یک ستاره از آن هزار
ستاره سیزدهم؛ جمال یار دید...
ابوالقاسم محمدزاده
دلم هوای تو را دارد و برای جبهه و بچههایش دلتنگتر میشوم. دلتنگتر میشوم و برای حال و هوای آن روزها، مرغ روحم پر میکشد.
هرچه زمان بیشتری میگذرد و از آن روزها فاصله میگیرم، با یادآوری نامتان و دیدن عکسهای بیریایی که از آن روزها به یادگار ماندهاند، بیقراریام گل میکند و قلم به تقلا میافتد. آخر! اصالتا تهرانی بودی و خانواده ات از مال و منال دنیوی چیزی کم نداشتند و تو هم میتوانستی مانند آنها به فرنگ بروی و اروپایی زندگی کنی اما ماندی و تنها فردی بودی که از خانواده به جبهههای حق علیه باطل پا گذاشتی و پشت پا زدی به ثروت و مکنت دنیایی. تو دنیا و زیباییهای ظاهری اش را رها کردی و دو دستی چسبیدی به معنویت. مگر تو در آیینه کمال چه دیده بودی که دیگران ندیده بودند. رضا میگفت؛
- سال 62 وقتی وارد پادگان ظفر شدیم برادر معتمدی برایمان صحبت کرد و گفت: «هرکس عاشق شهادت است بیاید ادوات». آن موقع، جمال معتمدی فرمانده گردان ادوات بود.
مگر تو در آیینه کمال چه دیده بودی که دیگران ندیده بودند که بهقول جواد امینیان، رفیق و همسنگرت، در شب خواستگاری به خانواده عروس گفته بودی؛ «من شهید میشوم» و دیگر منتظر پاسخ آنها نمانده بودی و برگشته بودی جبهه. انگار عروس شهادت انتظارت را میکشیده است و حجله را در میمک میدیدی که بیانتظار پاسخ آنها به آنجا برگشتی تا حجله نشین آنجا شوی. رفتی که رفته باشی!. بقول امیر، دوست دیگرت، هرچند تو! تا مرز شهادت پیش رفته بودی و در سردخانه فهمیده بودند که زندهای و مقدر شده بود که باشی و باید! خودت را برای روز موعود آماده کنی. و روز موعود هم جواد امینیان میگفت؛ مثل شب دامادی به ایلام رفته بودی و استحمام. لباسهایت را هم داده بودی اتوشویی و خودت را برای حجله حقیقی آماده کرده بودی. درست مثل نو دامادی که به حمام میرود و لباس شیک میپوشد، تو هم به همان هیبت و شکل و شمایل لباس نو، شیک و اتو کشیده پوشیده بودی و معطر رفتی. حتی وقتی تعجبش را دیده بودی که پرسیده بود:
«جمال! امروز مثل همیشه لباس نپوشیدهای؟» در جواب او گفته بودی:
«جواد جان! به مهمانی حضرت حق باید شیک و معطر رفت.» رفتی و این مقدمه پرواز و رهایی پرنده روحت از قفس تن بود و میمک، سکوی رها شدن و پروازت به سوی ابدیت و بقول جواد امینیان تکه کلامت ورد زبانمان ماند که همیشه گفته بودی «نهایت حرف ما، آخرین قطره خون ماست» و من، تنها میتوانم بگویم: جمال! در آیینه، جمال یار دید تا ستاره دیگر این دفتر باشد. تا اینجا مانده از قافله و جاماندگان طریقت، راه را گم نکنند...