لالایی مـادر
سحر جلیلیپالندی
باد سردی در حال وزیدن است. آفتاب بیجان پاییزِ غزّه، از کمرکش دیواری که نصف آن فرو ریخته است؛ به زمین سُر میخورد. بوی دود و باروت همه جا را فرا گرفتهاست. صدای ترسناک بمب از دورها به گوش میرسد. آن طرف دیوار فریاد ناله بلند است. دخترک به چشمانش دست میکشد و مات و مبهوت به اطراف خود مینگرد. چیزی جز بتنهای فروریخته و خانههای ویران نمیبیند و گوشهایش جز گرومپ گرومپ بمب نمیشنود. یاد مادرش میافتد. از جایش بلند میشود و با لرزشی که به صدایش میافتد مادرش را صدا میزند:
_ یمّا! یمّا!
اما کسی پاسخ نمیدهد. دوباره فریاد میزند؛ اینبار بلندتر:
_ یمّا! یمّا!
پرصدا نفس میکشد. باز هم کسی پاسخش را نمیدهد. ترس در وجودش چنگ میاندازد و شروع به گریه میکند و پابرهنه از روی آوار میدود. بوی دود همه جا را میگیرد. چشمش به هرکسی که میافتد؛ در حال دویدن است. انگار آخرالزمان است و همهچیز عوض شده. تا چشم کار میکند خاک و سنگ و چوب روی زمین است.
دخترک، همچنان سیلاب اشک از چشمانش جاریست. احساس سرما میکند و میلرزد.
آیه یاد بند پستانکش میافتد که به لباسش سنجاق شده است و آن را برمیدارد، در دهانش میگذارد و با گریه میمکد.
نگاهش مثل آتش میسوزد. لرزش لبهایش از شدت گریه، دنیا را به حاشیه میبرد.
بیهوا میرود. حالا به سکسکه افتاده است و رنج میبیند. دستهایش را به چشمانش میکشد تا پیش پایش را بهتر ببیند و میدود در حالی که همه میدوند. صداهای عجیب و غریب به گوشش میرسد. آفتاب هم خیز برمیدارد و به بالاترین نقطه آسمان میرسد تا همهجا را بهتر ببیند. پاهای کوچکش از رمق افتاده است؛ مینشیند و کمی جلوتر چیزی نظرش را جلب میکند. خودش را به او میرساند. عروسکی که روی خاکها افتاده و موهایش در ازدحام پریشانی پیچ و تاب خورده است. لبخندی بیجان روی لبهای دخترک مینشیند. خم میشود و عروسک را بر میدارد و او را نوازش میکند انگار آشنایی پیدا شده است!
عروسک را بغل میکند. پستانک از لبش میافتد و روی یقه لباسش آویزان میشود. دست روی گونههای عروسک میکشد و گرد و خاک را از چهره او پاک میکند.
نگاه رنگ باختهاش را به آن میدوزد و حس میکند که عروسک نیز به آیه چشم دوخته است.
خاطرات بودن با مادر به ذهنش هجوم میآورد. زمانیکه به آغوش او پناه میبُرد و گیسوانش روی بالش پهن بود و مادر آنها را به بازی میگرفت؛ از جلوی چشمانش میگذرد.
تلالوی انوار باریک نور خورشید لای شاخ و برگ درختان زیتونِ غزه، مانند نقره میدرخشد. صدای شیون زنان و گریه کودکان سکوت غمبار را میشکند. بیقراری وجود آیه را پر میکند. چشمان عروسک سنگین میشود. آیه، دستش را دراز میکند. تکه چوبی برمیدارد و روی پایش میگذارد و عروسک را روی آن قرار میدهد و پاهایش را به نشان لالایی شروع به تکان دادن میکند. عروسکِ مو طلایی با صدای ِ لطیف آیه که کلماتی نامفهوم را به زبان میآورد؛ به خواب میرود.
گرد و غبار بیشتر میشود و آسمان رو به تاریکی میرود و نور خورشید بین ذرات غبار و دود کمرنگ میشود. صدای گرومپ گرومپ نزدیکتر شده است اما چشمان آیه خسته است؛ واکنش چندانی نشان نمیدهد. او به دورها خیره شده است. باد، شاخههای طلایی را روی صورتش میافشاند. در همین لحظه چشمان آیه به سوی مردی میدود که صدای قدمهایش آیه را ترسانده، مردی با لباسی که انگار شبیه لباس کسی نیست، در حالیکه تفنگی به سمتش گرفته به او نزدیک میشود.
حرکات آهسته مرد، او را حیرتزده میکند! سرباز اسرائیلی، پر از آشوب و تلاطم است. لبخندی موذیانه بر لب دارد و مانند عقابی که شکارش را یافته، به آیه مینگرد و تفنگ را به سمت دخترک، نشانه میگیرد. با صدای بلند فریاد میزند:
_ تو نباید باشی!
یک آن سکوتی همهجا را فرا میگیرد و ثانیهای بعد گلولهای شلیک میشود.
با صدای شلیک گلوله، آیه در فضائی بالاتر از ابرها مادر را میبیند. آفتاب از کنج آسمان به گندمزار نزدیک است و باد تارهای موی آیه را در هوا میرقصاند.
مادر در تنه آسمان، دستانش وا میکند و آیه را از افق خاکستری _ طلایی در آغوشش جا میدهد.
آیه پرصدا نفس میکشد و از آسمان و درحالیکه در آغوش مادر جای گرفته است، زمین را مینگرد و لالایی مادر در گوشش زمزمه میشود.