یک شهید، یک خاطره
کیف کودکستان
مریم عرفانیان
سال ۵۴ یک روز مهدی از دبیرستان برگشت و به مادرم گفت: «میخوام حشمت رو همراهم مشهد ببرم.»
هرچه مادر گفت پسرم! حشمت فقط پنج سال دارد، ممکن است مزاحمت باشد، مهدی زیر بار نرفت که نرفت.
بالاخره هم رو به من گفت: «زودباش کیف کودکستانت رو بردار تا با هم بریم سفر.»
برادرم در راه دائم از سخنان امام میگفت و من حرفهایش را نمیفهمیدم.
***
وقتی به مشهد رسیدیم اول به حرم امام رضا (علیهالسلام) رفتیم. بعد از صرف نهار، مهدی به من گفت: «خب! حالا من خیلی کار دارم و تو باید کمکم کنی.»
آن وقت به خانه یکی از دوستانش رفتیم که در زیرزمین خانهاش اعلامیه چاپ میکردند.
***
گفتم: «عجب! چه مشهدی من رو آوردی داداشی. بهتره این کیف رو هم خودت بگیری.»
برادرم خندید و گفت: «کیف کودکستان باید دست خودت باشه تا هیچکس شک نکنه.»
دوباره گفتم: «آخه تو که داری کارهای خودت رو انجام میدی.»
مهدی با مهربانی به چشمهایم نگاه کرد و پرسید: «مگه تو امام رو دوست نداری؟»
حرفهای مادرم درباره امامان در ذهنم نقش بست، جواب دادم: «چرا، دوست دارم.»
آن وقت سرم را نوازش کرد، خندید و دیگر چیزی نگفت. چند روزی که در مشهد بودیم، مهدی به کمک من اعلامیه را در شهر پخش میکرد. البته برای اینکه مأموران متوجه نشوند داخل کیف کودکستان من میگذاشت.
خاطرهای از شهیدمهدی حشمتیفر
راوی: حشمت حشمتیفر، برادر شهید