کد خبر: ۲۶۴۹۰۴
تاریخ انتشار : ۲۳ ارديبهشت ۱۴۰۲ - ۲۰:۳۴
روشنفکران به روایت روشنفکران -9

«علوم انسـانی اسـلامی» می‌­تواند غرب را در جنگ علم خلع سلاح ­کند

 
 
 
علی قربان‌نژاد
در شماره پیشین با استناد به یک سند بسیار مهم آمریکایی در دوران جنگ سرد به برنامه‌ریزی آمریکا برای تزریق علوم انسانی سکولار و منطبق بر فرهنگ لیبرالیسم در جوامع هدف پرداختیم. همچنین فیلسوفان یهودی و روشنفکران لیبرال از آن دوره به بعد تشدید «جنگ‌های علم» علیه ایدئولوژِی‌های ضدسرمایه‌داری را به شدت مورد توجه قرار دادند. سند محرمانه‌ای که در شماره قبل به آن اشاره شد یکی از موارد اصلی برنامه‌ای بسیار مهم بود که از آن با حروف اختصاری PSB یاد می‌شود که شامل مجموعه اقدامات سازمان مرکزی اطلاعاتی- جاسوسی آمریکا CIA و دیگر سازمان‌های اطلاعاتی همسوی با این کشور در بلوک غرب در حوزه علم و به صورت ویژه علوم انسانی، نحله‌های مختلف هنر خاصه داستان و سینما و پس از اینها شعر و نقاشی و موسیقی بود.
 در مطلب قبل با اشاره به سخنان برخی از متفکران غربی به اهمیت طیف مترجم در جوامع هدف اشاره شد. مترجمانی که به صورت هدفمند مشغول ترجمه کتاب‌های تولید شده در غرب بودند تا هرچه بیشتر جوامع هدف و به طور خاص قشرهایی نظیر اساتید دانشگاه و دانشجویان را تحت تأثیر قرار دهند. یکی از اثرات بمباران فکری افراد یک جامعه توسط کتاب‌های ترجمه شده از علوم انسانی غربی انفعال آن جامعه و قبول سروری غربی‌ها بر جهان است. 
هجوم علوم انسانی غربی برای به انفعال کشاندن
در چنین حالتی نیز کافی بود اساتید دانشگاه را مقهور علوم تولید شده در غرب کنند تا پس از آن دانشجویان مقهور نیز داشته باشند. خروجی این موضوع چیزی جز این نیست که دانشجویان مقهور شده که قرار بود موتور تولید علم و سپس تبدیل علم به فناوری را روشن کنند از ابتدای کارشان که تحصیل در دانشگاه بوده مقهور شده‌اند. چنین دانشجویانی اصلا به خودشان اجازه فکر کردن در مورد حرکت برای بالاتر رفتن از غرب را نمی‌دهند چون آن را امری محال می‌پندارند.
نظام سلطه به این نتیجه رسیده بود: برای این که یک جامعه را در رشته‌های علوم تجربی و نیز کاربردی نظیر فیزیک و ریاضیات و... دچار ایستایی کند تزریق علوم انسانی تولید شده در غرب کافی بود. از همین رو اگر به مجموعه بودجه‌هایی که سالانه در آمریکا برای رشته‌های مختلف تخصیص می‌یابد نگاه کنیم خواهیم دید که هر چه به پایان قرن بیستم نزدیک‌تر می‌شویم میزان بودجه علوم انسانی نسبت به علوم کاربری رشد بیشتری 
داشته است.
همه این موارد در حالی است که متاسفانه در دهه‌های اخیر مخصوصا طیف روشنفکر باز هم به میدان آمده و با طرح این موضوع که «علم، علم است و شرق و غرب ندارد» دقیقا آب به آسیاب مهاجمان ریخته‌اند. عجیب‌تر آنکه برای به کرسی نشاندن سخن‌شان معمولا از این دست مثال‌ها نیز استفاده می‌کنند که: همه جای دنیا 4=2+2 و یا اینکه همه جا آب در صفر درجه یخ می‌بندد و...! 
