کد خبر: ۲۶۸۵۸۴
تاریخ انتشار : ۱۷ تير ۱۴۰۲ - ۱۹:۲۹
داستانک

رهایـم نکــن...

 
 
 
نادیا درخشان فرد
نفس‌هایم به شماره افتاد! واقعاً این من هستم که با خودم حرف می‌زنم؟
رو به آیینه ایستادم و تک‌تک گناهانم را شمردم؛ یک، دو، سه و...
چشم‌هایم گرد شد، در دهة دوم زندگی‌ام بودم و توبه لازم شدم. توبه‌ای که ابتدایش از گناهی سخت و انتهایش به گناهی کبیره ختم می‌شد!
صورتم را با دستانم پوشاندم و گفتم: «واااای... چه کردی پری! وااای...»
دوباره خودم را توی آیینه نگاه کردم، انگشت اشاره‌ام را به حالت تهدیدآمیزی روی هوا تکان دادم: «پری، اگه یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه بخوای تکرارشون کنی من می‌دونم و تو... بیست سالته و این‌قدر ساده گناه می‌کنی و ازش می‌گذری؟ توی اون دنیا بابات میاد جواب بده یا مامانت؟ خودتی پری می‌فهمی؟ خودت!»
به چشم‌هایم نگاه کردم، دیگر آن معصومیت قبل را نداشتند! خستگی‌ای در آنها پیدا بود که فقط یک نفر می‌توانست بفهمد! یکی شبیه خودم...
قطره اشکی از چشم‌هایم فروچکید که پر بود از حرف؛ اما کو خریدار؟
رژ لب قرمز را برداشتم و ضربدری روی آیینه کشیدم.
ـ این بار نمی‌بخشمت با خودت چه کردی آخه دختر؟!
به قاب عکس کودکی‌ام نگاه کردم، دختری با پوست سفید با موهایِ مواج قهوه‌ای...
پوزخندی زدم.
ـ واقعاً این تویی؟ نه! تو این بچة پاک و معصوم نیستی... تبدیل به شیطان شدی که ادعای فرشته بودن می‌کنه.
مثل معتاد یا مریضی که تازه از عمل مرخص شده، دور اتاق چرخ می‌زدم و هرچند ثانیه به خودم در آیینه نگاه می‌کردم. آن ضربدر قرمز به من یادآوری می‌کرد که نباید این باشم. به دکور اتاقم نگاه کردم، پر بود از لوازم‌آرایشی و بهداشتی و آن‌طرف هم کتاب. چشمم به قرآن، که جلوتر از همة کتاب‌ها قرار داشت افتاد. دوباره به آیینه نگاه کردم، ضربدر بدجوری روی چهره‌ام خودنمایی می‌کرد. قرآن را برداشتم و روبه‌قبله نشستم. چشم‌هایم را بستم و بی‌مقدمه صفحه‌ای را آوردم. نگاهم به اولین آیه افتاد و معنی‌اش را خواندم: «از رحمت خداوند نومید نشوید كه خدا همة گناهان را می‌آمرزد، زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.»
قرآن را بستم و در آغوش گرفتم، فریاد زدم: «خداااایا...خداااایا! رهام نکن...» و اشک‌های پر از حرفم، پایین سرید. به‌قدری‌گریه کردم که خسته شدم و گوشة اتاق خوابم برد. کسی بالای سرم آمد و بیدارم کرد.
ـ دخترم! پاشو که همه منتظرت هستن!
چشم باز کردم و بی‌هیچ حرفی با نوری که هیبتی انسانی داشت به راه افتادم. در کسری از ثانیه خودم را کنار یک لشکر از آدم دیدم. سه نفر دیگر هم که چهره‌هایشان مشخص نبود، پیشم آمدند و دورم را احاطه کردند. باهم به‌طرف جاده‌ای سرسبز رفتیم... آسمان یک‌باره غرید و... خودم را توی اتاق دیدم!
از جا بلند شدم. صدای تپش‌های قلبم را می‌شنیدم؛ بوم، بوم، بوم. به اتاق مادر رفتم تا خوابم را تعریف کنم؛ اما آن‌جا نبود! روی میز کارش را نگاه کردم؛ پیکسل سردار سلیمانی! آن را برداشتم و به اتاقم بردم. دلم می‌خواست بیرون بروم تا نفسی تازه کنم. مانتویی بلند پوشیدم و شال بر سرم‌انداختم. به گیرة روسری و شال‌هایم نگاه کردم تا یکی را انتخاب کنم.
جلوی آیینه ایستادم تا صورتم را ببینم. ضربدر قرمز روی آیینه نبود! تعجب کردم! اصلاً کسی خانه نبود تا آن را پاک کند!
شال را به حالت عربی روی سرم بستم، طوری که حتی یک تار از موهایم بیرون نباشد.
چشم‌هایم برق شادی داشتند، انگار تازه متولدشده بودم.
حالا از آن روز و آن خواب سال‌ها می‌گذرد و مادر هنوز دنبال پیکسل سردار سلیمانی می‌گردد... اما چه می‌داند که تا آن را نداشته باشم، خوابم نمی‌برد. حال و هوای این روزهایم با همیشه فرق می‌کند؛ عالمی دیگر دارم. عالمی که از یک رژلب قرمز شروع شد و به آیه‌ای از قرآن ختم...
داستان بر اساس واقعیت است