کد خبر: ۲۹۲۳۴۵
تاریخ انتشار : ۰۲ مرداد ۱۴۰۳ - ۲۲:۰۷
یادی از طلبه شهید میرزا محمد قاضیان عقدا

وارث ابوذر

 
 
 
سعید رضایی
شهید میرزا محمد قاضیان عقدا در سال 1344 در روستای عقدا واقع در 100 کیلومتری شمال غرب یزد متولد شد. 
دوران بدو تولد او همزمان بود با روزگاری که استبداد و استعمار سایه شوم خود را بر سراسر میهن گسترانیده بود و شب‌پرستان با چهره کریه خود به مکیدن خون مردم نشسته بودند. هر کس که احساسی از مسئولیت داشت چوبه دار خود را که معراجش نیز می‌خواندند بر پشت خود حمل می‌کرد. 
برادر شهید از یک خانواده مذهبی روحانی بود، پدرش سراسر عمر خویش را در‌هاله‌ای از امید به روز روشن (واللیل اذا عسعس و الصبح اذا تنفس) گذرانیده و تبلیغ را که عنصری بس پرنفوذ در دوران خفقان به شمار می‌رود سرلوحه کارش قرار داده بود. محمد دوران کودکی خود را در دامن مادری از نبیرگان اهل بیت نبی(ص) و پویندگان مسیر روحانیت گذرانید و سپس به مدرسه رفت. شهید محمد دوران تحصیلات ابتدائی خود را با شوری زایدالوصف پشت سرگذاشت و سال پنجم ابتدائی را با رتبه‌ای خوب طی نمود. 
در این زمان بود که او همراه خانواده‌اش که از سوی یکی از مراجع تقلید برای تبلیغ به یکی از شهرستان‌های استان فارس واقع در 250 کیلومتری شمال غرب شیراز (اقلید) مسافرت نمود. او که همواره از سراسر وجودش شعله آگاهی زبانه می‌کشید به تحصیلات خود در اقلید ادامه داد. 
شهید دو سال را در اقلید گذراند، تا اینکه سال 57 با همه برجستگی‌هایی که در تاریخ کشورمان پدید آورد فرا رسید. کبوتران آزادی قفس‌ها را شکستند و به پرواز آمدند و غروب استبداد را از پیشوای اندیشمندی که نمونه بارز رهبری و امامتی از برای امت در او نمودار بود نوید دادند. او در طول تابستان 57 که پیش درآمدی بر واقعه 17 شهریور (جمعه سیاه) بود همواره در اقلید همراه با سایر زحمتکشان مستضعف نقش در خور خویش را نسبت به رهائی از استبداد ایفا می‌کرد. تا اینکه انقلاب شکل گرفت، اما چون این شهید آینده‌نگری ژرف‌اندیش بود و دوام و جامعه را با معیارهای مکتبی در دستیابی به یک عقیده و ایدئولوژی توانمند و پاینده و منطبق بر زمان می‌دانست با مشورت پدرش راهی منطقه‌ای در 150 کیلومتری جنوب غرب شهرستان آشتیان شد. او که در این موقع دوزادهمین بهار عمر خود را سپری می‌کرد در شهری دورافتاده که کیلومترها از خانواده خود فاصله داشت در یک مدرسه علوم دینی مشغول به تحصیل شد. شهید قاضیان در مهر سال 57 درس خود را شروع کرد و همچنین نقش خود را در مقاومت علیه دیکتاتور اعظم حفظ کرده و تحصیلات خویش را با حرارتی فوق‌العاده ادامه می‌داد. 
او همچون دیگر همرزمانش در یک حجره محقر نمناک زندگی می‌کرد! بیشتر نیازش را با همان کمک هزینه کم طلبگی اقناع می‌نمود و زندگی بسیار ساده‌ای داشت. و همه امور زندگیش را خود اداره می‌کرد. او با همه محنتی که در غربت داشت در تمام برنامه‌های انقلابی بدون کمترین هراسی شرکت فعال داشت و از وجود خود در استبدادزدایی سرمایه‌گذاری می‌کرد. 
