کد خبر: ۲۸۰۷۰۰
تاریخ انتشار : ۱۶ دی ۱۴۰۲ - ۲۰:۲۱
به مناسبت تعطیلی جشنواره انتخاب کتاب سال شهید حبیب غنی‌پور

همه گرفتار رفتار ناب امیرخان بودیم

 
رسول فلاح‌پور
بیش از نیم قرن پیش با ‌هادی علی اکبری آشنا شدم. نوجوانی بودم که به دنبال هویت خود می‌گشت. ابتدا به مسجد جوادالائمه(ع) رفتم. مرحوم حاج آقا مطلبی، هم امام جماعت بود و هم ستون حرکت اجتماعی و تربیتی جوانان مسجد. شیرینی نماز جماعت آن دوران برایم فراموش ناشدنی است. خیلی طول نکشید که ‌هادی عزیز مرا عضو کتابخانه‌اش کرد. شماره عضویتم در کتابخانه مسجد 66 بود. آن سال‌ها مدرسه‌ها تازه تعطیل شده بود. خیلی زمان نمی‌برد از خانه تا مسجد، برای همین بیشتر از دیگر اعضای کتابخانه با کتاب‌ها مانوس شدم. و سپس در جلسات داستان‌نویسی مرا پذیرش کردند. امیر حسین فردی مرکز ثقل این جلسات بود. هر که او را حتی یک بار می‌دید، گرفتار رفتار نابش می‌شد. من هم گرفتارش شدم.
بعد‌ها فهمیدم که داستان‌نویسی در جلسات قصه مسجد جوادالائمه(ع) بهانه بود، غرض آگاه شدن بود. هر قصه‌ای خوانده نمی‌شد. و آن قصه‌ای هم که در جلسات خوانده می‌شد، بچه‌ها درباره آن حرف می‌زدند و پیام‌هایی به آن‌ها منتقل می‌شد. بالاخره این هم شکلی از مبارزه بود علیه رژیم شاه. هدف، خود قصه نبود، ولی خوب بچه‌ها استقبال می‌کردند. قصه جذابیت داشت و می‌آمدند. خیلی‌ها کتاب می‌خواندند و می‌آمدند و در جلسه قصه‌گویی شرکت می‌کردند. بیشتر مراکز دولتی شاه کنجکاو بودند که این همه جوان در کتابخانه چه می‌کنند. نماز می‌خوانند و کتاب می‌خوانند. قرار بر این نبود که جوان‌ها دور هم جمع شوند آن هم در مسجد. تمامی بچه‌های جلسه خود را وقف دین و انقلاب کرده بودند. همه سرباز امام خمینی بودیم. پدر و مادرها به مسجد بیشتر اعتماد داشتند تا جاهای دیگر، به همین خاطر با اشتیاق قبول کرده بودند بچه‌هایشان به مسجد بروند. در جایی که جوان‌هایش هم عبادت می‌کنند و هم کتاب می‌خوانند، حتما پشتوانه‌ای برای دین و انقلاب خواهند بود. 
انقلاب به پیروزی رسید. به نظر می‌رسد یکی از بنیانگذاران حوزه هنری بعد از پیروزی انقلاب جناب امیر حسین فردی که من و بقیه «امیرخان» صدایش می‌کردیم، بوده، بقیه‌اش را خدا می‌داند. تا سال 1361 امیرخان در حوزه می‌ماند، اما به دلیل اختلافات مدیریتی حوزه هنری را ترک می‌کند و به کیهان می‌رود. می‌رود کیهان بچه‌ها. می‌شود سردبیر. که البته بعد از مدتی به مدیرمسئولی مجله کیهان بچه‌ها نیز می‌رسد. این اتفاق‌ها در مرداد سال 1361 رخ داد. سه روز مانده بود به شهریور سال 1361 من هم در مجله‌ای که امیرخان سردبیرش بود، مشغول به کار شدم. 
