مبارزه به روایت سید احمد هوایی- 11
توزیع اعلامیه به سراسر کشور
مرتضی میردار
توی هیئت یک صاحب کشبافی به من معرفی شد، ولی الان از انقلاب بریده و کنار رفته است. او خیلی فعال بود. پسرخالهام هم که در بازار، روسریفروش بود، یکی از مراکز پخش ما بود. پسرعمویم هم که پارچهفروش بود یکی دیگر بود. بهتدریج آقای قاسم تبریزی هم به جرگۀ ما آمد. ایشان را آقای کنگرلو معرفی کرد. چون توزیع کل اعلامیهها دست من بود، من باید اینها را شارژ میکردم. اینها هم خیلی مصرف میکردند، چون کتابفروش بودند و خیلی راحت اعلامیهها را در کارتنهای کتاب میگذاشتند. پسرعمویمان پارچه به شهرستانها میفرستاد. اگر طرف را میشناخت که آدم متدینی است، اعلامیهها را در عدلهای 1 پارچه میگذاشت و برایش میفرستاد. بازار هم آنوقت اینطوری نبود. خیلی بهتر از الان بود. موقعی که مطمئن بود که طرف آدم متدین و درستی است، برایش میفرستاد. برای اکثر جاهای کشور میفرستاد. جاهایی که بیشتر از بقیه میفرستاد، بازار قماشفروشهای قزوین بود. تبریز، اصفهان، شیراز، مشهد و سه چهار تا شهر دیگر هم بودند که حضور ذهن ندارم. اعلامیهها را در عدلهای پارچه میگذاشت و میفرستاد. هروقت میخواست عدل ببندد، به ما زنگ میزد و میگفت «چیزی هست؟» کدش پارچه بود و میپرسید: «چند طاقه داری؟» من هم میگفتم: «چهار پنج تا طاقه دارم.» خانهشان در خیابان اسماعیل بزاز 2 بود. بعضی وقتها میآمد دم در دکان و خودش میبرد. گاهی هم من میبردم که کار اشتباهی بود، چون هدف چیز دیگری بود. میرساندم و آنها هم سریع وسط عدل پارچهها میگذاشتند و میبستند. پسرخالهام هم روسریفروشهای شهرستانها را میشناخت. به او اعلامیه میدادیم. او هم هروقت میخواست روسری را عدلبندی کند، برای کسانی که به آنها اطمینان داشت، اعلامیه میگذاشت.
گاهی هم طرف زنگ میزد و میگفت «از آن روسریهای جدید، برایم سیصد چهارصد تا بگذار» و این میفهمید که طرف پای کار است و جرأتش را هم دارد. به همین ترتیب خوراک ما زیاد میشد و مشتریها از این طرف و آنطرف کد میدادند که زیادتر بده و پارچهفروشها هم به همین نحو و توزیع ما زیادتر و درخواستمان برای تکثیر زیادتر میشد. آقای تبریزی و دوستانی که کتابفروش بودند، دیگر الی ماشاءالله توزیعشان زیاد بود. هم انفرادی تغذیه میکردند، هم پانصدتا و حتی هزارتایی و کارتنی پخش میکردند. یادم هست یکبار یک کارتن شامل ده اعلامیۀ پانصدتایی را به اسم کتاب آقای مرتضی مطهری بستهبندی کردند و برای استانی که میخواستند بفرستند، قاطی کتابها فرستادند. اینجور چیزها را بیشتر برای اصفهان میدادند. این چیزها خداگونه بود و من عقلم به اینجور جاها نمیرسید. ما به روسریفروشها و پارچهفروشها اعلامیه میدادیم. آقای تبریزی هم به کتابفروشها میداد. وقتی اعلامیه به شهرستان میرسید، یک اعلامیه به دست یک نفر نمیرسید، بلکه بیست نفر آن را میخواندند و یکمرتبه میدیدی در یک شهرستان یک اعلامیه از پنجاهجا پخش شده است. واقعاً یک کار خداگونه بود. به خاطر همین، اعلامیۀ امام اگر امروز میآمد، تا دوسه روز دیگر در دورترین نقطۀ ایران توزیع شده بود. بهترین سیستم توزیع بود و هیچ شک و شبههای را ایجاد نمیکرد. آن روزها بستهها را از گاراژهای بوذرجمهری برای شهرستانها میفرستادیم.