او در اولین سفرش با وجودی که 12 سال سن بیشتر نداشت بدون هیچ گونه نارضایتی پس از سه ماه به خانه برگشت، زیرا که محمد زندگی در غربت را از اجدادش به ارث برده بود. پدرش نیز کودکی خود را با هجرت از دو نقطه آغاز کرد. دوباره زمانی‌که ضرورت هجرت را احساس نمود بلافاصله تصمیم به ترک محلی را که بیش از 4 سال را در آنجا گذرانیده بود گرفت و از تمام زحمات این مدت صرف‌نظر کرد و با وجود زندگی فراهم آورده به‌دست خود به یک خانه عاریه‌ای در نقطه‌ای دور که کمترین مرافقتی نداشت هجرت کرد.
 شهیدقاضیان فریادکشی عصیانگر بود و خستگی‌ناپذیر! با این وجود از آنچنان اخلاقی برخوردار بود که تمام طلبه‌های آن مدرسه بی‌استثنا او را دوست صمیمی خود می‌دانستند. او همواره از حوزه آکادمیک علمی یک دیدگاه باز همراه با تحقیقات علمی، داشت و جمود و انصراف از اجتماع را نمی‌پذیرفت.
تلاشگری پیگیر بود تا طرح‌افکنی نوانداز و قاهری زنده گام و مقهور کوبی پویا. زیرا که او از حسین ابن علی نواده پیغمبر چنین آموخته بود: «أَیُّهَا النّاسُ؛ إِنَّ رَسُولَ اللّهِ(صلى الله علیه وآله) قالَ: «مَنْ رَأى سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلاًّ لِحُرُمِ اللهِ، ناکِثاً لِعَهْدِ اللهِ، مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللهِ، یَعْمَلُ فِی عِبادِاللهِ بِالاِثْمِ وَ الْعُدْوانِ فَلَمْ یُغَیِّرْ عَلَیْهِ بِفِعْل، وَ لاَ قَوْل، کانَ حَقّاً عَلَى اللهِ أَنْ یُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ». (اى مردم! پیامبر خدا(ص) فرمودند: «هر کس سلطان ستمگرى را ببیند که حرام خدا را حلال شمرده، پیمان الهى را شکسته و با سنّت رسول خدا مخالفت ورزیده، در میان بندگان خدا به ستم رفتار مى‌کند؛ و او با زبان و کردارش با وى به مخالفت بر نخیزد، سزاوار است خداوند او را در جایگاه آن سلطان ستمگر (دوزخ) بیندازد.)
 از تدریس قرآن در جزیره کیش تا پاسبانی شبانه در آشتیان و دیگر جاها برای انقلاب سرباز نمی‌زد. او که در زمستان سال 60 برای تدریس قرآن به جزیره کیش رفته بود با عقیده‌ای ثابت و کوششی بی‌دریغ در آگاهی بخشیدن نسل آینده کشور تلاش می‌کرد. شهید قاضیان سراسر وجودش، اباذر وار مالامال از عشق به مستضعفین و محرومین و استواری مکتب در جامعه موج می‌زد و از اختلاف طبقاتی این میراث شوم دوران ستمشاهی سخت آزرده خاطر بود. او می‌گفت؛ در یک مقایسه بسیار ساده در برابر آن کاخ‌های باعظمت که تنها برای گذرانیدن دوران کوتاهی از زمستان بنا شده است و در طرف دیگر مردم این شهر حتی از آب آشامیدن شیرین بی‌بهره هستند مردم آن شهر برای ما تعریف می‌کردند که در هنگام ورود خاندان شاه حکومت نظامی برقرار می‌شد و مردم باید در خانه‌ها زندانی می‌شدند تا حضرات بتوانند با خاطری آسوده در شهر قدم بزنند!
 این شهید طی چهارسالی که مشغول تحصیل در مدرسه علوم دینی بود مدارج تحصیلی را که شامل مجموعه جامع‌المقدمات در صرف و نحو است گذرانیده و سپس متون بعد از مقدمات را با شروع درس سیوطی در نحو و اواخر آن در زبانشناسی و درس ملاجامی در نحو استدلالی و شرح نظام در صرف و بحث‌هایی در خط و مغنی اللبیب را تحصیل کرد. پس از آن در مطول تفتازانی سیر نموده و همچنین منطق ملاعبدالله و منظومه حاج ملاهادی سبزواری را نیز با شرح مختصر می‌خواند. 
اخلاق و روشش او را محبوب قلب‌های مردم قرار داده بود. وقتی در آشتیان دوران طلبگی خود را می‌گذرانید بیشتر اوقات فراغتش را با عامه مردم صرف می‌کرد و در زمینه‌های مختلف با مردم به بحث می‌نشست و بذر آگاهی را در اندیشه‌شان می‌افشاند. 