روزی که برای اولین بار می‌خواستم به مجله کیهان بچه‌ها در خیابان فردوسی بروم، مرحوم صابری، خادم باصفای مسجد جوادالائمه(ع) گفت: «می‌خوام برم بهشت زهرا، سر قبر پسر شهیدم (سبحان) فاتحه‌ای بخوانم.» گفتم با هم برویم من هم برای برادر شهیدم حمید فلاح پور فاتحه‌ای بخوانم. نسلي كه در مسجد جوادالائمه(ع) رشد كردند تا رسيدند به نوجواناني كه حالا به شهادت رسيده بودند و حميد فلاح‌پور از خيل شهيدان اين مسجد شد. با صابری هر دو رفتیم بهشت زهرا(س). فردایش عزم مجله را کردم. هر قدر اتوبوس پیش می‌رفت، خوشحال بودم که دارم به مقصد نزدیک‌تر می‌شوم. بالاخره از دور ساختمان «کیهان» را دیدم. 
 می‌توانستم به زودی به دفتر مجله برسم و با یک آدم اخلاق درست همکلام و همکار شوم. شوق دیدار او اشتیاقم را زیاد کرده بود. قدم‌هایم سرعت زیادی گرفته بود. در رویاهای زیبای خودم بودم که صدایی شنیدم. برگشتم آدم خوش‌طینت را دیدم. هر دو با هم قدم زنان به دفتر مجله رفتیم. جایی برایم تعیین کرد و گفت: خسته نیستی؟ گفتم: نه. گفت: حالا مشغول کار شو!
صحبت‌هایمان از مسجد جوادالائمه(ع) دور شد. این را بگویم هرگاه که به مسجد می‌رفتم و به گوشه کنار مسجد نگاه می‌کردم، امیرخان را می‌یافتمش. یا در گوشه‌ای مشغول خواندن نماز بود و یا غرق در خواندن کتاب! خودش می‌گفت عاشق نماز خواندن، کتاب خواندن و ورزش هستم. این سه از من هیچ‌گاه جدا نخواهند شد. آدم خوش قلبی بود. گویی روی آب راه می‌رود و گویی بر سینه ابر قدم می‌گذارد و گویی از پل رنگین کمان عبور می‌کند. 
یادش به خیر، آن روزها که از او سن و سالی نگذشته بود، ساکش را آماده می‌کرد، بعد از نماز و خواندن کتاب با هم می‌رفتیم فوتبال. بعضی مواقع می‌رفتیم کوه و چه لذتی داشت پیاده عازم امام زاده داوود(ع) می‌شدیم. 
نفرات ثابت و هسته مرکزی جلسات قصه‌نویسی مسجد، شاید تعدادشان به اندازه انگشتان دو دست و بعضی مواقع بیشتر هم می‌شد. 
گذشت و گذشت و گذشت. همین بچه‌ها با نام مبارک شهید حبیب غنی‌پور(ره) -که خود اهل جلسات قصه نویسی بود- جشنواره انتخاب کتاب سال را برگزار کردند. این جشنواره خوشنام به گواه اهالی قلم شاهکاری بود و کسانی که جوایز را می‌بردند، اعتراف می‌کردند که این یکی از بهترین جوایزی است که در طول عمر نویسندگی‌شان گرفته‌اند. جوایز را خانواده شهدا تقدیم نویسندگان در مسجد می‌کردند. چه شور و هیجانی در محله به راه می‌افتاد. و همین طور مجامع ادبی در سطح کشور.
این روزها خبر درست و درمانی ندارم. اما این را شنیده‌ام «دیگر چیزی به نام جشنواره انتخاب کتاب سال نداریم، جایزه شهید غنی‌پور تعطیل شد و...
ریشه خوشنامی و غیرت و شهرت مسجد جوادالائمه(ع) مربوط می‌شد به امیرخان. امیر‌خانی که اگر روزی او را می‌دیدی که منتظر عبور مورچه‌ای است، هیچ جای تعجب نبود. اگر می‌دیدی که نگران بال‌های خسته کبوتری است که در آسمان پرواز می‌کند، می‌توانستی باور کنی و باز اگر او را می‌دیدی که گلبرگ جدا افتاده از گل را در حال دلداری است، باز می‌توانستی بپذیری. او این‌گونه بود. به گونه‌ای «خودش» اصلا از جنس ما نبود. گویی از اقلیم حریر آمده بود. چند صباحی ما را میهمان آمده بود تا نجابت را برای ما تفسیر کند. عبادت را به ما بیاموزد. آمده بود تا به ما نشان دهد که متانت چگونه کالایی است، آمده بود رسم مهمان بودن را در این دنیا به ما بیاموزد. او مسافری غریب بود و رهگذری ناشناس، آمده بود که دمی این‌جا بیاساید و برود و رفت.....