کد خبر: ۲۷۶۳۰۱
تاریخ انتشار : ۱۰ آبان ۱۴۰۲ - ۲۱:۲۵

این کودکان که گشته زمستان نصیبشان قد در بهار خاک فلسطین کشیده‌اند (چشم به راه سپیده)

 
 
 بهار خاک قدس 
این‌گونه‌ها که ماتم دیرین کشیده‌اند
سرخ از شراره‌های کدامین کشیده‌اند؟!
این کودکان که گشته زمستان نصیبشان
قد در بهار خاک فلسطین کشیده‌اند
در دفتر سپیده خطِ خون نوشته‌اند
خط بر سیاه مشق دروغین کشیده‌اند
فرعون‌های شومِ پیمبر نقاب را
از تخت‌های شب زده پایین کشیده‌اند
با سنگ‌های خویش، ابابیل‌های شهر
از زیر پای ابرهه‌ها زین کشیده‌اند
تا این درخت کهنه زیتون ثمر دهد
دور تمام باغچه پرچین کشیده‌اند
این شاعران کوچکِ از عشق شعله‌ور
آرایه را به بند مضامین کشیده‌اند
 سید محمدمهدی شفیعی
حیَّ علیَ الجهاد! 
تنها دعا برای فرج عاشقانه نیست
عاشق شدن به شعر و سرود و ترانه نیست
در راه انتظار، فراز و نشیب هست
بی امتحان، فلاح در این آستانه نیست
در امتدادِ راهِ قیامش چه کرده‌ایم؟
سائل شدن، معینِ امامِ زمانه نیست
تنها بسنده کردنِ شیعه به ذکرِ یار
در سجده و قیامِ و قعود عارفانه نیست
یک قوم زیرِ ظلم و گرفتارِ کارزار
ما کارمان به غیرِ دعای شبانه نیست
حیَّ علیَ الجهاد! همه در رکاب یار!
جز منطقِ شهید، رَهی جاودانه نیست
با این‌همه یتیم و فقیر و نیازمند
یک عده در رفاه، وَ این منصفانه نیست
عیاش‌زاده‌ها همه غرقِ فساد و مست
در دستِ حاکمان ز چه رو تازیانه نیست
سقفِ اجاره‌ها به نجومی رسیده است
دولت به فکر مردم بی‌آشیانه نیست
غرقِ بلاست، حاشیه شهرِ پایتخت
اما ز سوی مدعیان یک نشانه نیست
رفته ز دست، خیلِ جوانانِ این دیار
ما دست روی دست، که این مشفقانه نیست
جمعی غریب و عده‌ای از خانمان بدور
جمعی گرسنه مانده، ولی مرد خانه نیست
تنها ره نجات، حضور جهادی است
باید قیام کرد، که جای بهانه نیست
بارِ غمِ امام زیاد است، ‌ای دریغ!
ما را خبر ز درد دلِ مخفیانه نیست
محمود ژولیده
 آن‌ که بیدار نشسته 
خاک پای تو دوایی‌ست که لب می‌فهمد
هجر را عاشق افتاده به تب می‌فهمد
غربت هر سحری را که بدون تو گذشت!
آن که بیدار نشسته همه شب می‌فهمد
آمدم تا بزنی! دست کشیدی به سرم
سر من لطف تو را وقت غضب می‌فهمد
وسط کوچه و بازار سلامت کردم
گرچه کور است گدای تو! ادب می‌فهمد!
 ذکر یابن الحسنم بود  که سامانم داد
کام تلخم ز تو معنای رطب می‌فهمد
آن‌قدر با دل ما راه میایی آقا
که بدهکار عوضِ قرض طلب می‌فهمد!
راهیم کن بروم کرببلا! حال مرا...
هر کس از قافله افتاده عقب می‌فهمد
من بیایم به حرم زود شفا می‌گیرم
درد اگر مانده، طبیبم به مطب می‌فهمد 
 سید پوریا ‌هاشمی
  قبله گل‌ها
می آید آن که دلش با ماست
دنیا به خاطر او برپاست
آن کس که قامت رعنایش
قد قامت همه گل‌هاست
یک بی‌نهایت بی‌تفسیر
یک بی‌شباهت بی‌همتاست
این‌جا و هرچه به هر جا هست
با یک ‌اشاره او زیباست
پایان این شب بی‌مهری
حبل‌المتین جهان آراست
می‌آید آن که به شهر عشق
از عاشقان جهان پیماست
نامش همیشه و تا تاریخ
شورآفرین و امیدافزاست
 مهدی تقی‌نژاد
  انتظار، همان جنگ است
نمی ز دیده نمی‌جوشد اگر‌چه باز دلم تنگ است
گناه دیده مسکین نیست، کمیت عاطفه‌ها لنگ است
کجاستی که نمی‌آیی الاتمام بزرگی‌ها
پرنده بی‌تو چه کم صحبت، بهار بی‌تو چه بی‌رنگ است
نمانده مرا هیچ دیگر، نه هیچ، بلکه کمی کمتر
جز این قدر که دلی دارم که بخش اعظم آن سنگ است
بیا که بی‌تو در این صحرا میان ما و شکفتن‌ها
همین سه چار قدم راه است و هر قدم دو سه فرسنگ است
دعاگران همه البته مجرب است دعاهاشان
ولی حقیر یقین دارم که انتظار، همان جنگ است
 محمدکاظم کاظمی ـ شاعر متعهد افغانستانی