یک شهید، یک خاطره
یکوقت نبینم...
مریم عرفانیان
پنج سال داشتم. توی کوچه با دوستم نشسته بودم و بازی میکردیم. مهدی هم کنار دوستش سر کوچه ایستاده بود. موقع بازی روسریام کمی عقب رفت. برادر، نگاهم کرد و چون به حجاب خیلی حساس بود، از حالت چشمهایش فهمیدم چه میگوید!
مهدی از دوستش خداحافظی کرد و آمد طرفم. ترسیدم و به خانه دویدم؛ او هم دنبالم دوید. به حیاط که رسیدم در بسته بود!
چند ضربة محکم به در زدم و زیر لب گفتم: «الآنه که دعوام کنه!»
اما مهدی یکباره مرا بغل گرفت؛ از زمین بلندم کرد و پیشانیام را بوسید. گفت: «یه وقت نبینم خواهر کوچولو، موهاش بیرون باشه.»
***
حالا با یادآوری آن روز، لبخندی از سر دلتنگی گوشة لبم مینشیند.
خاطرهای از شهید مهدی غفوری
راوی: خواهر شهید