kayhan.ir

کد خبر: ۲۸۱۲۰۲
تاریخ انتشار : ۲۳ دی ۱۴۰۲ - ۲۰:۱۷
روشنفکران به روایت روشنفکران -91

سکونت در فرهنگ اجنبی

 
سرویس ادب و هنر
این مطالب هدفی را به طور خاص پی نمی‌گیرند بلکه آنها از سویی به بیان نوشته‌های کسانی می‌پردازند که دوره‌ای در آب و هوای روشنفکری زیست کرده‌اند و از سوی دیگر قطار کلماتی که ذیل هر ایستگاه از «روشنفکران به روایت روشنفکران» می‌آید درصدد است به اقتضای آنچه در متن به آن می‌رسیم به ارائه توضیح در پیرامون رویدادها و تبیین علل آنها بپردازد.
در مطلب نوبت قبل پیرو مباحثی که ذیل تقریرات بزرگمردی به نام جلال آل‌احمد به میان آمد به فرهنگ پرداختم و نیز وادادگی پهلوی پدر و پسر در حفظ و حراست از فرهنگ ایرانی. بزرگمردی که ابتدا به دنبال مطلوب ضمیر حقیقت خواهش به سمت و سوی ایسم‌های چپ کشیده شد اما جمال ذوالجلال بر او منت نهاد و نور سرمدی راه را از بیراهه نمایاندش تا در زمره «آل‌احمد»(ص) بماند. 
یادآوری نعماتی که خداوند متعال و مهربان بر ما ارزانی داشته و بیان آن نعمات خاصه برای دیگران یکی از زیباترین و پرمعناترین شکرگزاری‌هاست. چرا که این کار هم شکرگزاری است و هم امر به معروف است و هم گاه نهی از منکر؛ هم سرکوب غرور نفس سرکش است و هم سپری در برابر تیرهای ابلیس. برای همین است که در مصحف عزیز پروردگار امر به این کار کرده است. 
در آیه 11 از سوره ضحی آمده: «و أمّا بِنِعْمَهًْ رَبِّكَ فحَدِّثْ» که اگرچه خطاب این سوره با رسول گرامی اسلام(ص) است اما امر این آیه شامل ما نیز می‌شود که فرموده نعمت‌های پروردگارت را بازگو کن.
 امام صادق(ع) فرمودند: «معناى آيه اين است كه آنچه را خداوند به تو عطا فرموده و برترى‌اى كه به تو بخشيده و آنچه را كه به تو روزى كرده و احسانى كه به تو نموده و هدايتى را كه ارزانيت داشته است براى مردم بازگو كن.» و از قضا آنچه که جلال آل‌احمد در کتاب «یک چاه و دو چاله» نوشته به نوعی بازگو کردن نعمت خداوند است در حق او. 
وقتی فردی به بازگو کردن نعمات حق تعالی می‌پردازد در وهله نخست بر این نکته انگشت می‌گذارد که فراموش نکرده نعمت پروردگارش را. درمرحله دوم کسی که از نعمتی که به او عطا شده و ولی نعمتی که آن را عطا کرده سخن می‌گوید در حقیقت دارد از آن نعمت تشکر می‌کند. موضوع دیگر این است که او به این شکل به نفسش یادآوری می‌کند که ما بدون او که خداوند ماست هیچ نیستیم و نخواهیم داشت و غرور و تکبر به گرد هیچ نمی‌گردد. وقتی از این نعمت‌ها برای دیگران سخن می‌گوییم آنها را نیز به یادآوری و سپاس از نعمات حق تعالی ترغیب می‌کنیم و اگر این نعمت، هدایت باشد بی‌تردید آن شخص نهی از منکر نیز در کلامش مستتر است. 
در مطلب قبل در موضوع وادادگی فرهنگی رژیم پهلوی سخن گفتم و خاصه این فراز از نوشته مرحوم آل‌احمد که در متنش آورده بود «می‌دیدیم که چگونه فرهنگ مملکت دارد بدل می‌شود به شعبه‌ای از شعبات بنگاه فرانکلین...» و نیز به این موضوع پرداختم که غربی‌ها چگونه از فرهنگ ناموزون خویش حراست می‌کنند به رغم آنکه شعار ویترینی «آزادی» و «آزادی بیان» را سر می‌دهند. 
از این گفته شد که چگونه به وقت اعراض میلیون‌ها مسلمان به هتاکی یکی از بازوهای دجال به نام «شارلی ابدو» به ساحت قدسی رحمهًْ للعالمین(ص) شخصی مانند ماکرون دهان می‌گشاید و با ارزش‌های یک جامعه سکولار که به ادعای مضحک شان؛ آزادی بیان هم یکی از آنها است جهان را بیشتر از قبل تاریک و تیره می‌نماید و هنگامی که یک نفر فرانسوی کاریکاتورهایی از ماکرون را بر بیلبورد نصب می‌کند او تمام ارزش‌های یک جامعه سکولار را فراموش می‌کند و با شکایت به دادگاه آن فرد را محکوم می‌نماید. 
