برائت از چاپ کتاب! چــرا؟
علی قرباننژاد
در مطلب قبل (روشنفکران به روایت روشنفکران-5) از این سلسله مطالب که با عنوان «مرغدانی تقیزاده» به انتشار رسید اکثر حجمی که در اختیار این مطلب در این صفحه قرار میگیرد به موضوع «سیدحسن تقیزاده» و پدران معنوی جریان غربگرا نظیر «میرزا فتحعلی آخوندزاده» اختصاص یافت و در فرصت اندک این متن به یاری حق تعالی به بیان تناقضهای بسیاری که در عملکرد و اظهارات این جماعت وجود دارد پرداختیم.
در متن مرحوم جلال آل احمد آمده بود:
«...نمیدیدیم که حضرات به کمین نشستهاند و چرخی را که به چنان زحمتی به دور افتاده بود به زودی در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ از گردش خواهند انداخت. و درست پس از این ماجرای اخیر بود که سروکله همایون از نو پیدا شد. با انگی از بوی دلار بر پیشانی. مباشر بنگاه فرانکلین. تلفن و دعوت و رفت و آمد و کار سیاسی بیمزد در شاهد و نیروی سوم و خانه شمیران تازه از دست بنا در آمده و بـار قرض سنگینی. و او در خیابان نادری دوسه تا اطاق گرفته بود (که بعدها فهمیدیم مستغلات پدری بوده و خود حضرت، هم موجر بوده هم مستأجر).»
پیش از آغاز مبحث این ایستگاه از رهگذار «روشنفکران به روایت روشنفکران» لازم است این نکته ذکر شود که در این شماره از یک کتاب تحقیقی-پژوهشی مستند و مستدل بسیار استفاده کردهایم که برای مطالعه همراهان عزیز بد ندیدیم تا عنوان آن را ذکر کنیم. این کتاب با عنوان «فرانکلین در تهران» تالیف «سعید مستغاثی» که توسط دفتر پژوهشهای کیهان به طبع رسیده و یک مرجع خوب برای شناخت بنگاه فرانکلین و اهداف آن است.
آل احمد به این نکته اشاره میکند که درست پس از کودتای 28مرداد 1332سر و کله «همایون صنعتی زاده» پیدا شد. بد نیست که بدانیم موسسه فرانکلین در سال 1952میلادی در نیویورک آمریکا تاسیس شد. این اقدام در راستای برنامهریزی هدفمندی بود که سازمان CIA (سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا) آن را تدارک دیده بود. شاید این موضوع کمی عجیب بنماید که در دوره «جنگ سرد» میان دو ابرقدرت آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی که جنگی در حوزه پیشرفت تسلیحاتی-جنگ افزاری و نیز یک نبرد سهمگین اما خاموش که در حوزه جاسوسی-اطلاعاتی بود اقدام سازمان جاسوسی آمریکا در راهاندازی بنگاه فرانکلین چه توجیهی میتوانسته داشته باشد؟! اما برای قضاوت در این باره الان کمی زود است مستندات و مطالب جالب توجهی در راه است که میتواند ذهنیتی اینگونه را در مورد عدم توجیه یک پروژه کتاب توسط سازمان CIA در آن دوره تغییر دهد تا بدانیم که جریان چپ در کدام جبهه به لیبرال دموکراسی عرصه را واگذار کرد.