عدم درک تفاوت علوم کاربردی و انسانی 
نکته‌ای که به واقع ذهن را به خویش مشغول می‌دارد این است که آیا این افراد به این توجه دارند که موضوع بحث علوم انسانی است و آنها شواهد و مصادیق شان را از علوم کاربردی یا تجربی ذکر می‌کنند؟! سؤال دیگر این است که آیا این افراد به این موضوع نیز توجه دارند که علوم انسانی که از نام آن نیز پیداست علومی درخصوص جوامع انسانی و مسایل مرتبط با آن نظیر سیاست و اقتصاد است؟! آیا علوم انسانی علومی نیست که از مطالعه جوامع و روابط انسانی به دست می‌آید؟! اگر چنین است آیا قواعد حاکم بر جامعه ایرانی و فرهنگی که جان مایه آن قواعد است با جوامع غربی تفاوت‌های بسیار زیاد ندارد؟! اگر دارد که قطعا و یقینا دارد چطور می‌شود حاصل مطالعه یک جامعه‌شناس آمریکا بر روی جامعه خودش با حاصل مطالعه یک جامعه‌شناس ایرانی بر روی جامعه خودش یک‌سان باشد؟! در این باره ذکر این نکته لازم است که ممکن است برخی قواعد در جوامع مختلف یکسان باشد اما این به آن معنا نیست که علوم انسانی نیز مانند علوم کاربردی برای همه جهان یک‌سان است.
برای این موضوع به یک مصداق دیگر توجه کنید: اینکه جهان‌بینی یا ایدئولوژی یک فرد چه باشد در خروجی نظریات و فرضیاتش در مورد علوم انسانی تأثیری کاملا ملموس دارد. به همین خاطر است که ما شاهد تفاوت‌های آشکار در نظریات اشخاصی حتی در همان جوامع غربی هستیم. به عبارتی جهان بینی یا اعتقادات فرد دانشمند که «فاعل شناسایی» به شمار می‌آید در اینکه سوژه او که در این‌جا انسان یا جوامع انسانی است چه جایگاه و مرتبه‌ای دارد در خروجی قطعا اثرگذار است. برای نمونه آیا حاصل پژوهش یک جامعه‌شناس کمونیست، یک جامعه‌شناس لیبرال و یک جامعه‌شناس مسلمان در مورد یک جامعه یکسان است؟! جایگاه انسان در نگاه این اشخاص آیا یکسان است؟ آیا این افراد از انسان یا جوامع انسانی یک هدف واحد را انتظار دارند؟! 
نسخه غربی برای جوامع شرقی
به غیر از این که در علوم انسانی جهان بینی یا سمت و سوی فکری «فاعل شناسایی» در خروجی اثرگذار است همچنین نوع اعتقادات جامعه نیز می‌تواند نتایج پژوهش را در یک مورد یکسان متغیر کند. برای نمونه نگاه جامعه موحد به مرگ و نگاه جامعه غیر توحیدی به مرگ یکسان است؟! برای همین است که وقتی یک دانشمند علوم انسانی بخواهد مناسبات و شرایط جوامع انسانی گوناگون را در زمان بروز اتفاقات ناگوار بررسی کند به نتایج مختلفی خواهد رسید. به گمانم واقعه‌ای که اخیرا رخ داد بهترین نمونه می‌تواند باشد. وقوع سریع و غیرمنتظره یک بیماری جدید که از آن با عنوان «کرونا» نام برده می‌شود جهانیان را در وحشت و اضطراب فرو برد. جامعه ایرانی مانند دیگر جوامع در زمان وقوع کرونا که همزمان هم مخارج بسیاری را بر دولت و ملت تحمیل می‌کرد و از طرفی دیگر اقتصاد جامعه را دچار یک رکود ویرانگر کرده بود واکنش‌ها یا عکس‌العمل‌هایی را از خود بروز داد اما آیا این واکنش‌ها با جوامع دیگر یکسان بود؟! در شرایطی این چنین که از طرفی مخارج زیاد بر تک‌تک افراد جامعه فشار می‌آورد و از طرفی دیگر درآمد افراد جامعه به مقدار قابل توجهی کاهش یافته و از سمتی دیگر اضطراب و وحشت از ویروس کرونا روح و روان افراد جامعه را می‌آزارد واکنش جوامع چگونه خواهد بود؟!
شاهد بودیم که در اروپا کار به آنجا رسید که حتی دولت‌های اروپایی به سرقت از محموله‌های مربوط به دولت‌های دیگر اروپایی روی آوردند که خبرهای مربوط به آن را می‌توان به راحتی در اینترنت یافت. شرایط در جوامع آنها نیز دست کمی از دولت‌های شان نداشت اما در ایران با شکل گیری این شرایط سخت اتفاق دیگری رخ داد. 
