شــعری پـر تپش و مــوجآفـرین
دکتر غلامعلي حدّاد عادل
اشاره:
در بخش نخست، با نگاهی اجمالی به پیشینه شعر مذهبی، از«عصرمشروطه» و دوران «انقلاب اسلامی» به عنوان دو مقطع تاریخی تاثیرگذار در تحول شعر معاصر – بهخصوص شعر مذهبی(آیینی) – یاد شد. از مشروطه به بعد، تحوّلي در شعر و ادب فارسي پديد آمد و علاوه بر نثر فارسي، شعر فارسي نيز از حيث زبان، موضوع و مضمون از شعر دورة قاجار و قبل از آن فاصله گرفت و جرياناتي تأثيرگذار، مانند شعر نو، فضاي شعر فارسي را دگرگون كرد. این جریان حتي بر ذهن و زبان كساني كه شعر نو را از حيث قالب و وزن و قافيه نميپسنديدند تأثير گذاشت. شعر مذهبي نيز، در اين جريان بالنده، صيقل خورد و آرامآرام شاعرانی مذهبیسرا با قدرت و هنر شاعری بالا پدید آمدند که موضوع و محتوای شعرشان مفاهیم معنوی و مذهبی بود.
در عصر انقلاب اسلامی، میدان بیش از پیش برای باروری و بالندگی شاعران مذهبی فراهم شد. در بستر ادبیات انقلاب اسلامی، جریان روبهرشدی تحت عنوان «شعر آئینی» شکل گرفت و شاعران بسیاری را در دامن خود تربیت کرد. محمد حسین انصاری نژاد هم نسل گروه دوم شاعران آیینی است که در دهههای هشتاد و نود ظهور کردند. در ادامه این نوشتار، مولفههای ساختاری و مضمونی اشعار آیینی این شاعر انقلاب را مورد بررسی قرار می دهیم.
قصیدهپردازی صاحب سبک
انصارینژاد شاعر غزل و قصیده و ترکیببند و رباعی و مثنوی است. او در میان اشعار آئینی خود حتی شعر نو هم دارد. اما قریحه و قدرت شاعری او را، بیش از هر قالب دیگر، در قصیده میتوان دید. در شمسالشرف قصاید فراوانی آمده است که خواننده را به یاد سنایی و ادیب پیشاوری و امیری فیروزکوهی میاندازد. چند بیتی از قصیدة هفتادودوبیتی تیغ (ص 88) را شاهد
میآوریم:
یک نفس میایستم محو تماشا تیغ را
غرقه در خونِ که میبینم خدایا تیغ را؟!
تا برانگیزد چکاچاکش غبار از این کویر
برمیآشوبد کسی از سمت دریا تیغ را
«کاف، ها، یا...» بر صلیب آنجا مسیح تشنه است
گل میاندازد به روی طشت «یحیا» تیغ را
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار
میبرد دستی فراسوی ثریا تیغ را
در بسیاری از قصاید او، آداب ادبی قصیدهسرایی از قبیل تشبیب و تخلص هم دیده میشود، اما نه به سبک کلیشهای قدما که از اوصاف جمال دلبر یا طبیعت آغاز کنند و به وصف ممدوح و بیان مقصود برسند. او در تشبیب و تغزّل سبک خود را دارد. سه نمونه از آغاز قصاید او را شاهد
میآوریم:
شبخوانی دریا شکوه دیگری دارد
از ساحل آنسوتر، غم پهناوری دارد
شاعرتر از دریا نخواهی دید؛ باور کن!
