این دایرهها نقطه پرگار تو باشد(چشم به راه سپیده)
لذت حضور
دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور
ای گل به شکر آنکه تویی پادشاه حسن
با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور
از دست غیبت تو شکایت نمیکنم
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
گر دیگران به عیش و طرب خرماند و شاد
ما را غم نگار بود مایه سرور
حافظ شکایت از «غم هجران» چه میکنی
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
حافظ علیه الرحمه
سایه دیدار تو
یوسف شود، آن کس که خریدار تو باشد
عیسى شود، آن خسته که بیمار تو باشد
از چشمۀ خورشید جگر سوخته آید
هر دیده که لبْ تشنه دیدار تو باشد
خوابى که بِهْ از دولت بیدار توان گفت
خوابى ست که در سایه ى دیدار تو باشد
هر چاک قفس از تو خیابان بهشتى ست!
خوش وقت اسیرى که گرفتار تو باشد
بر چهرهى گل پاى چو شبنم نگذارد
آن راهروى را که به پا، خار تو باشد!
«صائب» اگر از خویش توانى بدر آمد
این دایرهها نقطه ى پرگار تو باشد
صائب تبریزی
التماس دعای ما برگرد
ای امید جهان مظلومان
انتظار تمامی ادیان
می چکد از نگاه تو خورشید
هر چه غنچه به روی تو خندید
ای امید عشیره دنیا
آفتاب ذخیره دنیا
ناجی درد کهنه عالم
وارث غصه بنیآدم
آمدی و امید پیدا شد
نوبت عاشقی دنیا شد
با خودت عشق و مجدآوردی
آسمان را به وجد آوردی
ای بهار همیشه تاریخ
انتظار همیشه تاریخ
صاحب اختیار فرداها
مهربان همیشگی مولا
روشنی هوای دنیا تو
اول هر دعای دنیا تو
آمدی تا عدالتی باشد
تا خدا و قیامتی باشد
شادیگریههای ما برگرد
التماس دعای ما برگرد
نوبت ما نمیشود بیتو
دولت ما نمیشود بیتو
حسن کردی
داغ دیدار!
گل نرگس چه شود بوسه به پایت بزنیم
تا به کی خسته دل از دور صدایت بزنیم
گل نرگس نکند مهر زما برداری
داغ دیدار رخت بر دلمان بگذاری
؟؟؟؟؟
طراوت سرسبز باغها
زیباترین بهانه برای سرودنی
تنها دلیل خلقت بود و نبودنی
با تو شروع میشود این بار شعرمن
زیرا فقط تویی تو هوادار شعر من
گلواژه ی تمام غزلها قصیدهها
سبک جدید گویش و طراح ایدهها
پایان خوابهای دروغین به دست توست
جان دوباره دادن بر دین به دست توست
میخوانمت به نام خودت آسمان عشق
سوگند میخورم به تویعنی به جان عشق
از سختی تمامی دوران دلم گرفت
از این همه گناه فراوان دلم گرفت
ازاین همه دورویی وبی مهری و نفاق
از قحطی و نبودن ایمان دلم گرفت
نوری که بیتو جلوه کند تار میشود
حتی بهشت بیتو همان نار میشود
بی سمت وسوترازهمه ی بادهای شهر
حرف رسیدن تو چه تکرار میشود
این روزها بدون تو شب جلوه میکنند
این آسمان بدون تو آوار میشود
باید بیایی از سفرای سایه ی سپید
خورشید از نبودن تو تار میشود
دنیا مرابه غیرتو مشغول کرده ست
در غرب ضدِّ آمدنت کار میشود
تو نیستی و این همه بغض ترک ترک
دارد به روی سینه تلمبار میشود
پس زودتر بیا ز سفرای صبور من
آخر شکست پای ظهورت غرور من
برگرد تا که آینهها بیتو نشکنند
آیینهها حکایت جان و دل منند
برگرد تا که خنده شودگریههای ما
پیش خدا رود نفس «ای خدای ما»
برگردای طراوت سرسبز باغها
پایان بده به عمر دراز فراقها
برگرد اصل مطلب و خاطر نشان عشق
سوگند میخورم به تویعنی به جان عشق
ما هر چه میکنیم که آدم نمیشویم
بر خیمه گاه سبز تو محرم نمیشویم
تقصیر ماست این همه دوری و انتظار
ما حق مان همیشه خزان است نه بهار
ما عاشقیم و هیچ دعایی نمیکنیم
ما فکر میکنیم ریایی نمیکنیم
ما بیخودی به نام تو سوگند میخوریم
وقتی که از گناه و جهالت همه پُریم
ما که لیاقت تو و عشقت نداشتیم
بیخود به روی نام خود «عاشق» گذاشتیم
محمدحسن بیات لو