جامعه توحیدی در شرایط سخت
یک جامعه توحیدی بنا بر دستور خداوند در دوره سختی‌ها به یکدیگر نزدیک می‌شوند و حالت تدافعی می‌یابند چرا که می‌دانند و یقین دارند که دست خدا با جماعت است. جماعتی که برای هدفی نیکو کنار همدیگر جمع شده‌اند. مانند انگشت‌های یک دست که در زمان وقوع یک حمله به هم نزدیک و بلکه در هم فشرده می‌شوند و حالت مشت می‌یابند. در ایران نیز نهادها از یک طرف و مردم هر کدام به‌اندازه توان خود از طرف دیگر به یاری همنوعان خویش شتافتند. آن روزگار اگرچه به سبب آمار بالای درگذشت ناشی از کرونا ایامی تلخ بود اما وقتی اکنون به آن می‌نگریم آن هم از این زاویه یک روح جمعی را مشاهده می‌کنیم که از نزدیک شدن افراد به یکدیگر شکل گرفته بود. شرایط سخت جامعه توحیدی را به هم نزدیک می‌کند چرا که آنها بر این عقیده‌اند که این شرایط آزمون و امتحانی است که می‌توان از آن برای به دست آوردن رضایت پروردگار و زندگی جاودان در جنب رضایت و خشنودی او در عالم دیگر بهره برد. در مقابل اما جامعه غیرتوحیدی که مرگ را پایان همه چیز می‌داند وقتی خود را در یک قدمی آن ببیند دیگر چه انگیزه‌ای برای رفتار خوب و کمک و یاری به همنوع در او می‌ماند؟! 
تأثیر ملموس اعتقادات در عکس­‌العمل­‌های جامعه
پس با این نمونه ملموس کاملا دیدیم که اعتقادات و باورها و فرهنگ‌های گوناگون نتایج پژوهش را می‌توانند گوناگون کنند. به جز این اعتقاد، باور و فرهنگ فرد پژوهشگر نیز در اینکه خروجی پژوهش او چه باشد می‌تواند تأثیرگذار باشد. به جز اینها روش پژوهش و مطالعه یک جامعه یا یک فرد نیز در خروجی پژوهش او اثرگذار است. حال چگونه می‌توان مدعی شد که علوم انسانی اسلامی نداریم یا نمی‌توانیم داشته باشیم؟! 
باردیگر ذکر این نکته لازم است که اعتقاد به علوم انسانی اسلامی به هیچ عنوان به این معنا نیست که مثلا یک دانشمند ایرانی نباید حاصل مطالعات یک دانشمند غربی را مطالعه کند و همچنین به این معنا نیست که برخی موارد می‌تواند در میان جوامع مختلف یکسان باشد. اعتقاد به علوم انسانی اسلامی به این معنا است که دانشمند این علوم باید بداند که سوژه شناسایی او با سوژه شناسایی دانشمند غربی در عین اینکه اشتراکاتی دارد تفاوت‌های زیادی هم دارد و لذا نباید مقهور یافته‌های غربی بود و خود را در میانه علوم انسانی تنها مصرف‌کننده صرف تولیدات دانشمندان غربی دانست. 
چنان‌که در مطلب پیش از این هم به آن پرداختیم از میانه قرن قبل (قرن بیستم میلادی) دولت‌های غربی و به طور خاص آمریکایی‌ها مطابق اسناد ارائه شده از سوی سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا CIA جنگ علم را آغاز کردند. 
هدف گرفتن عقبه غیرقابل دست­یابی با علوم انسانی
باید به این نکته توجه داشت که جنگ علم در علوم کاربردی همواره بین دولت‌ها مطرح بوده و نمودی آشکار نیز داشته چرا که تسلیحات و جنگ افزارهای ساخته شده بر پایه علوم کاربردی و محاسبات دقیق مورد نیاز در میانه جنگ عملا تقابل میان کشورهای مختلف را عرصه جنگ میان علوم کاربردی کرده بود اما در این میان دستگاه اطلاعات مرکزی آمریکا CIA خیلی دقیق متوجه این موضوع شد که اگرچه عرصه نبرد سرد میان آمریکا و شوروی عرصه نبرد در کسب برتری در علوم کاربردی است اما آنچه نقش بسیار مهمی دارد همان انسان‌هایی هستند که در نقش دانشمندان، محققان، صنعتگران و.... بر پایه و بستر علوم کاربردی به طراحی و ساخت تسلیحات می‌پردازند. 
