کد خبر: ۲۴۳۱۴۳
تاریخ انتشار : ۱۸ خرداد ۱۴۰۱ - ۲۲:۱۸
چشم به راه سپیده

آقا اجازه ! این دو سه خط را خودت بخوان!

 

خودت بخوان!
آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!
قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران
آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
دیگر نمی‌دهد به دلم روی خوش نشان!
قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا!
اصلا به این نوشته بگویید «داستان»
من خسته‌ام از آتش و از خاک، از زمین
از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!
مژگان عباسی
سایه سپید
زیباترین بهانه برای سرودنی
تنها دلیل خلقت بود و نبودنی
با تو شروع می‌شود این بار شعر من
زیرا فقط تویی تو هوادار شعر من
گلواژه تمام غزل‌ها قصیده‌ها
سبک جدید گویش و طراح ایده‌ها
پایان خواب‌های دروغین به دست توست
جان دوباره دادن بر دین به دست توست
نوری که بی‌تو جلوه کند تار می‌شود
حتی بهشت بی‌تو همان نار می‌شود
بی سمت و سوتر از همه بادهای شهر
حرف رسیدن تو چه تکرار می‌شود
این روزها بدون تو شب جلوه می‌کنند
این آسمان بدون تو آوار می‌شود
باید بیایی از سفر ‌ای سایه سپید
خورشید از نبودن تو تار می‌شود
دنیا مرا به غیرتو مشغول کرده‌ست
در غرب ضدِّ آمدنت کار می‌شود
تو نیستی و این همه بغض ترک ترک
دارد به روی سینه تلمبار می‌شود
پس زودتر بیا ز سفر ‌ای صبور من
آخر شکست پای ظهورت غرور من
برگرد تا که آینه‌ها بی‌تو نشکنند
آیینه‌ها حکایت جان و دل منند
برگرد تا که خنده شود گریه‌های ما
پیش خدا رود نفس «‌ای خدای ما»
برگرد ‌ای طراوت سرسبز باغ‌ها
پایان بده به عمر دراز فراق‌ها
برگرد اصل مطلب و خاطر نشان عشق
سوگند می‌خورم به تو یعنی به جان عشق
ما هرچه می‌کنیم که آدم نمی‌شویم
بر خیمه‌گاه سبز تو محرم نمی‌شویم
تقصیر ماست این همه دوری و انتظار
ما حق‌مان همیشه خزان است نه بهار
ما عاشقیم و هیچ دعایی نمی‌کنیم
ما فکر می‌کنیم ریایی نمی‌کنیم
ما بیخودی به نام تو سوگند می‌خوریم
وقتی که از گناه و جهالت همه پُریم
ما که لیاقت تو و عشقت نداشتیم
بیخود به روی نام خود «عاشق» گذاشتیم
محمدحسن بیات لو
دوباره برمی‌گردی
دیدیم تو را دوباره برمی‌گردی
از باغ پر از ستاره برمی‌گردی
گفتند که چاره نیست بر درد فراق
انگار! برای چاره بر می‌گردی
؟؟؟
آبشار عاطفه
آقا بيا! در دست‌ها باز آسمان روئيده است
گلواژه سبز دعا تا کهکشان روئيده است
عطر خيال آبيت در ذهن‌ها جاري شده
تصوير شوق ديدنت در چشم‌مان روئيده است
با تابش پنهانيت در وسعت آئينه‌ها
آن سوي باور تا خدا رنگين کمان روئيده است
پژواک نام گرم تو پاييز را تبخير کرد
بر روي لب‌ها نام سبزت جاودان روئيده است
در ذهن انگشتان من بوي حضورت مي‌وزد
احساس درکت خوب من! تا بيکران روئيده است
از چهره آئينه‌ها پاييز پيري مي‌چکد
اما ز ميلاد جهان عشقت جوان روئيده است
يکباره خيست مي‌شوم اي آبشار عاطفه!
حتي غزل با نام تو سبز و روان روئيده است
قم- خديجه پنجي(لاله)
غروب بارانی
امروز آقا، بی تو جور دیگری بود
حتی نگاه یاس‌ها، نیلوفری بود
خورشید مثل پنج شنبه پا نمی‌شد
انگار بین رختخوابش بستری بود
برشانه‌های شمع‌ها در اول صبح
تابوت یک پروانه خاکستری بود
وضعیت آب و هوا مثل همیشه
مثل هوای جمعه پشت سری بود
اینکه غروب است و کمی بارانیم، نه
از اولش همه روز گریه‌ آوری بود
در چشم‌هایم، التماس آخرینم
ما را به سمت «چشمهایت می‌بری؟» بود
؟؟؟