قریب به یکسال پس از تاسیس موسسه فرانکلین در نیویورک و در حالی که تنها 4ماه از کودتای 28مرداد میگذشت یعنی آذرماه 1332خورشیدی (1953میلادی) شعبه موسسه فرانکلین در تهران تاسیس شد. آمریکاییها مدیریت پروژه فرهنگی خود را در تهران به «همایون صنعتیزاده» سپرده بودند. افتتاح شعبه تهران موسسه آمریکایی فرانکلین همزمان بود با آمدن «ریچارد نیکسون» به ایران که در آن زمان معاون ریاست جمهوری آمریکا بود. در همان روزها اعتراضات گسترده دانشجویان به آمدن مقام آمریکایی به ایران در جریان بود که نتیجه آن فرمان تیراندازی ارتش شاهنشاهی به دانشجویان بود که ماحصل آن چنین شد: شماری زخمی و 3 شهید از میان دانشجویان. پس آنچه آل احمد عنوان کرده مبنی بر اینکه هنوز مدتی از کودتا نگذشته بود که سر و کله صنعتی زاده با موسسه فرانکلین پیدا شد، درست است
اگر خوب نگاه کنیم تضاد حیرتانگیزی میان جامعه ایرانی و قشر روشنفکران آن در همین فقره میبینیم. جامعه ایرانی و به طور خاص دانشجویان عصبانی و ناراحت از سفر مقام بلندپایه کشوری که به تازگی با زیر پا گذاشتن غرورملی و استقلال ایرانیان یک کودتای شرم آور را رقم زده بود و از آن طرف همکاری جریان روشنفکری با پروژه آمریکایی برای افتتاح شعبه تهران موسسه فرانکلین. البته عنوان همکاری شاید واژه چندان مناسبی برای این موضوع نباشد و عنوان «عمله فرهنگی» بهتر بتواند آنچه روی داده را پوشش دهد.
سپس آل احمد به مکانی که برای این موسسه توسط صنعتیزاده انتخاب شده اشاره میکند و میگوید که در اصل آن محل از جمله مستغلات پدری او بوده و خود او هم موجر بوده و هم مستاجر. لحن جملات آل احمد به گونهای است که انگار صنعتیزاده به دیگران گفته بوده که آنجا را اجاره کرده و بعدا این موضوع آشکار شده است. چنانکه سایت BBC منتشر کرده خود صنعتی زاده در مرداد 1387 در مصاحبه با «سیروس علی نژاد» (که از جمله کارگزاران رسانهای رژیم پهلوی بوده است) در این باره میگوید: «...آتاشه [کلمه فرانسوی که معنای آن عبارت است از کارمند وابستۀ سفارتخانه که دارای ماموریت مخصوص باشد] فرهنگی آمریکا با دو تا آمریکایی دیگر به دیدن نمایشگاه آمد. بعد از کودتای 28مرداد بود. سال 32. آمدند و پذیرایی کردم. بعد گفت این دو تا آقایان ناشرند و قصد دارند کتابهای آمریکایی را بیاورند در ایران چاپ کنند... «دیتوس اسمیت» مدیرعامل فرانکلین که قبلا رئیس انتشارات دانشگاه پرینستون بود به تهران آمد. به او گفتم خیلی خوب این کار را میکنم اما شرطش این است که کتابها را من انتخاب کنم. گفتند باشد اما به نظرم حرفم را خیلی جدی نگرفتند. توی خیابان نادری پدرم یک جایی داشت کنار هتل نادری. ازش کرایه کردم. شد دفتر فرانکلین...» در ادامه آل احمد در متن خود نوشته است:
«در همین روزها بود که سیمین دوسه بار برایش چیزهایی ترجمه کرد و این قلم چه شانسی آورد که هنوز با انگلیسی آشنا نبود. وقتی در زندان بیثمری گیر کردی، خواهی دید که یک تکه دعای باطلالسحر را چند بار میشود خواند یا به یک تار عنكبوت و حرکاتش چقدر میتوان دل بست. احتیاج هم که بود و من شهادت میدهم که صاحب این قلم هنوز نمیدانست همایون چه میکند. مشورتی بود و ما اهمیت یک مشاور بیمواجب را داشتیم و در
رفت و آمد ترجمهها و متنها و آدمها، خود ما نیز به حرکت میآمدیم و گاهی کاری برای خودمان میکردیم. به یک شعبده بازهم که چشم بدوزی خواهی دید که پس از مدتی داری اداش را در میآوری.»
