کد خبر: ۲۸۹۱۸۸
تاریخ انتشار : ۰۹ خرداد ۱۴۰۳ - ۲۰:۴۱

ای شفاخانه خدا نفست حال ما خوب نیست می‌دانی (چشم به راه سپیده)

 
 
 خورشيد کعبه ماه کليسا
کي رفته‌اي ز دل که تمنا کنم تو را؟
کي بوده‌اي نهفته که پيدا کنم تو را
غيبت نکرده‌اي که شوم طالب حضور
 پنهان نگشته‌اي که هويدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدي که من 
با صد هزار ديده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آئينه‌ساز شد 
تا من به يک مشاهده شيدا کنم تو را
بالاي خود در آئينه چشم من ببين 
تا باخبر ز عالم بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم و دير بگذري
تا قبله‌گاه مؤمن و ترسا کنم تو را
خواهم شبي نقاب ز رويت برافکنم 
خورشيد کعبه ماه کليسا کنم تو را
طوبي و سدره گر به قيامت به من دهند 
يکجا فداي قامت رعنا کنم تو را
زيبا شود به کارگه عشق، کار من 
هرگه نظر به ‌صورت زيبا کنم تو را
رسواي عالمي شدم از شور عاشقي 
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را
فروغی بسطامی 
 حال ما خوب نیست 
چه کنم با فراغ دلبر خویش
این غمِ ناتمام را چه کنم؟
عمر من پا گذاشت در پیری
گر نبینم امام را، چه کنم؟
چند قرن است عشق دنبالِ
سیصد و سیزده نفر گردد
آی مردم، دعا کنیم امشب
صاحب ذوالفقار برگردد
غرق دلشوره‌ایم و حق داریم
ای دو عالم فدای هیبت تو
غرق دلشوره‌ایم و می‌ترسیم
شیعه عادت کند به غیبت تو
خبری از عزیز زهرا نیست
غصه سرگرم درددل‌بافی است
چه بگویم هنوز در گوشم
صحبت شیخ احمد کافی است
«نوجوان‌هایمان که پیر شدند
پیرهامان اسیر خاک شدند»
سیدی بی‌کسیم رحمی کن
عاشقان از غمت هلاک شدند
سیدی خسته‌ایم دور از تو
خسته از این همه پریشانی
ای شفاخانه خدا نفست
حال ما خوب نیست می‌دانی
خسته‌ات کرده‌ا‌یم زین همه لاف
ما نبودیم لایق حدت
ای امام کریم رب کرم
بگذر از ما به حرمت جدت...
احمد بابائی
 تو سرنوشت زمینی
حریرِ نور غریبش، بر این رواق می‌افتد  
 اگرچه ماه شبی چند در محاق می‌افتد
تو بایدی و یقینی، نه اتفاقی و شاید
 تو سرنوشت زمینی، که اتفاق می‌افتد
تو «ماه»ی و شده فواره برکه‌ای به هوایت
بگو نمی‌رسد؛ آیا از اشتیاق می‌افتد؟
به روی طاقچه، گلدان تازه می‌نهم اما
 به هر دقیقه گلی گوشه اتاق می‌افتد
...بهار می‌رسد اما، چه فرق می‌کند آیا
برای شاخه خشکی که در اجاق می‌افتد؟
محمدمهدی سیار
 هنوز هستم و هستم 
اگرچه آئينه دل چو جام لعل شکستم 
ز خون ديده به هر قطره نقش روي تو بستم
از آشيان ندامت چو مرغ آه پريدم 
بر آستان ملامت چو گرد راه نشستم
که را شناسم اگر زين پس تو را نشناسم؟ 
که را ‌پرستم اگر بعد ازين تو را نپرستم؟
نهان به سايه اندوهم آنچنان که نداني
 شب است يا که ندامت فراق يا که منستم
بدوش ناز، نگاهت چو تکيه کرد هماندم
 اميد عافيت از دور روزگار گسستم
هنوز نقش وجود مرا به پرده هستي 
نبسته بود زمانه که دل به مهر تو بستم
خيال گردش چشم تو بود در سر و مردم 
درين خيال که من سرخوشم ز باده و مستم
شب فراق مرا بود ره به دامن محشر 
اگر که دامن آه سحر نبود به دستم
گهي شدم همه تاب و به سنبل تو چميدم 
گهي شدم همه خواب و به نرگس تو نشستم
ز من مجوي نشان وفا و گر که بجويي 
وفا همين که به يادت هنوز هستم و هستم
مهرداد اوستا
 بی‌تابی پیوسته 
به چشمانت که تا رفتي ز چشمم بي‌خور و خوابم 
به ابرويت که من چون زلف تو پيوسته در تابم
به جان عاشقان يعني لبت کامد به لب جانم
به خاک پاي تو يعني سرم کز سر گذشت آبم
به خاک کعبه کويت، به حق حلقه مويت
که ممکن نيست کز روي تو هرگز روي برتابم
به صبح عاشقان يعني رخت کز مهر رخسارت
نه روز آرام مي‌گيرم نه مي‌گيرد بشب خوابم
به ديدارت که تا بينم جمال کعبه رويت
محالست اينکه هرگز سر فرود آيد به محرابم
سلمان ساوجي