میرساندم و سرت را روی زانو میگرفتم. »
صدای کودکانه عمار که با آخرین نایی فریاد میزد؛ «نحن غالبون، نحن فائزون» را شنید. از ناتوانیاش نالید. از پاهایی که در«بیت الحانون» جا گذاشته بود گله داشت. او این طرف پنجره دست و بال میزد و عمارش آن طرف پنجره در خون میغلتید و حالا پرچم فلسطین کفنش شده بود و سربازها، وحشیانه کوچه و خونهای جاری شده از پیکر عمار را لگد مال میکردند.