به گمانم آنچه در متن مرحوم جلال آل احمد از همه مهمتر مینماید این جمله اوست: «...و من شهادت میدهم که صاحب این قلم هنوز نمیدانست همایون چه میکند.»
گفته شد که در این متن آل احمد دو شخصیت از خود را مجزا جلوه داده و گویی ضمن روایت ماوقع میان آن دو به داوری هم میپردازد. شخصیتی از او که به عنوان یکی از نویسندگان مشهور معاصر با سبک و نگارشی خاص معروف است که از این شخصیت با عنوان «صاحب این قلم» یاد کرده و دیگری که از او با عنوان «من» یاد میکند شخصی مانند دیگر مردمان جامعه با نیازهای مربوط به زندگی و امرار معاش.
به راستی همایون صنعتی زاده مگر چه کاری انجام میداده که جلال آل احمد چنین از او اعلام برائت میکند؟! آنچه صنعتیزاده انجام میداده آناندازه مهم بوده که آل احمد لازم دیده تا با نوشتن متنی که بعدا کتاب میشود (یک چاه و دو چاله) دیگران را ملتفت کند که همان اندازه همکاری ابتدایی با صنعتیزاده را توضیح دهد که در آن ایام از اهداف این موسسه خبری نداشته است. دیگر اینکه در ادامه به توفیق حق خواهیم دید که جلال از دیگرانی که بسیار مهم بودهاند مانند «ابراهیم گلستان» با عنوان چاله یاد میکند و از صنعتیزاده به عنوان چاه.
به گمانم هر ذهن تیزبینی در همان لحظهای که متوجه میشود CIA پروژه فرانکلین را ترتیب داده و کار آن را تشریح کرده دست کم به اهمیت آن پی برده است. حال ممکن است سؤال شود که پس یعنی بسیاری از روشنفکران جامعه ما (چه در آن ایام و چه اکنون) از حداقل هوش لازم هم برخوردار نیستند که به خطرات این موضوع پی نبردهاند؟ در جواب باید گفت اینکه این جماعت حداقل هوش لازم برای پیبردن به خطرات چیزی مثل پروژه فرانکلین را دارند یا نه نمیدانیم اما این را به قطع و یقین میدانیم که پروژه فرانکلین یک تهاجم فرهنگی تمامعیار بوده که در یکی از اهداف خود توانسته در کنار چندین پروژه فرهنگی دیگر یک ابرقدرت و پایگاه جریان چپ در جهان را به فروپاشی بکشاند اما این موضوعات برای بسیاری از روشنفکران ما «تهاجم» به شمار نمیآمد و نمیآید چون آنها خود را شهروند فرهنگ غربی میدانند و عاشق و سینهچاک آن هستند لذا آروغهای این جماعت را درباره ایران باستان و فرهنگ ایران نیز نباید چندان جدی گرفت چون تمام وجود آنها ساکن فرهنگی دیگر است.
به راستی چرا موضوع ترجمه و چاپ کتاب که شاید به ذهن برسد که به طور معمول در جامعه انجام میشود تا این اندازه مهم و خطرناک جلوه گر شود؟! برای درک این موضوع باید به نبرد میان دو ابرقدرت در مدت جنگ سرد بپردازیم. جنگ سرد اصطلاحی است که به نبرد تسلیحاتی – اطلاعاتی گفته میشود که میان آمریکا و همپیمانانش که زیر چتر پیمان ناتو قرار گرفته بودند با اتحاد جماهیر شوروی و هم پیمانانش که تحت پیمان ورشو قرار داشتند در جریان بود.
