کد خبر: ۲۷۴۸
تاریخ انتشار : ۲۳ دی ۱۳۹۲ - ۱۹:۰۶

ما عکس‌ها را بازی کردیم!؟(خشت اول)

چند تایی آلبوم، لای خرت و پرت های کُمدِ چوب گردویی که جهیزیه مادرِ خانه است در نایلونی سفید برای خودشان جایی دنج، دست و پا کرده اند و بسته به کوچکی و بزرگی روی سرِ هم سوارند!

ما عکس‌ها را بازی کردیم!
چند تایی آلبوم، لای خرت و پرت های کُمدِ چوب گردویی که جهیزیه مادرِ خانه است در نایلونی سفید برای خودشان جایی دنج، دست و پا کرده اند و بسته به کوچکی و بزرگی روی سرِ هم سوارند!
استتار آلبوم ها آن هم قاطیِ وسایل نو و کهنهِ کمد برایم عجیب است؛ نمی‌دانم اهالی خانه، چند سالی می شود که هیچ سراغی از نایلون آلبومی نگرفته‌اند و من هم یکی از همان اهالی!
انگار دلمان دلش نمی خواهد دل به گذشته دهد؛ به گذشته خودش!  به گذشته‌ای که عکس های سیاه و سفید رنگی شده اند!
در یکی از برف و باران های زمستانی که دیگِ حوصله ام  از همه بستگانِ موبایلی، لپ تاپی، تلویزیونی ام سَر می رود می روم سراغِ همان کمدِ چوب گردویی جهیزیه! جای نایلون آلبومی را خوب بلدم.
به سلیقه مادر، تَهِ یکی از طبقات، در حالی که از چپ و راست و حتی بالا، در محاصره نایلون های دیگر است جا خوش کرده که با سَر و صداهای خِش‌خشیِ فراوان، بیرون می کِشم اش.
حال و روزِ ظاهری بعضی از آلبوم ها خوب است! حالِ دلشان را نمی دانم...
مثلا آلبوم عروسی که هیکلش چند برابر دیگر آلبوم هاست و انگار می خواهد خوشبختیِ عروس و دامادش را به رُخ بکشد! آلبومی که با کاغذ کادوی قرمزِ براقی - که پلاستیک ضخیمی نیز با چسب کاریِ ماهرانه ای به تَنش نشسته، جلد شده - و فوری ذهنِ آدم را قِل می دهد به دهه 60 و دفتر مشق هایش! دفتر مشق هایی که چون پشت و روی جلدشان بی نصیب از «مرد عنکبوتی، بَت من، جومونگ و...» بود- و سادگی و یک رنگی از قواره صورتی یا آبی‌شان می ریخت،- مجبور می شدیم تا با دنیایی از شوقِ کودکانه به بقالیِ سَر کوچه برویم و یک ورق کاغذ کادو بخریم و  هدیه ِ جلدشان کنیم تا از آن همه خلوتی، دَر آیند! کاغذ کادویی که اتفاقا مثلِ امروزها هم اصلا شیک و فانتزی نبود و سَر و ته اش را که  می گرفتی به چند گل و بوته رنگی که گِردِ هم جمع شده بودند می رسیدی؛ هیچ وقت نفهمیدم چرا آلبومِ عروسی، مثلِ دفترچه های مشق با این ظرافتِ زنانه و شاید هم مردانه و حتی مشترک، جلد شده است؟!
آلبومِ بعدی، جلدِ مقوایی کُلفتِ گل رُزی دارد، حالِ رزهایش زار است و رنگ به رو که هیچ؛ رو به پَرپری اند!
دست هایم آرام، جلد را پس می زند. عکس های براقِ نُه در دوازده، نامنظم؛ ردیفِ هم شده اند؛ بی توجه به سال و روز و حال و روزت!
طوری مات شان می شوم که انگار هیچ وقت، این آدم های عکسی را ندیده‌ام! چهره ها چه قدر برایم غریبه می شود!
از سَر و وضعِ لباس های تَن شده به اهالیِ عکس؛ ناهماهنگی، چِکه می کند! چکه که نَه، شُرشر...
در هر عکس، فضا و دکورِ خانه، چه قدر کج سلیقه به چشم هایم رونمایی می‌شود! انگار چهارشنبه بازاری است برای خودش!
گل های چادر نَخیِ سُرمه ایِ مادر، سِتِ ترنج های روسریِ بُته ترنجی‌اش نیست!
از کت و شلوارهای اُتو کشیده که انگار همین حالا از داغیِ بخارِ اُتو، کمر راست کرده و خطی به قامت انداخته اند هم خبری نیست!
خنده ام می گیرد که با آن موهای شانه کرده، نکردهِ سیخ، کلاه بافتنیِ سبزی را یارِ شال گردن زردِ گُل دار کرده و چه قدر چهره کودکانه‌ام بارشِ نظم و قرینگی شده!
گاهی از فلسفهِ بی منطقِ عکس ها سَر در نمی آورم و حرصیِ منطقی، زَهرِ جانم می شود!
فلسفه زُل زدنِ مستقیم به دوربین، حتی بدونِ سَرسوزنی انحراف چشم به این سو و آن سو؛ آن هم درست مثل عکس ندیده ها!
