راه نجات
مریم عرفانیان
عجب حکایتِ شیرینیست، کربلایی شدن
عجب حکایتِ شیرینیست، ولایی شدن
خدایا...
مرا ولایی کن
همانطور که یاران حسین را
«ان الحسین مصباح هدی و سفینه النجاه»
مگر نه اینست که اهل بیت همچو کشتی نجات،
نجات بخش مردماند؟
مگر نه اینست که هر کس سوار این کشتی شود،
از طوفانِ بلا در امان میماند؟
در کربلا نورِ ولایت،
همچو چراغِ هدایت بود
طفل و پیر، کربلایی و ولایی بودند
سرداران، کربلایی و ولایی بودند
اصلاً رازِ جاودانگی عاشورا همین بود،
همین که همه ولایی بودند
و
از نور اباعبدالله علیهالسلام بهرهمند...
از ابوالفضلِ عباس علیهالسلام گرفته
تا
زینب،
علی اکبر،
حبیب بن مظاهر،
مسلم بنعوسجه و...
مسلم این راهِ نجات را خوب یافته بود،
آنقدر که وقتی بر زمین فروافتاد،
حبیب بر بالینش رفت تا او را سفارشی کند
مسلم پاسخ داد: «وَ أوهی بِیَدِهِ إلَی الحسَینِ، حسین را رها نکن»
خدایا...
مرا ولایی کن
همانطور که یاران حسین را
و
راهِ نجات را نشانم ده،
راهی که تا ظهور ادامه دارد...
«یا حجه بنالحسن، عجل علی ظهورک»