این جنگ در حوزههای تسلیحات نظامی، علوم جدید، دستیابی به فضا، ارتقای توانمندیهای موشکی و... و در بعد جاسوسی شکل یافته بود. جبهههای مختلفی میان دو طرف باز شده بود که در تمامی آنها رقابت به شکلی بیمارگونه در جریان بود. شاید عنوان کردن عبارت «رقابت» به جای «جنگ» برای ارزیابی این دوره مناسبتر به نظر برسد اما با دقتی مضاعف درمییابیم که به راستی رقابتی میان دو ابرقدرت در جریان بوده که اگرچه منجر به رویارویی مستقیم دو طرف نشده اما در حواشی دو قدرت نبردهای بسیاری در جریان بوده است.
در این میان در حالی که در جبهههای مختلف شوروی دستاوردهای بسیاری کسب کرده بود اما در نهایت این جریان چپ بود که به فروپاشی رسید. آگاهی KGB (سازمان اطلاعات مرکزی اتحاد جماهیر شوروی) از پروژه فوق محرمانه ساخت زیردریایی اتمی در آمریکا و پیشی گرفتن شوروی در ساخت و ارائه زیردریایی اتمی یکی از آن نمونهها است. همچنین «چالمرز جانسن» (در جنگ کره، افسر نیروی دریایی آمریکا، سپس استاد علوم سیاسی در دانشگاه کالیفرنیا و مشاور سازمان CIA در مسائل مربوط به ژاپن و شرق آسیا(در یکی از کتابهایش که با عنوان «برچیدن امپراتوری» منتشر شده به یکی از شکستهای آمریکا در نبرد اطلاعاتی با شوروی اشاره میکند: «CIA در دهه ۱۹۵۰میلادی شمشهای طلا به ارزش میلیونها دلار به همراه بیسیم و جنگافزار و مهمات فراوانی به لهستان سرازیر کرد زیرا رهبران این سازمان [CIA] خیال میکردند که یک جنبش بزرگ زیرزمینی در لهستان علیه شوروی درحال فعالیت است؛ ولی درواقع سالها پیش، شوروی آن جنبش را منهدم کرده و عوامل خود را به جای رهبران آن جنبش گماشته بود و عوامل اصلی لهستانی را هم به جاسوس دوطرفه تبدیل کرده بود. روسها به مدت ۵ سال به ریش آمریکا میخندیدند و آمریکا در این مدت میلیونها دلار پول و برنامهریزی را هدر داد. دردناکتر از همه این بود که شوروی بخشی از پولهای آمریکا را برای کمک به حزب کمونیست ایتالیا میفرستاد.»
با وجود همه اینها اما این جریان چپ و کانون مرکزی آن بود که طعم تلخ شکست و فروپاشی را چشید و علت آن چیزی نبود جز اینکه سیاستمداران و مغزهای متفکر جریان چپ در نبرد خود با جریان راست از یک جبهه به کلی غافل شده بودند و آن جبهه چیزی نبود جز «سبک زندگی» که وسیله القای آن نیز رسانههای قدیم و جدید بودند؛ از کتاب گرفته تا سینما و تلویزیون و رادیو و...
به طور کلی میتوان گفت که در این مسیر فرهنگی که سازمان CIA آن را طرح ریزی و سپس به اجرا درآورد دو رکن اصلی به عنوان اهداف برنامه توسط آنها دنبال میشد که عبارت بودند از: الف) ایجاد حس بیزاری از سیستمهایی که در جوامع غیر همسو با جریان لیبرال دموکراسی حاکم بودند و نیز القای حس تحقیر و عقبماندگی در برابر غرب. ب) به وجود آوردن حس اشتیاق و اطمینان به لیبرال دموکراسی و غرب و اینکه تنها راه رسیدن به آرامش و خوشبختی همان مسیری است که غرب آن را طی کرده و لذا در این راستا آمریکا به عنوان سرزمین رویایی برای آدمیان معرفی میشد.