دریا رجزخوانی به بحر دیگری دارد
هر صخره میخواند دعای جوشن آشفته
با موج ساحلکوب، فتح خیبری دارد
تیغی سحر چرخید و بر دریا فرود آمد
در خون شناور، کشتی پیغمبری دارد
شاعر! ورقگردانی دریاست این امواج
در موج خیزش شور «حیدر حیدر»ي دارد
از شانههای ساحل امشب سر در آوردی
اینجا به سمت غربت مولا دری دارد
بادی میآید امشب از آنسوی نخلستان
زخمی عمیق از لالههای احمری دارد
دستی تکان داد از ورای ماه، مردی که
با فرق خونین دست خورشیدآوری دارد
امشب که در ساحل به نخلستان میاندیشی
موج از شب نهجالبلاغه دفتری دارد
(شب نهجالبلاغه، ص 35)
و نمونه دوم:
بانگ درای قافله یکسر بلند شد
چاووش خواند و دشت از آن سربلند شد
افتاد تا عماری از انبوه اشتران
شور و نوا بهگونهای دیگر بلند شد
صحرا شنید بال و پر جبرئیل را
عطر از نزول سوره کوثر بلند شد
سلمان نشست رو به افقهای نیمروز
مست از کدام باده ابوذر بلند شد
دستی به برکه مجمره گردان شوق بود
دود از سپند و عود به مجمر بلند شد
یکسو گل محمدی افشان به دشت بود
یکسو به عشوه لاله و ابهر بلند شد
آنجا چه عاشقانه اذان بلال بود
قد قامت الصلاهًْ پیمبر بلند شد
تا گفت السلام و علیکم رسول عشق
دستش به روی شانه حیدر بلند شد
آنجا به منبر آمد و من کنت بر لبش
هر سو شمیم یاس معطر بلند شد
بانگ درای قافله یکسر بلند شد
چاووش خواند و دشت از آن سربلند شد
افتاد تا عماری از انبوه اشتران
شور و نوا بهگونهای دیگر بلند شد
چاووش خواند یکسره در پرده حجاز
بانگ درای قافله خوشتر بلند شد
آهویی از ختن مگر آنسو به پویه بود
کز واحه، بوی نافة أذفر بلند شد
در گرمگاه بادیه فرمان رسیده بود
از برکهای چهقدر کبوتر بلند شد
دستی به برکه مجمرهگردان شوق بود
دود از سپند و عود به مجمر بلند شد
یکسو گل محمدی افشان به دشت بود
یکسو به عشوه لاله و ابهر بلند شد
صحرا شنید بال و پر جبرئیل را
عطر از نزول سوره کوثر بلند شد
سلمان نشست رو به افقهای نیمروز
مست از کدام باده ابوذر بلند شد
آنجا چه عاشقانه اذان بلال بود
قد قامت الصلاه پیمبر بلند شد
گویی تمام بادیه شد مسجد الغدیر
وقتی نسیم نافله یکسر بلند شد
(قصیدة غدیر 3، ص 45)
میخواهم از مسیر کویری گذر کنم
با گردباد زمزمهای مختصر کنم
خطّ غبار یکسره رسم است بر دلم
با بادگیرها مگر آواز سر کنم
روزی امام هشتم از این جاده رد شده ست
با ذکر این حدیث شبی را سحر کنم
شاید به سایهسار همین سرو آمده ست
باید سؤال از شب و کوه و کمر کنم
(طریق الرضا، ص 138)
هنر «ترکیببند» پردازی
هنر دیگر انصارینژاد در شاعری، ترکیببندهای زیبا و فراوان اوست. هریک از بندهای ترکیببندها یک غزل شورانگیز و ممتاز است. در ترکیببندها، او مانند نمایشنامهنویسی چیرهدست چندین پرده را پیاپی بهروی صحنه میآورد و، در هر بند، بخشی از احساس و ادراک خود را بهزیبایی بیان میکند و، از بههم دوختن و پیوند بندها، مرقّع رنگینی پدید میآورد. به دو بند - که بندهای سوم و ششم از ترکیببند هشتبندی «نذر سبط اکبر، کریم آلالله، امام حسن مجتبی علیهالسلام» (ص 63) است -
توجه کنید:
میبینمت میانه میدان غریبتر
یعنی که از تمام شهیدان غریبتر
میدان چهقدر دستخوش عمروعاصها
بر نیزه است یکسره قرآن غریبتر
میبینمت که خسته و مجروح میروی
میبینم از همیشهات ای جان غریبتر
در غربت بقیع، شبانگاه میوزد
موسیقی ملایم باران غریبتر
باران مگر بیاید و کاری کند دریغ
آنجا گل است وقت بهاران غریبتر...
آن چارراه میرود انگار تا بقیع
آنجاست از تمام خیابان غریبتر
هر شب شمیم گمشده یاس با تو بود
هر روز در مدینه کماکان غریبتر
افسوس کوفهکوفه خوارج هنوز هست
رسم نفاق - سکه رایج - هنوز هست
امشب مدینه پشت سرت گریه میکند
در رهگذار چشم تَرَت گریه میکند
گلمیخ بر ضریح در نیمسوخته
یکسر کبود در گذرت گریه میکند
فردا که بر جنازه تو تیر میزنند
بس چشمها که بر سفرت گریه میکند
تیغ دودَم به کف، علی از راه میرسد
بر پارهپاره جگرت گریه میکند
بر مسجدالنبیست فقط ابر، ابر بغض
بر غربت تو و پدرت گریه میکند
تشییع گشت پیکرت اما میان تیر
مولا به کوچ شعلهورت گریه میکند
سجادهات سپیدهدمان بال میزند
باز آن پرنده سحرت گریه میکند
«یا محسن بحق حسن...» این صدای ماست
یعنی که استجابت روح دعای ماست
با این حال، نباید از غزلهای او غافل شد؛ غزلهایی حماسی که ظرافت و صلابت را توامان با هم دارد و درست مانند شمشیری در هوا برق میزند و فرود میآید. دو سه غزل از شمسالشرف را بهعنوان مصداق این «تعریف» با هم میخوانیم:
قطار، وقت سحر، خسته از کویر گذشت
از ایستگاه عطشناک آن مسیر گذشت
در التهاب ترن، هایوهوی واگنها،
چه بر پرندة تنهای گرمسیر گذاشت
پگاه بود و نگاه مسافر آهسته
به شیشههای مهآلود ناگزیر گذشت
پگاه بود و مسافر به کوپة سیویک
نگاه کرد به ابری که سربهزیر گذشت
پگاه بود و قطاری که بیدرنگ به دشت
از آن مناظر رنگین دلپذیر گذشت
شکوه شعر عرب داشت کوهپایه مگر
به ذهن خستهاش ابیاتی از «جریر» گذشت
نگاه کرد به یک قلهای و زمزمه داشت
از این شیار کدامین پلنگ پیر گذشت؟!
