التماس
فاطمه شایان پویا
دست نحیف دخترکش را در دست گرفت و به چشمان بستهاش خیره شد.
بعد آرام برخاست و در حالیکه اشک چشمانش را با پشت دست پاک میکرد، خم شد و صورت زردش را بوسید.
کوله کهنهاش را روی دوشش انداخت و زمزمهکنان از بیمارستان مرکزی صنعا خارج شد. جای ترکش بمباران اخیر دشمن، هنوز پایش را آزار میداد؛ اما باید میرفت.
در تمام مسیر، با پای پیاده، ستون به ستون، زمزمهکنان، همراه تمام پرچمها و آدمهای رنگ رنگ هم مسیر، به سالها ظلم و بیعدالتی و فساد و جهل جهان فکر میکرد.
وقتی گنبد طلایی امام را از میان آنهمه شلوغی و های و هوی و غبار و شور و شوق تشخیص داد، باز هم همان زمزمه را داشت.
مصممتر، با جمعیت میلیونی این مغناطیس عظیم حسینی جلو رفت.
همان وقتها بود که گوشیش زنگ خورد و خبر فوت دخترک نفسش را برید...
حالا، او بود و مشبکهای طلایی ضریح ارباب و عطر حرم و زمزمهای که بالاخره در میان بند بند زیارت اربعین، زیر قبه آسمانی حرم، از زبان پر بغض تمام زائران...
فریاد شد:
اللهم عجل لولیک الفرج...