کد خبر: ۲۳۷۸۴۹
تاریخ انتشار : ۱۴ اسفند ۱۴۰۰ - ۲۰:۳۲

ما خودمان این راه را انتخاب کردیم!

 

با صدای بلند‌گریه کردم... با‌ گریه گفتم دلم برای علی آقا تنگ شده‌،... مادر گفت: «ببین فرشته جان‌، اگه‌گریه کنی، نه من نه تو. قرارمان این بود که بین مردم‌گریه نکنیم. باید محکم و قوی باشی. فردا چهلم علی آقاست؛ شاید بین مهمانا چند نفر منافق هم باشن. این جوری که تو می‌کنی دشمن شاد می‌شه. باید مثل مرد باشی. یادت رفته علی آقا موقع شهادت امیر آقا چه جوری بود. باید تو هم اون جوری باشی. پسرت یتیم نیست؛ پسرت فرزند شهیده، تو هم همسر شهیدی. ببینم‌گریه کردی و از خودت ضعف نشان دادی‌، حلالت نمی‌کنم. ما خودمان این راه رو انتخاب کردیم. یادت رفته خواستگار که می‌آمد می‌گفتی من با کسی ازدواج می‌کنم که اهل جبهه و جنگ باشه. می‌خوام وظیفه‌ام رو به انقلاب ادا کنم. مگه نمی‌خوای دِینت رو ادا کنی، خُب الان وقتشه. ادا کن. مگه نمی‌گفتی همسر آینده‌ام باید شجاع و با ایمان باشه! مگه علی آقا شجاع و با ایمان نبود؟! حالا نوبت توئه. باید شجاع و با ایمان باشی.‌گریه هم بی‌گریه!‌ گریه نشانه ضعفه. مسلمان هم ضعیف نیست؛ مخصوصاً فرشته خانم من. »
گلستان یازدهم‌، خاطرات همسر سردار شهید علی چیت‌سازیان