تفنگ برنو از اینجای کوه آتش خواند؟
کجای قله شبی یاغی دلیر گذشت؟!
قطار رد شد از آن واحه و برابر چشم
هزارخانه خشتی و بادگیر گذشت
منم مسافر دلتنگ کوپهای که درآن
مجال سبز غزلهای بینظیر گذشت
بدون وقفه در آن کوپه تا سپیدهدمان
خیال روی توام چون گل از ضمیر گذشت
بلند شو، و ببین آفتاب در کوپه است
بیا که فرصت چای و گل و پنیرگذشت
من آمدم چمدانم تمام خستگی است
سفر بدون تو آری چهقدر دیر گذشت!
(قصیدة قطار، ص 143-144)
غزل دوم، با نام «آیههای ظهور» که در آن شاعر جنوبی بهخوبی تصویرهای ذهنی خود را از دریا «ردیف» میکند:
میرسد آسمان در آغوشش، میکند اقتدا به او دریا
با نگاهی به جشن ماهیها، قد کشیده است با وضو دریا
این مزامیر سبز داوود است، آری آدینه صبح موعود است
میسراید به گوش شالوها، آیههای ظهور او دریا
ساحل آشفتة هیاهوها، ناگهان سجدة پرستوها
با سرانگشت موج میبارد، بغض صد قرن درگلو دریا
موجها، موجهای سرگردان، روی احساس صخرهها خوردند
شروهخوان چون همیشه جاشوها، شد تبآلود جستوجو دریا
شانههایش شگفت توفانیست، باز پیشانیاش تبآلودهست
ایستادهست رو به آبیها، با کسی گرم گفتوگو دریا
جاده آکنده از نفسهایش،گلفروشست در تماشایش
ناشکیبانه چشم میدوزد، بر افقهای پیش رو دریا
رو به فانوسهای دریایی، باز ساحلنشین شبگردیست
شانههایش شقایق زخمی، چشمهایش... خودت بگو دریا!
در دلش آسمان ترک خوردهست، یا سماع هزار ققنوسست
سر به پیشانی تو میکوبد، مثل آیینه رو به رو دریا
میسپارم دلم به آهنگش، محو تصنیفهای دلتنگش
میتراود دعای عهد انگار، میسراید به هایوهو دریا
از خمستان پیالة آخر، پس چه شد جرعهای نیفشاندند
بادهنوشان عطشعطش مردند، خواند از این درد صد گلو دریا
خیمهاش کی جزیرة خضر است؟ این نفسهای اوست اینجاهاست
این نسیم بهار آدینه، میوزد از کدام سو دریا؟
میکند استغاثه هر شب ماه، کاشکی خال گونهاش بودم
کاش سرباز کوچکش باشم، در دلش مانده آرزو دریا!
بر سرش ابر سورة کوثر، روی دوشش ردای پیغمبر
ای غزل سر به خون بزن اینجا، میتوان ریخت در سبو دریا؟!
(آیههای ظهور، ص 174)
***
گل شیپوری از آن سو به دوش باد میآید
پر است از صور اسرافیل وبا فریاد میآید
و از اردیبهشت حشر دارد نامهای دردست
که با حالی دگرگون در شب خرداد میآید
گل شیپوری و باد است و پژواک دمیدنها
نماهنگی ست، با آوای توفان زاد میآید
سفرنامه است هر برگش از آشوب الست انگار
که از هنگامه اش «قالوبلی»دریاد میآید
شهادت نامه در دست است و من محو تماشایش
به شوق رجعتی سرخ از شهید آباد میآید
تماشا کن ورق گردانی صبح معاد اینجا
شبیه نامه اعمال از آن میعاد میآید
از او برگی به کوه بیستون میافتد وآن گاه
هزاران تیشه بر پیشانی فرهاد میآید
در این باغ ست بانگ ارجعی، یعنی به خود آیید
تبر بر شاخههای آخرین شمشاد میآید
گل شیپوری از آیات رستاخیز، لبریز است
که غرق گریه چشمم بر «لبالمرصاد» میآید
به زنگ ساعت محشر بیندیشید، ای مردم!
که از هرسو گل شیپوری ای در باد میآید
(سفرنامه، ص 13)