کد خبر: ۲۴۶۵۶۸
تاریخ انتشار : ۰۸ مرداد ۱۴۰۱ - ۱۹:۱۷

عرق‌ریزان

 
 
منصور ایمانی
از اول پیلۀ کتاب بودیم. از همان سال‌های مدرسه و بعدش دانشگاه. چند سالی که گذشت، دیدیم عجب کتاب‌فروشی‌ای در خانه راه ‌انداختیم! 
راستی بعضی وقت‌ها اعتراف خوب است؛ گاه‌گاه بابت داشتن کتاب‌خانۀ خانگی، پیش مهمان‌ها پُز هم می‌دادیم و پیش خودمان می‌گفتیم: «ببینید ما چقدر کتاب داریم!» 
ولی از آن طرف، موقع اسباب‌کشی، حسابی دردسر داشتیم؛ به جز جل و پلاس زندگی، کارتن کتاب‌ها می‌شدند وبال گردن ما. عین سلف‌خرها، هشتاد نود کارتن کتاب را باید می‌زدیم پشت نیسان و ساعتی بعد، می‌بایست کارتن‌ها را جلوی خانۀ جدید از وانت می‌کندیم و می‌بردیم بالا و می‌چیدیم توی قفسه‌ها و تاقچه‌های خانه. 
و این یعنی اینکه یکی دو سال بعد، دوباره باید کتاب‌ها را می‌چیدیم توی کارتن و الی آخر... این کار مصیبتی بود برای خودش.
گاهی توی خانه، جلوی مهمان‌های چیزدان، آیۀ «کمثل الحمار»، یادمان می‌آمد و عرق‌مان را درمی‌آورد!
شکر خدا، دو سه سالی است که کتاب‌ها را دادیم جایی که به درد همه بخورد؛ کتاب‌خانه‌های عمومی و سوره مهر شهرمان.