در این مرحله سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا CIA به این نتیجه رسید که می‌توان با علوم انسانی عقبه غیرقابل دستیابی جوامع هدف را نشانه بگیرد. آن عقبه غیرقابل دستیابی مغز متفکران و دانشمندان و جوانان و دانشجویان و.... جامعه هدف است. آنها دریافتند که اگر به درستی نشانه‌گیری انجام شود و موشک علوم انسانی آنها (که اصلا شبیه موشک‌ها و جنگ افزارهای مرسوم نیست و صدای انفجار و کشته و زخمی در ظاهر ندارد) با دقت تمام، قسمتی خاص از مغزهای متفکران جامعه هدف را نشانه بگیرد می‌تواند حتی بدون شلیک گلوله‌ای پیروزی عظیمی را به دست آورد و دشمن خود را در عرصه‌ای به شکست بکشاند که اصلا تصور آن را نمی‌کرده است. 
ماندگاری طولانی­‌تر نتایج جنگ­‌های علم
از طرفی دیگر نتایجی که از چنین نبردی به دست می‌آید به نسبت نتایج جنگ‌های نظامی از ماندگاری طولانی‌تر و بلکه خیلی طولانی‌تر برخوردار هستند. علت طولانی بودن نتایج جنگ در عرصه علوم انسانی نیز به این خاطر است که معمولا در چنین جنگ‌هایی دشمنان مراکزی را در ذهن و مغز جامعه هدف نشانه می‌گیرند که به «خودباوری»، «فرهنگ بومی»، «باورهای اعتقادی»، «عزت و سربلندی»، «مقاومت و ایستادگی» و... اختصاص دارد. جامعه‌ای که ایمان به خودش را از دست بدهد، یا باورش را در مورد فرهنگ بومی و سبک زندگی خویش باخته باشد و یا کاشانه عزت و سربلندی‌اش ویران شده باشد دیگر به این زودی‌ها شاید نتواند قد علم کند.
از همین رو شاهد بوده ایم که از دهه 1370به بعد موجی سهمگین از ترجمه‌های صورت گرفته از علوم انسانی غربی به سمت اذهان ایرانی و خاصه دانشجویان و اساتید دانشگاه‌ها سرازیر شد. در کنار این موضوع قشر موسوم به روشنفکر که قبل از شروع قرن 1300خورشیدی خود را به عنوان خوراکی خوب در اختیار فرهنگ سلطه جو قرار داده بود از همان زمان به بعد دستخوش هضم شدنش در فرهنگ سلطه‌جو بوده و لذا مطابق اراده آنها به مقابله با موضوع «علوم انسانی اسلامی» پرداختند چرا که باور داشتن چنین موضوعی عملا می‌تواند غربی‌ها را در میانه یک جنگ خلع سلاح کند. برای آنکه به خدمات قشر موسوم به روشنفکر به غرب پی ببریم ذکر یکی از مصادیق دیگر حتما مفید خواهد بود. 
در چند مطلب اخیر از این سلسله مطالب گفتم که اتحاد جماهیر شوروی با وجود حرکت پرشتابش در حوزه علوم کاربردی و تبدیل آنها به فناوری و سپس ساخت تسلیحات جدید چگونه با بی‌توجهی به جبهه فرهنگی کارش به فروپاشی رسید. در دهه 1370 زمانی که ایران به تازگی از عرصه تقابل نظامی خلاص شده بود برای نخستین بار به طور جدی و با ترسیم حدود و میزان رهبرانقلاب از جنگ فرهنگی غرب علیه ایران نام بردند. در آن ایام عنوانی که بیشتر توسط ایشان برای این عرصه نبرد به کار گرفته می‌شد «تهاجم فرهنگی» بود. بلافاصله پس از طرح این موضوع بار دیگر قشر موسوم به روشنفکر به میدان آمدند و مواردی از این قبیل را مطرح ساختند که «فرهنگ عرصه تعامل و گفت‌وگو است نه عرصه جنگ و تقابل» 
شادی غربی‌ها از طرح گفت‌وگوی تمدن­‌ها
نگاه کوته فکرانه آنها متاسفانه نمی‌توانست زیر دستکش مخملی دست چدنی را درک کند. درست در همان ایام بار دیگر با نگاه ساده‌لوحانه‌ای که این قشر به غرب داشته و دارد موضوع «گفت‌وگوی تمدن‌ها» مطرح شد. غرب بدون درنگ از این موضوع به شدت استقبال کرد و همین استقبال غرب باعث شد که روشنفکران در چاه ساده‌لوحی خویش بیش از پیش فرو روند و گمان کنند به نتیجه‌ای رسیده‌اند که با طرح آن غرب را از خوی وحشی‌گری و تحمیل اراده‌اش بر دیگر ملت‌ها بازداشته و او را بر سر میز تعامل و گفت‌وگو کشانده‌اند.
