kayhan.ir

کد خبر: ۲۵۳۰۱۷
تاریخ انتشار : ۱۶ آبان ۱۴۰۱ - ۱۹:۳۳
 
 
 
حجت‌الاسلام و المسلمین محمد اشرفی اصفهانی، فرزند شهید آیت‌الله عطاءالله اشرفی اصفهانی خاطره‌ای نقل کرد که به این شرح است: 
همسر من علوی و از سادات است. او مدت شش هفت سال به آرتروز شدید مبتلا بود و خیلی از بیماری خود رنج می‌برد. علی‌رغم معالجۀ زیاد، پزشکان اعلام کردند که این بیماری علاج‌پذیر نیست و تا آخر عمر با ایشان همراه است. 
یک سال در ماه رجب و در روز میلاد حضرت علی(ع) به مشهد مشرف شدیم. شب جمعه را در حرم حضرت رضا(ع) ماندیم و از آقا خواستیم تا توفیق تشرّف به عمره را در ماه رمضان عنایت فرماید تا آغاز سال نو را در مدینه باشیم. ایشان هم از حضرت شفای بیماری و ناراحتی پایشان را درخواست کردند. پس از اذان صبح به هتل برگشتیم. پس از صرف صبحانه ایشان استراحتی کردند و من به حرم رفتم. وقتی ساعت 11 صبح برگشتم. دیدم منقلب است و‌گریه می‌کند. پرسیدم: چه شده است؟ گفت: خانم محجبه‌ای را در خواب دیدم که صورت جوانی داشت، به من فرمود: آنچه از فرزندم حضرت رضا خواستید، اجابت شد. 
عرض کردم: پایم درد می‌کند و شما عنایتی کنید. 
فرمود: باید به مدینه بیایید و حاجت خود را در آنجا بگیرید.
ایشان در عالم خواب التماس می‌کنند که: شما کی هستید؟ مگر با من نسبتی دارید؟ 
می‌فرمایند: من فاطمه هستم.
بعد از این خواب ایشان از من خواست که هر طور شده باید امسال به حج برویم. روز 23 شعبان به معاونت امور روحانیون بعثۀ رهبر معظم انقلاب تلفن کردم و با مسئول اعزام روحانیون عمره صحبت کردم. وقتی حضوری خدمتشان رسیدم، هنوز صحبت نکرده بودم که ایشان گفت: آقای اشرفی! مایلید در ماه رمضان [به عنوان روحانی کاروان] به مکه بروید؟ پاسخ مثبت دادم و بلافاصله دستور داد اسم بنده را برای حج همان سال بنویسند. سفر ایشان هم به طور معجزه‌آسایی درست شد.
وقتی مشرّف شدیم، در مدینۀ منوّره، با حرم، فاصله چندانی نداشتیم، اما درد پای ایشان بیشتر شد، به طوری که هر ده قدمی که راه می‌رفتند، روی صندلی‌ای که تهیه شده بود، می‌نشستند و مجدداً حرکت می‌کردیم.
شب اوّل خیلی مشکل بود. اما شب دوم که مشرف شدیم، وقتی برگشتیم، خدا شاهد است که ایشان اصلاً پادردی نداشت! از ایشان پرسیدم: چه شد؟ 
گفت: به مادرم زهرا(س) گفتم که حاجتم را برآورده سازد. 
سؤال کردم: آیا در قبرستان بقیع گفتی؟ 
گفت: سمت باب جبرئیل، جا نمازم را پهن کردم و نماز خواندم و پس از نماز، سرم را به دیوار گذاشتم و عرض کردم: شما مرا دعوت کردید و من اجابت کردم. باید شفایم بدهید. بعد دستمالم را به باب جبرئیل کشیدم و به پایم مالیدم.
از آن زمان، پا درد ایشان به طور کامل خوب شد و صندلی را کنار گذاشت. وقتی به ایران برگشتیم فرزندانمان تعجب کرده بودند و پرسیدند: چه کار کردید؟
گفت: شفایم را از مادرم، حضرت زهرا(س) گرفتم و آمدم. 
بعد از آن هر عکسی که از پای ایشان گرفتند، گفتند: هیچ‌ اثری از آرتروز مشاهده نمی‌شود. در حالی‌که عکس‌های قبلی بر بیماری ایشان صحّه گذاشته بود.
* کتاب: خاطره‌های آموزنده، نوشته آیت‌الله محمدی ری‌شهری 
انتشارات دارالحديث قم
نام:
ایمیل:
* نظر: