ِاخبار از غیب (حکایت خوبان)
عبدالله بن عطاءمکی نقل میکند که در مکه بودم و مشتاق زیارت امام باقر(ع) شدم، پس به اشتیاق زیارت و دیدار آن حضرت به سوی مدینه به راه افتاده و حرکت کردم. آن شب بسیار سرد و بارانی بود و سرمایی شدید تمام وجودم را فرا گرفت. نیمه شب به در خانه امام باقر(ع) رسیدم. با خود گفتم: دیر وقت است، صحیح نیست در این وقت شب در خانه را بزنم. پس صبر میکنم تا صبح شود، آنگاه به ملاقات حضرت میروم.
در همین اندیشه بودم که ناگهان صدای امام باقر(ع) را از داخل خانه شنیدم که به خدمتکار خود فرمود: در را برای عبدالله بن عطاء باز کن که در این شب از سرمای شدید بسیار اذیت شده است. خدمتکار، دررا باز کرد و من بر امام وارد شدم.(1)
_______________
1- بحارالانوار، ج 46، ص 235