برای رسیدن به چنین اهدافی ابتدا باید هر فرد در جامعه را نسبت به سبک زندگی برخاسته از آنجامعه و نیز هویت فرهنگی مبتنی بر جامعه خودش دچار تردید کرد. سپس در جامعه این حس را ایجاد کرد که هر فردی را که به سمت سبک زندگی غربی چرخیده به عنوان یک فرد پیشرو، باسواد، متشخص و مفید برای جامعه در نظر بگیرد. به مرور جامعهای که دچار فراموشی هویت خویش شده یا به قول «ژان بودریار» (که در مطالب پیشین ذکر آن رفت) دچار «از ریخت افتادن» شده یک حفره مهم خواهد داشت که خالی است. حفرهای که پیش از آن با سبک زندگی مبتنی بر فرهنگ اصیل بومی پر شده بود.
در این باره بد نیست گذری به یکی از مقالههای فوقالعاده شهید «سیدمرتضی آوینی» داشته باشیم. شهید آوینی در مقالهای با عنوان «راز سرزمین آفتاب» به این موضوع پرداخته که چرا ژاپنیهایی که در جنگ چنان سرسختیهایی از خود نشان میدادند در دوران پساجنگ (دوره پس از جنگهای جهانی) با تسلیم شدن ژاپن در بعد نظامی اما ژاپنیها خیلی راحت مغلوب هجوم فرهنگی و سبک زندگی غربی شدند و مقاله مذکور دلایل این امر را بررسی کرده است.
در مقاله فوقالذکر شهید آوینی میگوید: «شریعت »
صورتِ عملی و مجموعه آدابی است که به حقیقت دین امکان ظهور میبخشد...» در حقیقت عبارت «شریعت» در این مقاله میتواند با تسامح همان سبک زندگی فرض شود چرا که شریعت مجموعه آدابی است برای چگونه زیستن، چگونه رفتار کردن با خانواده و همسایه و همنوع، آداب کسب و کار، چگونه در میان اقوام ظاهر شدن و یا چگونه در جامعه تردد کردن و حضور یافتن و.... اگر خوب بنگریم همینها میشود سبک زندگی. تنها دلیلی که گفتیم با تسامح این دو واژه را معادل میگیریم این است که در جامعهای بدون هیچ شریعتی هم ممکن است سبک زندگی خاص آن جامعه وجود داشته باشد.
به هر روی آوینی در آن مقاله فلسفی با بررسی دین شینتو (شینتائو ) که دین ژاپنیها است توجه مخاطب را به این نکته جلب میکند که شینتو فاقد شریعت است ولی «لیبرال دموکراسی» غربی دارای شریعت است و همین موضوع سبب شد تا فقدان سبک زندگی در دین شینتو را به سرعت سبک زندگی مبتنی بر لیبرال دموکراسی پر کند. صدالبته که برای درک بهتر موضوع باید به مقاله آن شهید بزرگوار (که روحش قرین رحمت و رضوان الهی باد) رجوع کرد. با این اوصاف باید بدانیم که وقتی جامعهای در هجوم فرهنگی از هویت و سبک زندگی خویش تهی گردد دیگر به راحتی تسلیم هر سبک زندگی خواهد شد.
مسائلی از این قبیل ذهن کارشناسان CIA را به خود مشغول کرد و آنها راه چاره را برای شکست دادن جریان چپ در همین نبرد یافتند. با گذشت چند دهه ثابت شد که هدفگذاری سازمان اطلاعاتی آمریکا دقیق و درست بوده و این موضوع پاشنه آشیل جریان چپ بوده است. در ادامه خواهیم دید که کتاب یکی از ابزارهای اصلی در این نبرد بوده و پروژه فرانکلین در اصل برای همین منظور طرح ریزی شده بود و لذا جلال آل احمد بعدها که به ماهیت و رویکرد فرانکلین پی برده بود به اعلام برائت از اهداف این موسسه پرداخت وگرنه برای کسی چون آل احمد چه چیزی شیرینتر از چاپ و انتشار کتاب...
ادامه دارد