تسبيحِ سبز
مریم عرفانیان
دویدی؛ صدای قدمهایت در راهروهای تو در تو پیچید. در چوبی را با دو دست باز کردی. نور، چشمهایت را زد. دستت را جلوی صورتت گرفتی و آرام به ایوان رفتی. بعدازظهر گرمی بود و آفتاب سوزانتر از هرروز میتابید! سیّدكاظم، همسایة آنسوی حیاط، كنار حوض نشسته بود. او كه هر وقت نوههایش به خانهتان میآمدند، هیاهوی بازیشان در حیاط میپیچید. آن روز، حیاط خالی از سروصدایشان بود. حتماً برگشته بودند خانههایشان!
سیّدكاظم، آستینهایش را بالا داده و وضو میگرفت. مشتی آب به صورتش ریخت. قطرههای آب لغزیدند و لابهلای محاسن جوگندمیاش فرورفتند. نگاهت كرد و گفت: «عاطفه، از ایوان نیفتی... برو عقب.» خندة كودكانهات بلند و بلندتر شد. بهطرف ایوان آمد؛ تسبیح سبزرنگی را از جیب درآورد و به دستت داد: «یادت باشه هروقت به تسبیح نگاه كردی و یاد من افتادی؛ برام صلوات بفرستی.»
با دستان كوچكت، تسبیح را از دستان بزرگش گرفتی و تا جلوی صورتت بالا آوردی. از میان حلقة تسبیح تمام حیاط را برانداز كردی. به درخت سیب چشمدوختی. یک گنجشك، روی شاخهای نشسته بود و به جوجهاش غذا میداد. تسبیح را جلوی صورتش گرفتی؛ سیّدكاظم خندید و بهطرف حوض سنگی برگشت. سرت را به عقب خم كردی و از میان تسبیح به آسمان نگریستی... كبوتری سفید از برابر نگاهت گذشت. چند قدم جلو رفتی؛ فریاد بلند مردی یكبار دلت را تهی ساخت!
زیر پاهایت ناگهان خالی شد. جیغ كشیدی و از روی ایوان افتادی! سردی سنگفرشها را بر گونههایت حس كردی! كسی به صورتت آب پاشید. لرزش قطرات سرد آب را بر پلكها، گونهها و لبهایت حس کردی! صدایی در وجودت طنینانداخت: «عاطفه، عاطفه...» دستهایت را بالا بردی، دستهایت در هوا غوطه خوردند. انگار چیزی را در هوا چنگ میزدی؟ او را نیافتی! با صدایی باریك و كودكانه صدایش زدی: «سیّد كاظم...»
سرت درد گرفت. کسی شانههایت را مالید. پلكهای سنگینت را باز كردی. نور چشمهایت را زد. دستت را در برابر نور گرفتی و پلک زدی. چهرة مادر را در برابر نگاهت دیدی. به نظرت خیلی پیر بود؛ خیلی پیر؟! نشستی و پتوی چهارخانه را از روی پاهایت کنار زدی. انگشتهایت سرد بودند، دستهای یخكردهات را بر گونههای سرخ و تبدارت گذاشتی. خودت هم نمیدانستی كه هنوز كودكی یا...
مرد غریبهای به اتاق آمد؛ جیغ كشیدی: «روسری، چادرم...» به نفسنفس افتادی و... پتو را بهتندی با دودست چنگ زدی و بر موهای پریشانت كشیدی. صدای گرفتة مادرت را شنیدی كه با ناراحتی گفت: «عاطفه... علی شوهرته...!» با صدایی لرزان و كودكانه گفتی: «نه... نه... من كه شیش سال بیشتر ندارم! كی عروس شدم؟!»
صدای مرد غریبه در وجودت پیچید: «عاطفه؛ به خودت تلقین نكن كه بچّه شدی؛ نباید به گذشتهها فکر کنی. دكتر گفته برات خوب نیست؛ تو الآن بیست سالته...»
مرد غریبه آرام پتو را كنار زد؛ جیغ كشیدی و سرت را میان دودست پنهان كردی. لرزیدی و فریاد زدی: «ولم كن!» انگار مرد دستهای سیاهش را طرفت گرفته بود و با چشمهایی از حدقه درآمده به سویت هجوم آورد! خندید؛ دندانهای تیز و برّاقش را نشانت داد و قهقهههایش در وجودت پیچید... از جا جستی و فریاد زدی: «برو... برو بیرون...» از اتاقگریختی، صدای قدمهایت را میان راهروهای تو در تو میشنیدی! در چوبی را با دودست باز کردی و به حیاط دویدی. سوز سردی به صورتت خورد. حیاط كهنه و فرسوده شده و لایهای یخ روی آب حوض را پوشانده بود. از درخت سیب؛ تكّهای چوب خشكیده باقیمانده و كلاغی روی آن نشسته بود به قارقار...
با پاهای برهنه روی سنگفرش حیاط رفتی. سردی سنگفرشها تنت را لرزاند. سرت را به عقب خم كردی و به آسمان چشمدوختی. پرندهای سیاه از برابر نگاهت گذشت و ابرهای خاكستری قاب نگاهت را پوشاند. دست بهسوی اتاقهای قدیمی آنطرف حیاط بلند كردی. با خستگی فریاد زدی: «الآن... الآن تابستون بود و همهجا سبز! سیّد كاظم كنار حوض نشسته بود و اون تسبیح رو به من داد... من...» بر زمین زانو زدی، تنت مورمور شد. هقهقگریهات بلند شد و دیگر هیچچیز به یاد نیاوردی!