با این حال که طرح کنندگان «گفت‌وگوی تمدن‌ها» خود افرادی آشنا با فلسفه بودند اما به‌اندازه‌ای در ساده‌لوحی خود 
فرو رفته بودند که گویا هیچ امکان تفکر ندارند چرا که فلسفه به آدمی می‌آموزد چگونه سؤال درست را طرح کند و از پس آن در پی پاسخ درست برآید. در این باره هم آنها اصلا به این ‌اندیشه نکردند که وسیله گفت‌وگوی بین تمدنی چه می‌تواند باشد؟! 
قطعا سخن گفتن دو رئیس‌جمهور با هم یا سخنرانی رئیس‌جمهوری برای رؤسای جمهوری دیگر کشورها را نمی‌توان گفت‌وگوی بین تمدنی نامید. بدون شک آنچه در روزگار ما می‌تواند وسیله گفت‌وگوی بین تمدنی را فراهم سازد رسانه‌های مدرن هستند که در آن روزگار (دهه 1370 خورشیدی) این رسانه‌ها در ابعاد جهانی شبکه‌های نوظهور تلویزیون ماهواره‌ای بودند.
نکته دیگری که در ذیل گفت‌وگوی تمدن‌ها پیش می‌آید این است که گفت‌و‌گو به معنای «گفت و شنود» مستلزم امکان برابر در سخن گفتن است مانند آنچه در مناظره‌های انتخابات ریاست جمهوری شاهد آن هستیم. به عبارتی هر کدام از طرفین یک مدت مشخص و برابر با هم را برای گفت‌وگو باید داشته باشند. در چنین حالتی سؤالی که مطرح کنندگان این موضوع باید از خویش می‌پرسیدند این بود که آیا امکان برابر در باب گفت‌وگوی بین تمدن‌ها وجود دارد؟! وقتی نگاه می‌کنیم می‌بینیم که در آن ایام یا هنوز کشورمان هیچ شبکه ماهواره‌ای نداشت یا نخستین شبکه‌های ماهواره‌ای ایران تاسیس شده بود. شبکه ماهواره‌ای «سحر» نخستین شبکه ماهواره‌ای ایران بود که در سال 1376 تاسیس شده بود. اگر حجم شبکه‌هایی را که در برابر ما قرار دارند را با شبکه‌های ایرانی مقایسه کنیم درصد به‌اندازه‌ای نابرابر خواهد بود که دیگر نمی‌توان مدعی «گفت‌وگوی تمدن‌ها» شد بلکه آن را باید «اوامر یا دستورات تمدن سلطه‌جو» نامید. تازه به جز این نابرابری بسیار زیاد غربی‌ها طاقت همین چند شبکه ماهواره‌ای ایرانی را هم نداشته و هرازچندگاهی یکی از آنها را از ماهواره‌ها حذف می‌کنند. سؤال پایانی در این باره این است که اگر هر کدام از ما در نقش تصمیم‌گیر در غرب بودیم آیا از پیشنهاد دشمن خود که می‌خواهد در عرصه‌ای که برتری قطعی در مقدار و توان رسانه‌ای از آن ماست به تعامل بپردازیم استقبال نمی‌کردیم؟! به جز این نکته دیگری که وجود داشت این بود که چیزی که توسط ایران به عنوان «گفت‌وگوی تمدن‌ها» پیشنهاد شده بود دقیقا در همان عرصه‌ای بود که غربی‌ها برای هجوم خویش علیه ایران تعریف کرده بودند و این موضوع می‌توانست تسهیل‌کننده اراده آنها باشد در عرصه نبرد جدیدی که آن را کلید زده بودند و با این اوصاف چه چیزی به این‌اندازه می‌توانست آنها را خوشحال کند؟!
ادامه دارد