اول همســایه...
مریم عرفانیان
دیگر تا سپیدة صبح راهی نمانده بود. از پس حصیری که به چهارچوب در آویخته بود، مادرش را در حال عبادت دید. مادر، سر از رکوع برداشت و به سجده رفت، سر از سجده برداشت و دوباره...
لحظاتی طولانی سپری شد تا اینکه بالاخره نمازش به اتمام رسید. آنگاه دست به آسمان بلند کرد و برای چندمین مرتبه یکبهیک مؤمنان را نام برد و برایشان دعای خیر کرد. دعای خیری که به حتم راهگشای زندگی آنان بود.
کنار مادر نشست. با خود اندیشید: «مادرم بین هیچیک از دعاها نامی از خود به زبان نیاورد؟!»
فکرش را بر زبان آورد: «چرا برای خودتان دعا نمیکنید؟»
فاطمه(س) با مهربانی سر پسرش را نوازش کرد و آرام در گوشش فرمود: «فرزندم! اول همسایه، بعد خویشتن.»۱
***
زمزمة دعاهای فاطمه (سلاماللهعلیها) در خاطر فرزندش باقی ماند. چنانکه امام حسن مجتبی (علیهالسلام) همیشه میفرمود: «در دنیا کسی عابدتر از مادرم نبود. آنقدر به عبادت میایستاد که پاهایش ورم میکرد.»۲
منابع:
۱. دلائل الامامه، ص 56
۲. بحارالانوار، ج 43، ص 61