کد خبر: ۲۴۵۴۶۸
تاریخ انتشار : ۲۲ تير ۱۴۰۱ - ۱۸:۴۳

5 خواسته از امام عصر(ع) (حکایت اهل راز)

 
 
در دیداری که در تاریخ 1391/1/8 با آیت‌الله سیّد جعفر سیّدان در مشهد داشتم، چند خاطره تعریف کردند، از جمله اینکه فرمودند: در سال دومی که برای منبر به تهران رفته بودم - یعنی قاعدتاً پنجاه و سه سال قبل-‌، شاید آن وقت بیست‌وپنج سال داشتم، هوسم این شده بود که منبرم مفید، مؤثر، حکیمانه، متناسب با مقتضای حال باشد. برای پیر، جوان، دانشجو و... و از طرفی بدون مطالعه قبلی! نه اینکه مطالعه نکنم، ولی آن منبر مطالعه خاص لازم نداشته باشد.
عصر جمعه‌ای بود. رفتم مسجد ارک، درب مسجد باز بود و مسجد، خلوت. تنها یک نفر در آن حضور داشت. دو رکعت نماز امام زمان(ع) خواندم (همان نمازی که یکصد بار ایاک نعبد و ایاک نستعین دارد) بعد، گفتم: آقا! می‌خواهم منبرم مفید باشد (با همان خصوصیات).
در آن وقت، من و آقای آقا شیخ علی‌اصغر مروارید با هم در قُلهک در مسجد آقای سید عباس مشکوری که عرب بود، منبر می‌رفتیم. پای منبر نشسته بودم، استکان چای دستم بود که چای بخورم، مردم هم نشسته بودند، شخصی، تقریباً 45 ساله، عبا بر دوش، عرق‌چین بر سر، آمد کنار من در دست چپم نشست و گفت: آقای سیّدان! دوست دارید منبرت مفید، مؤثر، حکیمانه و هر کجا متناسب آنجا باشد، مثل برقی که هر جا متناسبِ آنجا، کار می‌کند... و بی‌مطالعه؟!
گفتم: بفرمایید. (خیلی بی‌اعتنا، اصلاً توجه نداشتم که لحظاتی قبل، همین خواسته را از امام زمان(ع) داشتم!).
گفت: پنج چیز را رعایت کن: اول: شب‌ها سعی کن قبل از اذان صبح، نیم‌ساعت، یک‌ساعت، بیدار باشی. دوم: همیشه با وضو باش. سوم: سعی کن کم حرف بزنی. چهارم: کم بخور. و پنجم: کم معاشرت کن.
رفتم منبر و آقای مروارید هم بعد از من رفت منبر، پس از اینکه منبرش تمام شد، از مجلس بیرون آمدیم. چند نفر بلند شدند. آن شخص هم بلند شد. هنگام خروج از مسجد یادم آمد که: عجب! آنچه این شخص گفت، همان چیزهایی بود که من درخواست کرده بودم.
گفتم: چی فرمودید؟
وی با دستش اشاره کرد به طرف مسجد ارک و گفت: «اگر آن کار را نکرده بودی، به ما نمی‌گفتند که اینها را به تو بگویم».
من هم در فکر منبر بعدی بودم که دیر نشود (و لذا توجه زیادی به حرف‌های او نکردم). بیست‌وپنج شب، آنجا منبر رفتم؛ ولی دیگر او را ندیدم. من مطمئن هستم که او از طرف امام زمان(ع) این مطلب را مطرح کرد.
یک هفته این دستورالعمل را انجام دادم. به خاطر دارم که در جلسه‌ای که آقای [آیت‌الله حاج سید احمد] خوانساری حضور داشت، حتّی تا وقتی که لام «عزّوجلّ» از «قال الله عزّوجلّ» را می‌گفتم، نمی‌دانستم چه باید بگویم؛ ولی بلافاصله یک آیه به ذهنم می‌زد و یک ساعت حرف می‌زدم!
*کتاب: خاطره‌های آموزنده، نوشته آیت‌الله محمدی ری‌شهری انتشارات دارالحديث قم