كسی كت پشمی را بر شانههایتانداخت. تنت گرم شد. سر كه برگرداندی، علی را شناختی. چند سالی میشد كه ازدواجکرده بودید و باوجود بیماری روحی که داشتی، باز هم دوستت داشت.
من و من کنان گفتی: «باز اومدم توی حیاط؟! هیچی یادم نمییاد!» علی زیر بغلت را گرفت و تو را از زمین بلند کرد. آرام جواب داد: «دست خودت كه نبود، بیا برویم... بیا... مادر یه چیزی برات پیداكرده...»
آرام و خسته، شانهبهشانة او به اتاق برگشتی و گوشهای كز كردی. مادر به سویت آمد و تسبیح سبزرنگی را جلوی چشمهایت گرفت. دلت ریخت، تسبیح را جلوی چشمهایت گرفتی و خندیدی؛ علی هم خندید. با دودست حلقة آن را تا جلوی صورتت بالا آوردی و گفتی: «علی! خیلی وقته گُمِش كرده بودم؟! یادمه چند سال پیش كه اون دوتا بسیجی خبر شهادت سیّدكاظم، همسایهمون رو آوردن گم شد ...» از حلقة آن تمام اتاق را برانداز كردی. مادر قوری گلسرخی را از روی سماور نقرهای برداشت و در فنجانهای چینی چای ریخت. بخار گرم چای پیچوتاب خورد، در برابر نگاهت بالا رفت و نرسیده به سقف محو شد. صدای مادرت را شنیدی.
_ تو اسباب قدیمی انبار پیداش كردم. خدابیامرز سیدكاظم، از وقتی شهید شد زنش هم تاب موندن نیاورد و رفت شهرستان پیش دختراش. بندة خدا دیگه دل موندن توی این خونهرو نداشت...
تسبیح را بر گردنانداختی. علی فنجان چای را كنارت روی قالی گذاشت. به چشمهای گود افتادهات كه در میان صورت رنگپریده، تو را خستهتر از همیشه نشان میداد، نگاه کرد. با صدایی پر از خواهش گفت: «عاطفه، فردا بریم حرم دخیل بشی؟!» سرت را پایینانداختی، به انگشتهای استخوانیات چشم دوختی. گونههای زردت یكباره سرخ شدند؛ آرام گفتی: «علی... من حالم خوبه، فقط یه كمی سرم درد میگیره... اون هم گاهی وقتا؛ بعدشم زود خوب میشه.»
دستان پیر مادر، پارچة سبزرنگی را به پیراهن خاكستریات سنجاق كرد.
_ مادر جون، به حرف علی گوش كن. اگه دخیل حضرت بشی، سردردهات خوب میشه و روحیة آرومی پیدا میكنی. فقط آقا امام رضا، درمون درد ناعلاجت رو میدونه...
ضربههای پیاپی قطرههای باران بر ناودانهای شیروانی در فضا پیچید. سر بلند کردی و به آسمان میان پنجره چشم دوختی. گنجشكها روی نردههای سفیدرنگ نشسته بودند و جیکجیک کنان پروبالشان را خشك میكردند...
***
عطر مشك و عنبر فضا را پرکرده بود. خودت را جمعوجور كردی؛ چادر سیاه را روی پاهایتانداختی و به دیوار مرمر حرم تکیه کردی. مادر تكّهای نان به دستت داد. نان را به دهان گذاشتی و طعم شیرینش در دهانت نشست. به پیرزنی چشم دوختی كه روبهرویت نشسته بود و سر پیرمردی فلج را به زانو گرفته بود. مردی جوان، كودك بیمارش را میان پتو در بغل میفشرد...
سرت دوباره درد گرفت. چشمهایت تار شدند! زانوهایت را بغل گرفتی و پلكهایت را برهم گذاشتی. هقهقگریههای کودکی در وجودت پیچید.گونههای سرخرنگت خیس اشك شدند. سیّد كاظم دستهای كوچكت را گرفت و تو را از زمین بلند كرد. پیراهن گلدار و خاكآلودت را تكاند و آرام گفت: «گریه نكن... من كه گفتم از لبة ایوان برو کنار...» دستی بر سرت كشید، موهای خرماییرنگت را از روی پیشانیات کنار زد. با چفیه گونههای خیس از اشكت را پاك كرد. تسبیح سبز را به گردنتانداخت و گفت: «هر وقت به تسبیح نگاه كردی یاد من باش... صبور باش دخترم...» خندیدی؛ او هم خندید...
... همهمة دعا و زیارت بلندتر از خندههای سیّدكاظم در وجودت طنینانداخت. پلكهای سنگینت را گشودی. آیینهکاریهای دیوار حرم در نور لوسترهای طلاییرنگ میدرخشیدند. تسبیح را میان مشت گرهکردهات فشردی؛ گونههایت خیس اشك شدند. دیگر دردی در سرت حس نمیكردی؛ دلت میخواست بدوی و فریاد بزنی و بخندی... حال خوشی داشتی؛ دوست داشتی زودتر مادر و علی را پیدا كنی. بلند شدی، طنابی را كه به مچ دستت گرهزده بودند، باز كردی. به طرف ضریح شروع کردی به دویدن. فریادی در فضا طنینانداخت: «یك نفر شفا یافته... شفا یافته...» عطر مشك و عنبر، فضا را پر کرد...
بر اساس خاطرة شهید
سیدکاظم رضوی ده جمالی