کد خبر: ۲۶۳۷۶۸
تاریخ انتشار : ۰۶ ارديبهشت ۱۴۰۲ - ۲۳:۱۱

هزار نقد به بازار کائنات آرند یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد(چشم به راه سپیده)

 
 
به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
تو را در این سخن انکار کار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند
کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد
به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز
به یار یک جهت حق گزار ما نرسد
هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی
به دلپذیری نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار کائنات آرند
یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد
دریغ قافله عمر کان چنان رفتند
که گردشان به هوای دیار ما نرسد
دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش
که بد به خاطر امیدوار ما نرسد
چنان بِزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از رهگذار ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او
به سمع پادشه کامگار ما نرسد
حافظ علیه‌الرحمه 
 بى‌تاب او
جزء جزء هستى‌ام بى‌تاب او است
پيش چشم من همه چيزش نكو است
مظهر اوصاف حىّ داور است
همچو حق و چون ولی‌الله، او ست
منتظَر تا عدل را بر پا كند
مظهر حسن و جمال آراى خوست
دست در دستش گذارى بيمه‌اى
از دل و جان فخر ما و، آبرو است
بر نمى‌تابد، ستم حاكم شود
با ستمگر با ستمكش رو‌به‌رو است
حكم قرآن را ز نو احياء كند
مشى او اجراء حكم مو به مو است
آنچه عالم را همه گِرد آورد
خوى چون پيغمبر و ممشاى او است
ريزد از چشمان مردم ‌اشك شوق
ديده گوهر فشان را آرزو است
ياوران محدود در يارى او
بهر اصحاب فزون در جست‌وجو است
از كنار كعبه آوايش بلند
مي‌رسد بر گوش و خود، مرضىِّ او ست
مى‌دهد سامان جهان را بى‌دريغ
مصلح كل جهانِ پيش روست
بار الاها عمر او افزون نما
در فرج تعجيل فرما بس نكو است
محمد‌على نظام‌زاده (سامان)
شیشه دل‌ها
بیا که بی‌تو جهان، از گلایه لبریز است
بهار، بی‌تو به رنگ غروب پاییز است
بیا که فاجعه می‌بارد از زمین و زمان
ز ‌اشک و خون، دل یارانِ حق، گهر ریز است
بیا! به گوش دل ما سرودِ مهر بخوان
بیا که صحبت عشّاق، بس دل‌انگیز است
بیا! جهان زِ وجود شهید، رنگین شد
بیا که ناله انسان، گلایه‌آمیز است
بیا که مردم دنیا در انتظار تواند
در آرزوی وصال تو، بی‌قرار تواند
بیا که پیش تو از روزگار، شکوه کنیم
ز درد و رنج برون از شمار، شکوه کنیم
ازین خزان غم‌افزا، ازین شبان سیاه
ز سست ‌عهدی فصل بهار، شکوه کنیم
بیا که با تو ازین ره سوی خدا برویم
ز سوز و درد دل بی‌قرار، شکوه کنیم
بیا که نور بگیریم از فروغ خدا
ز تیره ‌فامی این شام تار، شکوه کنیم
تو ‌ای صلابت ایمان! تو ‌ای نشانه نور!
بیا که در بر پروردگار، شکوه کنیم
بیا که مردم دنیا در انتظار تواند
در آرزوی وصال تو بی‌قرار تواند
بیا و چهره شب را ستاره ‌باران کن
بهار و غنچه و گل را به شهر، مهمان کن
به زردرویی گل‌های پرشکسته نگر
فضای خاطر افسرده را گلستان کن
گرفته ظلمت شب، ره به کلبه‌های حزین
بیا! ز پرتو خود کلبه را چراغان کن
ز سنگ فتنه بی‌یاوران کافرکیش
شکست شیشه دل‌ها؛ بیا و احسان کن
بپا شده است خدا را قیامتی ز گناه
بیا و گوشه چشمی به حق‌پرستان کن
بیا که مردم دنیا در انتظار تواند
در آرزوی وصال تو بی‌قرار تواند
شنیده‌ام که تو از راه دور می‌آیی
پی رهایی خلقِ صبور می‌آیی
عبور می‌کنی از راه‌های صعب زمین
ز جاده‌های بدون عبور می‌آیی
به سوی ظلمت خاموش راهیان حیات،
به کف گرفته طبق‌های نور، می‌آیی
چراغ عدل به دست تو می‌شود روشن
چو گل شکفته ز درک حضور می‌آیی
اگرچه قامت تو تا به کهکشان خداست
تو شاد و خنده به لب، بی‌غرور می‌آیی
بیا که مردم دنیا در انتظار تواند
در آرزوی وصال تو بی‌قرار تواند
 هوروش نوابی
پُر از صدای تماشا
دوباره فصل شکفتن، دوباره شبنم ماه 
دوباره خاطره ‌ای از طراوتی دلخواه 
پُر از نشانه شوق است کهکشان خیال 
پر از صدای تماشاست کوچه‌های نگاه 
گذشت یازده، امشب شب دوازده است 
که عکس ماه بیفتد میان برکه و چاه 
شلالِ گیسوی شب شد سپید از مهتاب 
رسید پیک سحر، بر دمید صبح پگاه
کجاست ماه تمامی که عین خورشید است 
سروربخش به ناگاه جانِ جان‌آگاه 
جوانه زد دل آیین، شکفت شاخه دین 
بهار باور مردم، سپید، سرخ، سیاه 
که آن سلاله خوبان معدَلَت گستر
رسد به داد دل مردم عدالت‌خواه 
بیا که دست امید است و دامن تو عزیز
بیا که منتظران تواَند چشم به راه
محمدجواد محبت