کد خبر: ۲۸۸۸۲۷
تاریخ انتشار : ۰۵ خرداد ۱۴۰۳ - ۲۰:۰۶

رجایی دهه هشتادی­‌ها

 
 
بوی پیراهن یوسف در میان کوه­‌ها
از تو چه بگویم...!
اصلاً از تو بگویم، یا از ملتی که دلواپست بودند!
بگذار بگویم که چگونه یک ملت تو را از زمین و آسمان طلب می‌کردند.
و در این فاصله، گویی بوی پیراهنی از یوسف در میان کوه‌های سرد می‌پیچید و یعقوب‌ها ایوبانه تو را جست و جو می‌کردند؛
و‌ای کاش خدا معجزه‌ای می‌کرد.
در آن زمان که قلب ایران تند می‌تپید،
دست‌ها رو به آسمان بود
و چشم‌ها ملتمس،
انتظار.. و باز هم انتظار...
شب می‌شود،
بی خبری بی‌داد می‌کند،
ساعت یک و بیست دقیقه می‌شود،
قلب ایران تند‌تر می‌زند،
نمی‌خواهد قصه تلخِ از دست دادنِ آن شبِ سرد دوباره تکرار شود..
دلواپسی‌هایمان بیشتر می‌شود
اما باز هم منتظر می‌مانیم،
غافل از اینکه بهشتی‌ها ساعت پروازشان اردیبهشت است...
و تو در این اردیبهشت سرد،
به وقت مشهد آسمانی می‌شوی.
داغ دیگری بر دلِ ایران می‌نشیند،
و این سینه‌ پر زخمِ تاریخ اندوهش حجیم‌تر می‌شود.
اما تو چه آسوده در آغوش امام رئوف جا گرفتی که خوب خادمی بودی برایش؛
هرچند، رنجِ از دست دادنِ چون تویی افزون گشت بر رنج‌های بیشمارِ این سرزمین...
اما هنوز‌ایستاده و ادامه می‌دهد.
آسوده باش که در قلب مردمی که هستند و خواهند بود ثبت شدی،
ای رجائیِ هشتادی‌ها...
فاطمه زهرا بهزادی
 
صبحی که همه جا پیچید
باز آسمان روشن شد
به دیدار شهدا
تا با نور خورشید و عطر بوی شهادت
سرخی خون‌شان
عشق امید را به زندگی مردم بر گردانند
چه قدر زلال و پاک‌اند
وسعت قلب‌شان تا کجاست؟
که در مقام‌اند و فارغ از مقام!
عاشقانه خدمت را بر گزیدند 
اقتدا کرده‌اند به سرور و سالار شهیدان 
تا درس جهاد و رسم شهدا را در پیش داشته باشند
از خادم رضا (علیه‌السلام)
جز این هم انتظار دیگری نمی‌شد داشت
زهرا کلاته مِیمَری
 
چه پاداشی برای تو جز شهادت 
شهید جمهور
رفتن هرچند سخت و دردناک است
اما...
در راه خدا 
کار برای خلق خدا
به دوش کشیدن بار تکلیف در ریاست جمهوری 
 نه مقام،
بلکه پاداشی جز شهادت نمی‌تواند باشد
شهادت گوارای وجودتان
شهید جمهور عزیز،
سلام ما را هم به شهدای عزیزمان 
برسانید
 
تو فرزند زهرائی(س)
سید جان!
15 ساعت طول کشید تا محل عروجت را پیدا کنند. در آن 15 ساعت کجا بودی؟ که هیچ جا تو را نیافتند...
هیچ نشانه‌ای از تو نبود. اذن دیدارت را برای ما از چه کسی گرفته بودی که موفق شدند تو را پیدا کنند. حق داری ما را دنبال خودت بکشانی، آخر فرش که لایق عرشیان نیست. 
ما را چه با تو، جای ما زمینیان که در میان عرشیان نیست... 
فاصله‌ای است بین ما و تو، شاید این فاصله اخلاص، شاید عشق به خدمت و شاید مردم داری توست. اما همین بس که تو فرزند زهرائی و ما محبین زهرا و شایدهای دیگر... 
سید جان! 
ما را فراموش نکن، که تو هم از ذهن ما و ذهن تاریخ این مملکت و این مرز و بوم پاک نخواهی شد... غربت یعنی همین، جدایی بین ما و شما، جدایی یعنی همین فاصله‌ها... هرچند تو از مردم بودی و برای مردم زندگی کردی و جانت را فدا کردی و سوختی همانند مادرت زهرا(س) با این تفاوت که تو صاحب مزار خواهی شد و مزار مادرت گم شده و ناپیدا خواهد ماند.
به زیارت مادر نائل شدی، برای ما هم دعا کن و شفاعت بطلب..... 
ابوالقاسم محمدزاده (الف. م)
 
چگونه بگویم که رفتنت با دل ما چه کرد
عطرِ یاس
سحرگاهانی
که صبح
در چشمانت
طلوع می‌کرد
و نغمه‌سازِ
دشت مهربانی
که ملودیِ
آرام زندگی را
بی‌هیاهو
جاری می‌ساخت
راستی!
واژه‌هایم
گم شده
دفتر شعرم
بارانیست
کلمات در سرم شناور
ولی دست نیافتنی‌اند
تو با دل ما چه کردی
که این‌گونه به هم ریخته 
آسمانمان؟!
من آسمان تاریک زیاد دیده‌ام
حاج قاسم‌های
خسته‌جان!
سرداران!
مهربانان!
اما
تو مرا سخت در خودم آویختی
رشته‌های سردرگمِ کلمات
از هم پیشی می‌گیرند
ولی 
دفتر شعرم
هنوز خالیست!
از تو گفتن 
سخت است
و دیگر نبودنت
پر ملال
سحر جلیلی
 
هشت کبوتر عاشق
قلب‌ها منتظر و چشم‌ها، خیره به راه...
این بار ابراهیم نه در آتش، که در سرمای زَمهَریرگونه‌ انتظار فرو افتاد.
هشتمین خورشید، سر بر آورده بود اما پهنه‌ سیاه تاریکی، قلوب را 
می‌لرزاند.
شاید این آواز، موعود رستگاری بود که در حریر مه می‌پیچید و تو را نه به اعماق‌ دره‌ها، که به رفیع قله‌ها می‌خواند.
شاید آن هشت کبوتر عاشقِ شکسته‌بال، هبه‌ای بودند برای میلاد حضرت 
سلطان.
حالا شانه‌های پینه‌بسته و دست‌های ترک‌خورده‌‌ پیرمرد صحرا را کدامین نوازش برادرانه باید به صبوری 
کشانَد؟
سفرت بخیر سیدجان!
به شکوفه‌ها به باران
برسان سلام ما را
فاطمه فروغی فرد