ما حتی یکبار هم این کار را نکردیم که از طرف گاراژ بسته بفرستیم. در حسینیه آقایی بود به اسم مقتدری. من یکبار خواستم با او چک کنم ببینم بارها چطور میروند، گفت مأموران ساواک هر روز میآیند و بارهای ما را چک میکنند که آیا بار جدید آمده و از ما میپرسیدند که امروز چیزی خارج از برنامه دارید یا نه. مثلاً در سرای حاج حسن پنجتا بزاز یا چهارتا کتابفروش از آن گاراژ بار میفرستادند. ساواکیها میخواستند ببینند که مثلاً غیر از این پنج پارچهفروش، فرد دیگری هم آمده که برای فلانجا پارچه بفرستد. به این شکل چک میکردند. ما از این قضیه باخبر شدیم و یک مقدار حواسمان را جمع کردیم. لذا این سیستم توزیع ما برای کل کشور بود که سریعترین و مطمئنترین راه برای توزیع بود.
ما در مخابرات آقای افشار و بخشیزاده را داشتیم که من با هر کدامشان دیگری را چک میکردم. هیچکدامشان هم نمیدانستند که فرد دیگری که اعلامیه پخش میکند، کیست. مثلاً من به آقای افشار گفته بودم که اعلامیهها را چهارگوش تا میکنی و در فلان جاها میگذاری. جاهایش را بیشتر خودمان به این افرادی که همسن و سال ما بودند و با هم بیشتر در تماس بودیم، میگفتیم. اینها فقط مرا میشناختند. بنابراین بعضی از آنها میگفتند نمیدانم این اعلامیهها را چهکسی پخش میکند، ولی انگار چهارپنج نفر دیگر، غیر از من، دارند از طرف فجر اسلام در مخابرات کار میکنند. من به نوبت به آنها اعلامیه میدادم. یک نوبت به آقای بخشیزاده میدادم که میبرد پخش میکرد، و نوبت بعد به آقای افشار. ما اصطلاحی بین خودمان داشتیم. آنها میگفتند: «شیر و بیسکویت خوردی؟» من میگفتم: «نه. دادم به بچهها ببرند مدرسه» و او میفهمید که الان خبری نیست و اعلامیه ندارم.
به قول امروزیها خیلی ریلکس و راحت بودیم، چون پوششی داشتیم که کسی متوجه ما نمیشد. با بقیه هم از طریق رابطها کار میکردم. حدود پانزده رابط مستقیم داشتم. آقای تبریزی، آقای دربندی، آقای خندان، آقای ماشاءالله هوایی، آقای علیخانی، آقای اشعری، آقای بهرامی، آقای بخشیزاده، آقای افشار، آقای دوستمحمدیان، آقای صبوری، آقای رضاداد، آقای امیر بهرامی، آقای بوربور، آقای رضا هوایی. اینها کسانی بودند که من همهجوره آنها را چک کرده بودم و مستقیماً به آنها اعلامیه میدادم. بعضیها کمتر میگرفتند و بعضیها حتی در حد 15هزار اعلامیه میگرفتند و توزیع میکردند.
پانوشتها:
1- زمانی که عمدهفروش یا کارخانه نساجی بخواهد یک یا چند طاقه را برای مشتری ارسال کند، طاقهها را داخل گونی میگذارد و با نخهای مخصوص، گونی را میدوزند. در ادبیات پارچهفروشها به این کار عدلبندی میگویند.
2- خیابان مولوی