یا لبخندهایی که از لبخند گذشته و لب ها را نیز به کناری انداخته و میدانِ تاخت و تازِ دندان هایی است که یک مسیرِ رفت و برگشت از سَر تا تَه را می شود همسفرشان شد! از ردیف و صدفی اش بگیر تا زرد و شکسته شان! درست مثلِ لبخندِ زردِ دندانِ شکستهِ پدربزرگ!
ژِست گرفتن هم که حتما قرتی بازی بوده چون اوجِ ژست مان یا همان دست انداختنِ معروف و همیشگی به دورِ نازکی یا کلفتیِ گردنِ این و آن است و یا  گُل به دست، مثل عروس خانم ها؛ دست های گل دار را کش دار تعارفِ دوربین کرده ایم که بفرمایید گل! آن هم گل های باغچه- حیاطی که از بیخ و بُن، فاتحه شان را خوانده ایم و حتما هم یادمان رفته که «هر کی به گل، دست بزنه، شاپره نیشش می زنه»!
حتی اگر گوشه ای از آلبوم هم می شد عکسِ نسبتا با کلاسی پیدا کرد؛ پایِ یکی به میان آمده و همه کاسه کوزه ها را شکسته! این بار، برادرِ دمپایی پلاستیکی به پا، که اتفاقا دمپایی ها چه قدر هم ردیفِ جفت کفش های کِشیِ قرمز و سفید من شده اند و چه گِره ذوقی، کور می‌کند از بیننده!
از کادربندیِ عکس‌ها هم هر چه کمتر بگویی غمِ دلت، سَربسته تر می ماند! این که «تو، بخاری نفتی، پارچِ نارنجیِ پلاستیکی و تلویزیونِ روشن با تصویرِ مات»! همه در یک کادر، دورِ هم به چیکِ دوربین، لبخند زده اید! از این عکس های هنری دسته جمعی با دَر و دیوار و فرش و پرده، تا بخواهی هست!
چشم هایم خسته از ورق زدنِ خلقِ این صحنه های هنرمندانه، آلبومِ گل رزی را می بندم.
و شاید برای مرور و حتی به رُخ کشیدن عکس های این روزهای نزدیک به آن روزهای دور، دل می دهم به چند پاکتِ کاغذی عکاسانهِ پُر و پیمان که البته بی آلبوم، دَر کشوی کمد افتاده اند!
عکس هایی که چهره آدم هایش چه قدر برایم آشناست! آدم هایی هماهنگ با لباس ها، دکورها و...
خطِ اُتوی کت و شلوارها، برقِ ایستادگی شان را به رُخ دوربین می کشند!
جایِ کلاه بافتنیِ سبز و شال گردنِ زرد را جین جین، لباس های مارک دارِ خوش رنگ و نگار گرفته اند و خودنماییِ مارک شان را حتی می شود در عکس دید!
بساطِ سِت بودنِ همه چیز با همه چیزمان هم حسابی به راه است از سِتِ لاک ناخن با لنزِ چشم تا دکمه پیراهن با بندِ کتانی های گران قیمتِ برادرِ دمپایی‌پوشِ سابق!
حالا دیگر همه مان از قصه ژست گرفتن، سَر در آورده ایم و دست کمی از هنرپیشه های این ور و آن ور آبی نداریم! و هر ژست هم برای خودش حکایتی دارد... داستانی...
چهره هامان زومِ هیچ دوربینی نیست! دست هایمان حلقهِ کلفتی یا نازکی هیچ گردنی نشده! از ردیفِ شانه های به هم چسبیده با کمی ارتفاعِ کم و زیاد، خبری نیست! لبخندهایمان حرفه ای و حساب شده است و تنها برای همان دوربین، همان لباس، همان فضا، همان روز و همان ساعت!
دیگر، گل های باغچه- حیاطی را کِش دار، تعارف دوربین نکردیم و تنها شاید غنچه گلی را هنرمندانه گوشه موهایمان سنجاق کردیم و این بار به جای دست‌های گل دار ، موهای گل دار، پیشکشِ لنزِ دوربین شده است!
اما همه دوربین ها و آلبوم ها می دانند که آدم های این عکس های ماتِ دیجیتالیِ باکیفیت، هنرپیشه هایی بیش نیستند! هنرپیشه هایی که برای خوشایندِ لحظه ای، ژست های جورواجور؛ بازی می کنند و لبخندهای بدلی، تحویل می دهند! هنرپیشه هایی که ردیفِ دندان هایشان، قایمِ عکس شده و از دندانِ شکسته، خبری نیست!همه دوربین ها و آلبوم ها می دانند که ما عکس ها را بازی کردیم و شاید هم خودمان را!
آن روزها با یک «سیبِ» نَفَسیِ عکاس باشی، چه لبخندهای سیبیِ آب دار و سرخی، قابِ صورت مان می شد و تا همیشه عمر، سیبِ این لبخند؛ چیدنی، بوییدنی بود اما حالا اگر با همه درخت های سیب هم عکس بگیریم، لبخندمان یک قاچ سیب هم نمی شود چه رسد به سیبی سرخ و آب دار!
ما لبخندها را بازی کردیم اما لبخندِ زردِ دندانِ شکسته پدربزرگ، اصل بود!
 شيما کريمي