بی تو شمردهایم هزاران سپیده را
حضرت خوبیها
تقصير ماست غيبت طولاني شما
بغض گلو گرفته پنهاني شما
بر شورهزار معصيتم گريه ميكني
جانم فداي ديده باراني شما
پروندهام براي شما دردسر شده
وضع بدم، دليل پريشاني شما
اي واي من! كه قلب شما را شكستهام
آقا چه شد تبسم رحماني شما؟
اي يوسف مدينه مرا هم حلال كن
«عفو و گذشت» سنت كنعاني شما
آيا حقيقت است كه اصلا شبيه نيست؟
رفتار ما به رسم مسلماني شما
ايران ما اگر چه بسي شاه ديده است
چشم اميد بسته به سلطاني شما
صدها هزار نوح و سليمان نشستهاند
در انتظار منصب درباني شما
عشاق شهر يكسره تعريف ميكنند
از لحن و صوت مكي قرآني شما
نشنيده ياد روضه گودال كردهام
دل ميبرد تلاوت روحاني شما
اين اشك روضه حال مرا خوب كرده است
رد خور نداشت، نسخه درماني شما
«يا فارسالحجاز» برايم دعا كنيد
درمانده است شاعر ايراني شما
وحید قاسمی
موعود من
میآیی از آن دورها میدانم این را
پُر میکنی از عدل، دامان زمین را
در انتظار گامهایت میکنم فرش
این دل، دل شیدایی بیبغض و کین را
سر مینهم بر شانههایت تا بیایی
تسکین دهی یک لحظه این جان حزین را
موعود من کِی خواهی آمد؟ میشمارم -
تا آن زمان این لحظههای واپسین را
وقتی بیایی مهربان از شوق دیدار
بر خاک درگاه تو میسایم جبین را
در ظهر یک آدینه میگویند ای خوب
میآیی و فریادخواهی کرد دین را
میآیی و شمشیر سرخ عدل در دست
امضا کنی آن وعدههای راستین را
از ریشه میگویند خواهی کند ای مرد
در لحظه موعود نسل ناکثین را
سید علمدار ابوطالبینژاد
در محضر غائب
گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی
از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی
گاهی اگر در چاه، مانند پدر، آه
اندوه مادر را حکایت کرده باشی
گاهی اگر زیر درختان مدینه
بعد از زیارت استراحت کرده باشی
گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا -
آیینهای را غرق حیرت کرده باشی
در سالهای سال دوری و صبوری
چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی
حتی اگر بیآن که مشتاقان بدانند
گاهی نمازی را امامت کرده باشی
یا در لباس ناشناسی در شب قدر
از خود حدیثی را روایت کرده باشی
یا در میان کوچههای تنگ و خسته
نان و پنیر و عشق، قسمت کرده باشی
پس بودهای و هستی و میآیی از راه
تا حق دلها را رعایت کرده باشی
پس مردمکهای نگاه ما عقیماند
تو حاضری بیآن که غیبت کرده باشی
نغمه مستشار نظامی
شرمساری تقویم
تقویم، شرمسار هزاران نیامدن
یک بار آمدن وَ پس از آن نیامدن
این قصه مال توست بیا مهربانترین
کاری بکن چقدر به میدان نیامدن؟
این خانه پر از گلِ پژمرده هم هنوز
عادت نکرده است به مهمان نیامدن
باران بدونِ آمدنش نیست بیگمان
مرگ است در تصور باران، نیامدن
اما تو با نیامدنت نیز حاضری
کم نیست از تو چیزی ازین سان نیامدن
اشیای خانه جمله تاریکِ رفتناند:
آیینه، عکس، پنجره، گلدان، نیامدن...
محمدسعید میرزایی
کار دل غریب
دل را برای دیدنتان باز میکند
شعری برای خواندنتان ساز میکند
پر را گشوده در نگه صاف آسمان
در ازدحام قافیه پرواز میکند
آنجا که مطلع غزلم چشمهای توست
بیتی برای طبع روان ناز میکند
کار دل غریب به جایی رسیده است
با نامتان غزل غزل آغاز میکند
رامش کن این غزال غزلزاده را عزیز
وقتی که بیحضور تو پرواز میکند
لطفی که در حضور تو احساس میشود
هر واژه تا سحر به تو ابراز میکند
حسین سنگری
سیلاب بغضها
بی تو شمردهایم هزاران سپیده را
این لحظههای مبهم در هم تنیده را
هر شب برای عشق به چالش کشیدهایم
این چشمهای مضطرب خواب دیده را
امسال در دو سوی خیابان نشان زدیم
این سروهای از غم عشقت خمیده را
ما منتظر که وصل تو آرامشی دهد
سیلاب بغضهای به باران رسیده را
ای آفتاب گمشده در پشت ابرها
پیدا شو و بپاش به ظلمت سپیده را
شعر فراقت ای گل من از غزل گذشت
طولش مده برای خدا این قصیده را
آقا! برای آمدنت نذر کردهایم
این چشمهای خسته مهدی ندیده را
وحیده افضلی