بهتر است ماجرای اعزامش به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل را از زبان خودش بخوانیم که در آخرین نامه به پدرش شرح داده بود: روز پنجشنبه که از هم جدا شدیم به آشتیان رفتیم. روز یکشنبه 27 دی ماه همان هفته از آشتیان به اراک حرکت کردیم و با سه نفر دیگر از طلبه‌ها در بسیج ثبت‌نام کردیم و سه‌شنبه 29 دی ما را از اراک به سوی میدان اسب دوانی تهران برای آموزش حرکت دادند. 
بالاخره ساعت 9 شب سه‌شنبه 29 دی به میدان اسب دوانی رسیدیم. دو روزی بدون آموزش در تهران بودیم. دوم بهمن از تهران با یک قطار مسافربری ما را به سوی اهواز حرکت دادند و بعد از 24 ساعت یعنی ساعت 5 بعدازظهر روز سوم بهمن به اهواز رسیدیم و همان وقت ما را که حدود 102 نفر بودیم به 35 کیلومتری اهواز پادگان شهید غیور اصلی انتقال دادند. 
از همان روز تا الان که ساعت 20/9 دقیقه شب دهم بهمن است مشغول آموزش هستیم. 
دستبوس شما و مادر، میرزا محمد قاضیان
10/11/60
تا اینکه کاروانی به طول فرات و به عمق دجله و به بلندی نخل‌های قامت کشیده خوزستان به تنگه‌ای حرکت می‌کند که ابتدایش به پیروزی و انتهایش به امید وصل است. 
اینجاست که تنگه چزابه به منای انقلاب و مشعرالحرام دوم اسلام و قربانگاه حاجیان کشور تبدیل می‌شود. و صدها اسماعیل قربانی می‌شوند تا اینکه سنت ابراهیمیان بر تاریخ‌ هابیلیان تابلوی راهنما گردد. 
در همین رزمگاه است که شهید شاهد که هر لحظه از حیات انسانیش همچون استخوانی در گلوی ستمگران زمان خود بود در تاریخ 2/12/60 در حالی که خورشید غباری از غم گرفته بود به مشعلی که فراسوی پویندگان راهش را روشن می‌کند تبدیل شد. 
شهید محمد قاضیان، سراسر زندگیش را در دو جبهه علم‌، خودآگاهی و عقیده، و جهاد و مبارزه و ظلم‌ستیزی گذرانید. علی‌رغم به سر بردن در سنین کوتاه در هر دو سنگر پیروز و موفق بود؛ چه در حجره محقر نمناک مدرسه و تحصیل دروس دینی و چه در سنگر مبارزه و‌ ستیزه‌جويی با ستم پیشه‌گان و تجاوزگران. 
وصیت‌نامه شهید
یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیته مرضیه فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی. 
اکنون که به یاری حق تعالی سعادت نصیبم گشت و با اشتیاق کامل به جبهه‌های جنگ نه به جبهه‌های جنگ بلکه به جبهه‌های شناسایی مسلمین و مشرکین جبهه خداپرستان و طرف دیگر جبهه ابلیسان و چه واضح‌تر بگویم امپریالیست‌ها و هزار و یک فرزند ناخلف امپریالیست و خلاصه جایی رفتم که هزاران پیرمرد و هزاران نابالغ آرزو دارند که به آنجا بیایند. 
حال اگر سعادتی بزرگ‌تر نصیبم گشت و شهید شدم لازم به توضیح دادن آن مقام والا نیست به شما چند توصیه می‌کنم نه به شما بلکه به تمام مسلمین. 
اول اینکه: به دستورات و سخنان فرمانده کل قوا امام خمینی دام ظله عالی و یاوران ایشان که روحانیت اصیل هستند گوش فرا داده و عمل کنید. 
دومین توصیه من به شما وحدت و اتحاد را حفظ کنید که به قول امام ما هر چه داریم از وحدتمان است. 
سوم: ارگان‌های انقلابی را حمایت کرده البته تا زمانی‌که در خط امام و هدفشان اسلام باشد. 
چهارم: جنگ را فراموش نکنید و بدانید که هدف یکی است... هر کس از این هدف قدم فراتر نهاد از مسلمین نیست و نزد ملت و خدا مطرود است. 
در خاتمه من به عنوان یک شهید که نزد خداوند روزی می‌خورم تنها عزادار نمی‌خواهم بلکه پیرو می‌خواهم.