حال به ماکرون و لجنزار آزادی بیانش و کلکسیون تهوع‌آور ارزش‌های جامعه سکولارش و ساز و کار دادگاهشان و بازوهای لجن پراکن دجالی شارلی ابدو چه می‌توان گفت؟! لکن عجب از کسانی است که این قبیل تئاترها و سیاه بازی‌ها را باور می‌کنند و می‌گویند خب آنها جامعه‌ای باز و آزاد دارند و.... الغرض که تا این‌جا پیش آمده بودیم و حال ادامه متن جلال آل‌احمد:
«...تا بلبشوی کتاب‌های درسی در آمد. در مجله علم و زندگی سال ۱۳۳۹. و جنجالکی کرد. بخصوص که پرده برداشته بود از یک قضیه بسیار ساده که کتاب مجانی تحصیلی به ملت دادن چگونه ممکن است سهام کمپانی افست را چنین بالا ببرد؟ که توقیف مجله و احضار به مقامات امنیتی و نقل نصف مقاله در خواندنی‌ها و ترجمه شدنش به انگلیسی و بریده شدن مختصری از کمک بنیاد فورد از فرانکلین و دیگر قضایا. آن وقت همان معاون فرهنگ احضار کرد و بفهمی نفهمی اخطار من شاهدم که صاحب این قلم گفت: اگر سرکار نانخور آن دستگاهید، من نوکر این اجتماعم و قلم می‌زنم و تا بتوانم می‌گویم و می‌نویسم و بالای سیاهی آق معلمی که رنگی نیست و... والخ. حضرت خیال کرده بود طرف فقط خل است یا.... دارد؛ ولی دید که وقاحت هم بلد است و این قضایا بود تا حکومت دکتر امینی. که درخشش شد وزیر فرهنگ با او رفت و آمدکی داشتیم و گفت. و گویی و شاید نفوذ کلامی که باز سروکله همایون پیدا شد. این بار تلفن نکرد مهاجر را فرستاد با نامه‌ای و پیشنهاد یک معامله دیگر که بله دلمان می‌خواهد فلان کارت را چاپ کنیم والخ... که ردش کردیم. کتبی کتبی هم فکر کرده بود شاید درخشش را را داریم به کاری و او می‌خواست علاجش را پیش از واقعه کرده باشد. و این واقعه البته که رخ داد. یعنی در زمان وزارت او آن هفت میلیون پول کتاب‌های درسی را که سهم وزارت فرهنگ بود درخشش نداد که نداد. خانلری که پس از او آمد داد.»
در ادامه متن آل‌احمد از مشکلاتی می‌گوید که برایش پیش آمد. آن هم وقتی که او قصدش بر این بود تا در مورد بنگاه فرانکلین و خواب‌هایی که برای فرهنگ این مملکت دیده بود روشنگری کند. چنان که وقتی او در مورد فرانکلین شروع به نوشتن و روشنگری کرده بود از سوی معاون وزیر فرهنگ (که پیش از این از او با نام فاطمی یاد کرده بود) او را احضار می‌کند و در سخنانش به جلال به او اخطار می‌دهد که دست از این کار (یعنی سخن گفتن در مورد فرانکلین) بردارد و چنان که در متن آمده جلال در پاسخ او می‌گوید: «اگر سرکار نانخور آن دستگاهید[بنگاه فرانکلین]، من نوکر این اجتماعم و قلم می‌زنم و تا بتوانم می‌گویم و می‌نویسم و بالای سیاهی آق معلمی که رنگی نیست...»
یک فرهنگ مهاجم مسیری را برای نفوذ خود تعیین می‌کند و در آن مسیر یک حرکت آهسته اما پیوسته را شروع می‌کند و برای این منظور یحتمل تعدادی از مقام‌های مسئول و مدیران را با تطمیع به عامل خویش بدل می‌سازد. چنان که در متن فوق آن معاون وزیر فرهنگ به قول جلال نان خور فرانکلین بودند. در چنین وضعیتی این کار دستگاه‌های نظارتی و امنیتی است که با نظارت پیوسته خویش این مسیرها و افرادی را که تطمیع شده‌اند شناسایی کرده و آنها را از ادامه کارشان (که کمک به نفوذ بیشتر آن فرهنگ مهاجم است) بازدارند. ولیکن در رژیم سابق دستگاه امنیتی نه حتی چنین نگرانی نداشت بلکه حتی شاه مملکت نیز اصلا و ابدا فهمی از فرهنگ ایرانی و تهاجم فرهنگی و دگردیسی فرهنگی جامعه و در نهایت مستعمره فرهنگی شدن یک جامعه نداشت. 
شاه و دربار و خانواده او بزرگ شده و سرسپرده فرهنگ اجنبی بودند و لذا اگرچه او پس از پدرش به مقام شاهنشاهی ایران دست یافت لکن او هیچ‌گاه ساکن فرهنگ ایرانی نبود و به واقع از چنین کسی آیا می‌توان توقع داشت که دل نگرانی برای فرهنگی داشته باشد که هیچ‌گاه در آن سکنی نگزیده و بر روش و منش آن زندگی نکرده است؟!