kayhan.ir

کد خبر: ۲۸۸۹۰۶
تاریخ انتشار : ۰۶ خرداد ۱۴۰۳ - ۲۰:۰۳
یک شهید، یک خاطره

جنگِ اصلیِ ما...

 
 
 
مریم عرفانیان
تا خبردار شدیم محمود مجروح شده و در یکی از بیمارستان‌های تهران بستری است، پدر و مادر و خواهران همه به‌اتفاق رفتیم تهران. وقتی وارد بیمارستان شدیم، محمود گفت: «چرا این‌همه راه تا تهران اومدین؟»
با دیدن حال‌وروز محمود، خیلی ناراحت شدم و‌گریه کردم. اتاق به خاطر ملاقات‌کنندگان شلوغ شده بود. محمود، چند دقیقه بعد، از همه خواست بروند. خدا خدا می‌کردم به من نگوید که تو هم برو. وقتی همه رفتند، رو به من پرسید: «شما چرا نمی‌ری؟»
در جوابش گفتم: «من هنوز می‌مونم.»
محمود دوباره پرسید: «چرا‌گریه می‌کنی؟»
با دلسوزی گفتم: «محمود! واقعاً این‌همه جراحت برای شما کافی نیست؟»
در جوابم خیلی آرام گفت: «نه! این‌ها که چیزی نیست. انگار که اصلاً ما نمی‌جنگیم. جنگِ اصلیِ ما با اسرائیل هست...»
بر اساس خاطره‌ای از شهید محمود کاوه
راوی: همرزم شهید